کانال سایت در پیام‌رسان سروش

سروش @hshadir

حضرت قاسم (ع)بسم الله

چند روز پیش امیرمهدی (پسر 8 ساله‌مان) داشت یک روزنامه‌ی دیواری برای مدرسه‌اش درست می‌کرد. موضوع روزنامه دیواری‌اش را با هم‌فکری مادرش، حضرت قاسم علیه‌السلام انتخاب کرده بود و در وسط مقوا با خط درشت و زیبا نوشته بود: «من حضرت قاسم را دوست دارم!»

داستانی را درباره‌ی حضرت قاسم (ع) انتخاب کرده بود و می‌خواست تایپ کند و بر روی کاغذ پرینت بگیرد و به قسمتی از روزنامه دیواری‌اش بچسباند. مقداری از داستان را خودش تایپ کرده بود؛ ولی از آن‌جا که سرعت تایپش پایین بود، خسته شد و از من خواهش کرد بقیه‌ی داستان را برایش تایپ کنم. من هم پذیرفتم ولی از او خواستم داستان را بخواند و من تایپ کنم تا کار با سرعت بیش‌تری پیش برود.

او می‌خواند و من تایپ می‌کردم. به وسط‌های داستان رسیده بودیم که احساس کردم صدایش کمی می‌لرزد. خیال کردم چیز مهمی نیست و توجهی نکردم. ولی جلوتر که رفتیم، دیدم واقعاً صدایش می‌لرزد. کم‌کم لرزش صدا به بغض تبدیل شد و بعد از چند کلمه‌ی دیگر، دیدم اشکش جاری شد و دیگر نتوانست بخواند.

کتاب را به من داد و گفت: بی‌زحمت خودت تایپ کن. من دیگر نمی‌توانم بخوانم. و نشست گوشه‌ی اتاق و گریه کرد...

اسم کتاب «عموی خوبم» با قلم «طاهر خوش» بود. متن داستان چنین بود:

روز دوم محرم بود که به کربلا رسیدیم. سرزمینی که سپاه دشمن به دستور حاکم ظالم ما را در آن‌جا محاصره کرده بود. سرزمینی که بوی شهادت می‌داد. سرزمینی که بوی اسارت و غربت می‌داد. سرزمینی که بعدها همه به آن افتخار می‌کردند. بله، آن‌جا کربلا بود کربلا...

روزها و شب‌ها همین‌طور می‌گذشت تا این‌که شب عاشورا فرارسید. دشمن اعلام جنگ کرده بود. عمویم تمام یارانش را جمع کرده، به آن‌ها مژده‌ی شهادت و بهشت داده بود. من که نوجوان بودم از آن حضرت پرسیدم: آیا فردا من هم به شهادت می‌رسم؟ فرمود: یادگار برادرم، شهادت نزد تو چگونه است؟ گفتم: شهادت نزد من از عسل هم شیرین‌تر است. فرمود: آری تو نیز فردا شهید می‌شوی.

روز عاشورا فرارسید. اول دشمن جنگ را شروع کرد. خاندان پیامبر (ص) می‌خواستند به میدان جنگ بروند ولی دوستان و یاران باوفای عمویم نگذاشتند و گفتند: تا زمانی که ما زنده هستیم نمی‌گذاریم شما به میدان جنگ بروید. همه‌ی یاران باوفای عمویم به شهادت رسیده بودند. حالا نوبت به خاندان پیامبر (ص) رسید. چند نفر از خاندان پیامبر (ص) به شهادت رسیده بودند. بالاخره غریبی و تنهایی عموی عزیزم به جایی رسید که به حضورش رسیدم و از او اجازه‌ی میدان خواستم؛ اما به من اجازه‌ی میدان نداد. به او عرض کردم: عمو جان، چرا به من اجازه‌ی میدان نمی‌دهی؟

عمویم نگاهی به من کرد و گفت: چون یادگار برادرم هستی. من دوست دارم تو زنده باشی. در نهایت به من اجازه‌ی میدان داد. خیلی خوشحال شدم. لباس جنگ را پوشیدم و از مادرم، برادرانم، عموهایم، و دیگر فامیل‌ها خداحافظی کردم؛ اما دلم پیش عموی غریبم بود؛ چرا که او تنها شده بود و یاوری نداشت که او را کمک کند.

به طرف میدان جنگ حرکت کردم. اول خودم را معرفی کردم: هر کس که مرا نمی‌شناسد بداند که من فرزند امام حسن (ع) هستم. من برای کمک به عمویم به میدان آمده‌ام. او مانند اسیری در میان مردم است که خدا هیچ‌وقت آن‌ها را از باران و رحمت خود سیراب نکند!

بعد از این‌که خودم را معرفی کردم، صدا زدم چه کسی با من مبارزه می‌کند؟ چهار نفر به طرفم آمدند که به شکر خدا هر چهار نفر را کشتم. در همین حال دیدم که پدر این چهار نفر که از قهرمانان سپاه دشمن به حساب می‌آمد، به طرفم آمد. با او مبارزه کردم. باز هم با توکل بر خدا او را نیز به جهنم فرستادم.

بعد از مدتی مبارزه، لشکری مرا محاصره کرده، ضربه‌ای بر سر من وارد کرد که با صورت بر روی زمین افتادم. صدا زدم عمو جان...

عمو با سرعت به طرف من آمد و به سوی قاتلم حمله کرد. دستش را از بدن جدا کرد؛ طوری که صدای او را سپاهیان دشمن شنیدند و برای کمک به او وارد میدان جنگ شدند تا او را نجات دهند.

من در حال جان دادن بودم و دلم می‌خواست که هرچه زودتر نزد خدا، پیامبر خدا (ص) و پدر عزیزم بروم و از طرفی هم دوست داشتم که صورت غریب و تنهای عمویم را ببینم.

در همین فکر بودم که عموی تنهایم را مشاهده کردم در کنارم نشسته، به من نگاه می‌کند و گریه می‌نماید.

بله، دوستان عزیزم، بعد از چند لحظه من شربت شهادت را نوشیدم و نزد خدا، جدّم پیامبر (ص) و پدرم رفتم؛ ولی دلم برای عموی مظلومم می‌سوخت که با حالت گریه به من می‌گفت: ای یادگار برادرم، خداوند سپاهیان دشمن را عذاب کند که تو را کشتند!

بعد از این جمله بود که عموی غریبم جنازه‌ی مرا بغل کرد و به طرف خیمه‌گاه کنار پسرعمویم علی اکبر ـ که قبل از من به شهادت رسیده بود ـ برد و در کنار او گذاشت.

راستی بچه‌های خوب و دوست داشتنی، من خودم را معرفی نکرده بودم. اسم من «قاسم» است و هنگام شهادت سیزده سال داشتم.

از این‌که به داستان زندگی‌ام گوش دادید، از همه‌ی شما تشکر می‌کنم و امیدوارم شما نیز همانند من در راه دفاع از حق و مبارزه با باطل استقامت داشته باشید!

می‌توانید این مطلب را در شبکه‌ی اجتماعی خود به اشتراک بگذارید:

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn اشتراک در کلوب اشتراک در افسران

نظر شما چیست؟!


خاطره (تصادفی)

استاد منتظری مقدم

دیروز (92/12/6) بعد از کلاس زبان تخصصی رفتم ببینم برنامه‌ی جلسه‌ی عمومی که سه‌شنبه‌ها داشتیم چیست. وقتی اطلاعیه‌ی نشست صمیمانه با حجة‌الاسلام محمود منتظری مقدم، رئیس مرکز اسلامی امام علی علیه‌السلام در اتریش و امام جمعه و جماعت شیعیان وین (پایتخت اتریش) را دیدم، خیلی خوشحال و ذوق‌زده شدم.

آقای منتظری مقدم را از سال پنجم طلبگی می‌شناختم؛ از وقتی که در مدرسه‌ی علمیه‌ی معصومیه برایمان اصول فقه مرحوم مظفر را می‌گفتند. یادش به‌خیر! وقتی سر کلاس دست بلند می‌کردیم که سؤال بپرسیم و می‌گفتیم: «ببخشید استاد!»، می‌گفتند: «نمی‌بخشم!» یا «جای بخشش نیست!» و ادامه می‌دادند: «سؤالاتون رو نگه دارین، عرایضم که تموم شد در خدمتم».

ادامه مطلب...

پرسش و پاسخ (تصادفی)

چرا فقط اسلام؟! چرا ادیان دیگر نه؟!

پرسش

با سلام خدمت شما. بنده یک دانش آموز 17ساله هستم. رشته فنی حرفه ای کامپیوتر. از یک سال پیش این فکر به سرم خطور کرده که چرا اسلام؟ مگر ادیان دیگری وجود ندارد؟ مگر به وسیله آن‌ها نمی شود به کمال رسید؟ هر موقع به آن فکر می‌کنم بیش‌تر از اسلام دور می‌شوم. اصلا نمی‌توانم با خودم کنار بیایم. نماز نمی‌خوانم ولی مادرم من را مجبور به این کار می‌کند. با واژه‌ها و اسامی عربی مشکل دارم. هر جا یک آخوند می‌بینم سریع محل رو ترک می‌کنم. از معلم پرورشیمان متنفرم (گاهی دلم می‌خواهد خفه اش کنم.) به هیچ عنوان نمی‌توانم با اسلام کنار بیایم. اصلا دوسش ندارم. مگر ما خودمان دین نداشتیم؟! خیلی قبل‌تر از تازی‌ها خدا را پرستش می‌کردیم. اگه راهنماییم کنید خیلی خوشحال می‌شوم.

ادامه مطلب...
ما 49 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا

1165478
امروز886
دیروز1050
این هفته2826
این ماه17507
مجموع1165478

سلام!

سلام. از بازدیدتان از وب‌سایت محقّر بنده ممنونم!

این وب‌سایت یک سایت جامع و پرمحتوا نیست؛ بلکه یک پل ارتباطی بین من و مخاطبان عزیز به‌منظور دسترسی آسان و دائمی به بنده است. هرچند تلاش می‌کنم گه‌گاه مطالب ارزنده و مفید منتشر کنم ولی فقط در حدی که فرصت داشته باشم و به امر تحصیل و فعالیت علمی‌ام لطمه نزند.

اگر درباره‌ی نوشته‌هایم نظری داشتید، خوشحال می‌شوم نظرتان را در ذیل همان مطلب بیان کنید.

هرگونه نظر و انتقاد و پیشنهاد دیگری اگر داشتید، در بخش «تماس با من» مطرح کنید.

اگر مسأله‌ای هم بود که به نظرتان رسید من می‌توانم در پاسخ‌گویی و راهنمایی به شما کمکی بکنم، در بخش «پرسش و پاسخ» مطرح نمایید.

از خدا برای شما و خودم، آرزوی جسمی سالم، فکری بلند، ایمانی استوار، دلی مَحرم و عاشق، روحی باتقوا، روحیه‌ای پرانگیزه و بانشاط دارم. یا علی!