ردپای من در شبکه‌های اجتماعی

تبیان تبیان               تلگرام تلگرام

پرسش

من خیلی دوست دارم خوش‌تیپ و امروزی باشم؛ ولی در عین حال باحجاب. این‌ها چه‌طور جمع می‌شوند؟ دوست دارم وقتی با همسرم بیرونم هرکس دید بگوید چه همسر زیبایی گرفته! حضرت علی (ع) می‌گوید: هرکس طبق زمانه‌ی خودش رفتارکند. یعنی چه؟

پاسخ

یکی از کج‌فهمی‌ها این است که بین «حجاب و عفاف» و «زیبا و شیک بودن» تعارض دیده شود. به خاطر همین کج‌فهمی، عده‌ای زیبایی و شیک بودن را انتخاب کرده‌اند و حجاب و عفاف را دور انداخته‌اند و عده‌ای دیگر حجاب و عفاف را ترجیح داده‌اند و زیبایی و شیک بودن را زیر پا گذاشته‌اند. البته در بین این دو، گروه دوم بر گروه اول خیلی شرافت و برتری دارد؛ ولی به هر حال کار آن‌ها هم کج‌فهمی است. در این میان، کم نیستند کسانی که فهم درستی دارند و هردوی این ارزش‌ها را ـ با حفظ اندازه و تناسب ـ نگه می‌دارند و بین آن دو اتحاد برقرار می‌کنند و هیچ‌کدام را فدای دیگری نمی‌کنند. گویا شما جزء این گروه هستید؛ ان‌شاءالله!

«خوش‌تیپ بودن» با «حجاب» قابل جمع است ولی «امروزی بودن» شرط و شروط دارد. صرف «امروزی بودن» ملاک درستی یا نادرستی چیزی یا کاری نیست. برای این‌که به یک پدیده‌ی جدید امروزی امتیاز بدهیم و خوب یا بد بودن آن را مشخص کنیم، باید با اصول ارزشی خود آن را ارزیابی کنیم و بعد درباره‌ی آن قضاوت کنیم. اگر با معیارهای دینی ـ که بر اساس عقل و قرآن و سنت اهل بیت علیهم‌السلام به دست می‌آید ـ پدیده‌های امروزی را بسنجیم، می‌بینیم که همه‌ی آن‌ها امتیاز خوبی نمی‌آورند و بعضی از آن‌ها در عین حال که خیلی جدید هستند، به‌شدت منفی و ضدانسانی هستند؛ مثل بسیاری از شیوه‌های دوستی و دوست‌یابی و مثل بسیاری از امور مربوط به غریزه‌ی جنسی و مثل برخی شیوه‌های آموزشی و تربیتی و...

این‌که انسان باید طبق زمانه رفتار کند حرف درستی است ولی معنایش این نیست که در همه‌چیز باید همرنگ جماعت و همراه زمانه شد. زندگی انسانی اصولی دارد که برای همیشه ثابت و غیرقابل تغییر است؛ مانند اصل «عدالت» و اصل «رابطه‌ی متقابل حق و تکلیف» و اصل «لزوم پایبندی به تعهدات» و اصولی از این قبیل. اما برخی دیگر از امور، سیال و تغییرپذیرند که درباره‌ی آن‌ها باید متناسب با زمانه عمل کرد؛ مثل تغییری که سیستم آموزش از ابتدای دوره‌ی حیات انسانی تاکنون داشته است. در زمان ما اگر کسی بخواهد نقش رایانه و اینترنت و وسایل کمک‌آموزشی چندرسانه‌ای را در سیستم آموزشی نادیده بگیرد، از زمانه عقب است.

درباره‌ی سبک زندگی اجتماعی و تعامل با نامحرم هم اصولی تغییرناپذیر داریم و هم فروعی تغییرپذیر. مثلاً اصل «وفاداری نسبت به همسر» و اصل «احترام به ناموس دیگران» هرگز قابل نسخ نیست ولی اموری مثل رنگ و نوع پوشش تاحدودی قابل تغییر و تحول است. برای نمونه در شهر ورزنه از توابع اصفهان رنگ چادر خانم‌ها سفید است و اغلب خانم‌ها به‌جای چادر مشکی، چادر سفید می‌پوشند.

اگر دنبال اطلاعات کاملی در این باره هستید، توصیه می‌کنم کتاب «اسلام و نیازهای زمان» از شهید مطهری را مطالعه کنید.

اما این‌که شما دوست دارید همه به شما و زیبایی‌تان و به همسرتان غبطه بخورند و شما را تحسین کنند، اصلش خوب است و نشان از وجود یک اشتیاق متعالی و خدایی در درون شما دارد؛ اما اگر به آن جهتِ درست ندهید و این احساس را در مسیر درست هدایت نکنید، می‌تواند خطرناک باشد! غبطه‌ی دیگران می‌تواند به حسادت تبدیل شود و آتش این حسادت علاوه بر خود آن‌ها، دامن شما را هم بگیرد؛ چون شما زمینه‌ساز آن بوده‌اید! ممکن است وقتی مردی زیبایی شما را تحسین می‌کند، ناخواسته شما را با همسر خودش مقایسه کند و این مقایسه یعنی نقطه‌ی شروع یک نزاع خانوادگی یا حتی جدایی؛ درحالی‌که شما در شکل‌گیری این مقایسه نقش داشته‌اید! و ممکن است جلوه‌گری شما دل مریض مردی را به وسوسه بیندازد و او بخواهد همسر شما را به شکل‌های مختلفی مانند تهدید و تصادف و حتی قتل از میان بردارد تا شما را تصاحب کند! و ممکن است زنی در اثر حسادت به شما، برای این‌که به شما ضربه بزند، برای همسرتان دام پهن کند و برای فریب او نقشه بکشد! و...

این‌ها که عرض کردم، توهم و تخیل نیست. اگر فرد مطلعی باشید، خواهید دید روزی نیست که چنین حوادث تلخی در جهان و حتی ایران خودمان اتفاق می‌افتد. می‌گویند: «خوبی که از حد بگذرد، نادان خیال بد کند». و البته کسی که خوبی و جلوه‌گری‌اش را از حد گذرانده، در به خیال انداختن نادان مقصر است. به همین دلیل دستور دین به خانم‌ها این است که برای این‌که روان جامعه دچار تلاطم و آشوب نشود، حس خودآرایی و جلوه‌نمایی خود را کنترل کنند و آن را در مسیر درست قرار دهند.

گفتیم «زیبا و خوش‌تیپ بودن» با «حجاب و عفاف» منافات ندارد. کمی در این باره بیش‌تر توضیح می‌دهم:

بعضی‌ها در جمع اموری که متعارض‌نما است توانایی ندارند و در عمل یک طرف را گرفته و طرف دیگر را رها می‌کنند؛ مانند جمع بین «خوش‌غذا بودن» و «پرخور نبودن» که عده‌ای به خاطر خوش‌غذا بودن و به بهانه‌ی استفاده‌ی کامل از ویتامین‌ها و پروتئین‌ها و سایر مواد مورد نیاز بدن، به ورطه‌ی پرخوری و شکم‌بارگی می‌افتند؛ در مقابل، برخی دیگر به بهانه‌ی پرهیز از پرخوری بدغذا می‌شوند و به سوء تغذیه مبتلا می‌شوند. کسانی که هم بتوانند خوش‌غذا باشند و نیازهای غذایی بدن خود را به‌طور کامل برآورده کنند و در عین حال پرخور و شکمو نباشند خیلی کم‌اند.

اگر خانمی بخواهد محبوب و زیبا و بافرهنگ و متمدن و خوش‌تیپ و باکلاس باشد و در عین حال، هیچ رخنه‌ای در عفاف و حجابش ایجاد نشود، باید به دو نکته در ظاهر و پوشش خود و به سه نکته در رفتار و گفتار خود توجه جدّی داشته باشد.

نکته‌های مربوط به ظاهر و پوشش:

1. ساده و بی‌آلایش و بی‌آرایش بودن

از نگاه مردان، نظر و سلیقه‌ی غالب این است که خانم‌ها به‌طور فطری و دست‌نخورده، زیبا و دوست‌داشتنی هستند. چهره‌ی مرتب ولی ساده بانمک‌تر و دلنشین‌تر است؛ در عین حال که زمینه‌ای برای تحریک‌های شهوانی و وسوسه‌های شیطانی برای دل‌های سالم ایجاد نمی‌کند. آرایش و روغن‌مالی کردن، چهره را زیباتر نمی‌کند؛ زیرا همه می‌بینند و می‌دانند که این صورت آرایش شده است و چهره‌ی واقعی در زیر این آرایش پنهان است؛ بلکه آرایش ـ مخصوصاً آرایش غلیظ و افراطی ـ پیام دیگری دارد و آن این است که «من می‌خواهم توجه همه را به خودم جلب کنم و همه را به دنبال خود بکشانم!». شاید خانم آرایش‌کرده‌ای در دلش چنین قصدی نداشته باشد ولی چه بخواهد چه نخواهد، آرایش در نظر مردان یعنی این! رنگ و لعاب آرایش بر چهره‌ی خانم مثل اتیکت «فروشی» بر روی خودرو است که فقط نگاه عابرین را از نگاه عادی به نگاه خریدار تغییر می‌دهد و ذره‌ای بر ارزش آن خودرو نمی‌افزاید.

سخن درباره‌ی ساده و بی‌آلایش و بی‌آرایش بودن لباس و پوشش نیز همین است. پوشیدن لباس‌های خاص و همراه داشتن کیف خاص همان پیام آرایش غلیظ را به مخاطب القا می‌کند.

2. تمیز و مرتب بودن

وقتی خانمی دو عنصر «تمیزی» و «مرتب بودن» را در پوشش و ظاهر ساده و بی‌آلایش خود رعایت می‌کند، بخش زیادی از زیبایی و خوش‌تیپی را به دست آورده است. معنای تمیزی که روشن است؛ اما مرتب بودن یعنی شکل و اندازه و رنگ‌بندی لباس و کفش و عینک و کیف و سایر متعلقاتش مناسب و متناسب و شکیل و در عین حال متین و وزین باشد. به‌ویژه لباس که باید تمیز و اتوکشیده باشد و از هر گونه شلختگی پیراسته باشد.

در کنار نمای ساده و تمیز و مرتب، «رفتار» و «گفتار» هم در زیبایی شخصیت یک خانم اهمیت دارد. حرف زدن و رفتار و تعامل یک خانم متشخص با دیگران به‌ویژه با نامحرم باید ویژگی‌هایی داشته باشد.

نکته‌های مربوط به رفتار و گفتار:

1. ادب

رفتار و گفتار یک خانم با همه به‌ویژه با نامحرم باید مؤدبانه و محترمانه باشد. واژه‌های محترمانه با لحنی مؤدبانه به کار گرفته شود. از به‌کاربردن الفاظ غیررسمی و کوچه‌بازاری و خودمانی پرهیز شود.

2. غرور و اعتماد به نفس

اعتماد به نفس و غرور و تکبر در رفتار خانم با نامحرم باید کاملاً مشهود باشد. ناز و عشوه‌های زنانه هرگز نباید در صدا و لحن او به‌چشم بخورد. به تعبیر قرآن، یک خانم نباید در گفتار با نامحرم، خضوع و نرمی داشته باشد.1 به عبارت دیگر، باید جدی و نسبتاً بلند و با جملات کوتاه حرف زد. امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام می‌فرماید: یکی از خصلت‌های خوب خانم‌ها غرور است؛ زیرا اگر خانمی مغرور باشد خودش را هرگز در دسترس و در اختیار نامحرم نمی‌گذارد.2

3. آرامش و وقار

یک خانم نباید در رفتار و گفتارش هول و خودباخته باشد. از زیاده‌گویی و انجام حرکت‌های اضافی و ارتباط‌های زائد و خنده‌های بی‌جا باید پرهیز کرد.

اگر خانمی این سه نکته را در رفتار و گفتار خود و آن دو نکته را درباره‌ی ظاهر و پوشش خود به‌خوبی رعایت کند، به یقین خانمی محبوب و مطلوب برای همگان خواهد بود؛ بدون این‌که خللی به عفت و حجابش وارد آید. همه به چنین خانمی غبطه خواهند خورد و از او الگو خواهند گرفت و تلاش خواهند کرد خود و بستگان خود را شبیه او کنند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذي في‏ قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً: با نرمی و خضوع سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند. و سخن شايسته بگوييد. (سوره‌ی احزاب، آیه‌ی 32)

2. خِیارُ خِصالِ النساءِ شِرارُ خِصالِ الرِّجالِ؛ الزَّهْوُ... فَاِذا کانَت المَرأةُ مَزهُوَّةً لم‌تُمَکِّنْ مِن نَفسِها... (نهج‌البلاغه، حکمت 234)

می‌توانید این مطلب را در شبکه‌ی اجتماعی خود به اشتراک بگذارید:

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn اشتراک در کلوب اشتراک در افسران

دیدگاه‌ها   

+1 #44 فارسالناز 1396-10-17 16:21
من دوست دارم همیشه تمیزو مرتب باشم اما ازبس که بدنم صورتم موه داره دلم میخواد که بمیرم من چه کنم

***** پاسخ *****

زیاد بودن مو منشأ هورمونی داره که با دارو و تغذیه‌ی مناسب قابل درمانه. می‌تونید به پزشک مراجعه کنید؛ ترجیحاً پزشکی که با طب سنتی و اسلامی نیز آشنا باشه. با مطب خانم دکتر شریف (در قم) تماس بگیرید:
02532908543
نقل قول کردن
0 #43 یزدFatima 1396-09-10 13:57
با سلام و احترام
من دختری چادری هستم و همیشه سعی کردم مرتب و تمیز باشم در عین اینکه آرایش هم نکنم. چند ماه پیش ازدواج کردم. همسرم از من میخواهد تا برای بیرون رفتن به قیافه ی خود برسم ...واقعیت خودم هم دوست دارم وقتی در کنار همسرم قرار میگیرم زیبا باشم و بگن چقدر بهم میان!
ولی وجدانم از اینکه باعث حسرت کسی بشم یا اینکه برای مردان نامحرم جلب توجه بشه بدرد میاد.
ولی خوب از طرفی دوست دارم همسرم هم ازم راضی باشه. ممنون میشم راهنماییم کنید چطور باید این مسئله رو حل کنم. آیا آرایش ملایم هم گناه داره؟

***** پاسخ *****

سلام

۱. همون‌طور که در این پرسش و پاسخ عرض کردم، «ساده و بی‌آلایش و بی‌آرایش بودن» و «تمیز و مرتب بودن» و «ادب» و «غرور و اعتماد به نفس» و «آرامش و وقار» داشتن اموری هستند که می‌تونند به یک خانم بیش‌ترین جذابیت و محبوبیت رو هدیه کنند، بدون این‌که کم‌ترین لطمه‌ای به عفت و حیای او وارد کنند و بدون این‌که کوچک‌ترین نیازی به آرایش و بدحجابی باشه.

۲. مهم‌ترین جاذبه‌های انسانی، جاذبه‌های شخصیتی و کمالات حقیقی و هنرهای انسانی است. همه‌ی ما شیفته‌ی اهل بیت علیهم‌السلام هستیم؛ بدون این‌که چهره و اندام اون‌ها رو دیده باشیم! درباره‌ی شهید مصطفی چمران نوشته‌اند که همسرش چنان شیفته‌ی اخلاق و روحیات آسمانی ایشون بود که تاس و کچل بودن سرش رو اصلاً متوجه نشده بود. وقتی دوستان همسرش به‌ش طعنه زدند که چرا با این مرد کچل ازدواج کردی، انکار کرد و گفت: نه، مصطفی کچل نیست! شهید چمران می‌گه: یه روز دیدم همسرم با عجله اومد پیشم و منو وراندازی کرد و خوب نگاه کرد و با خنده گفت: واقعاً تو کچلی! دوست‌هام راست می‌گفتند! من از بس که محو شخصیت بزرگ تو شده بودم، اصلاً تاس بودن سرت رو ندیدم!

۳. شما و همسرتون یا به حرف مردم کاری ندارید و صرفاً ارزش‌های واقعی و فرهنگ درست، ملاک و معیار زندگی شما است؛ یا این‌که اسیر حرف و قضاوت مردم هستید و برای دیگران زندگی می‌کنید نه برای خودتون و برای خدا. اگه اسیر حرف مردمید و برای اون‌ها زندگی می‌کنید، مطمئن باشید حرف مردم تمومی نداره و توقع مردم پایان‌پذیر نیست. اگه طوق هماهنگی با حرف و حدیث دیگران رو بر گردن انداختید، تا آخر عمر باید به دنبال سلایق ضد و نقیض و حرف‌ها و خواسته‌های عجیب و غریبشون بدویید و هرگز روی آسایش و آرامش نخواهید دید! اما اگه به حرف مردم کاری ندارید و می‌خواهید برای خودتون زندگی کنید، خب همین‌جا باید نشون بدید و همین‌جا باید در برابر حرف و حدیث دیگران مقاومت کنید. اگه این‌جا نتونید خودی نشون بدید، یقین داشته باشید در جاهای دیگه هم کم خواهید آورد و کوتاه خواهید اومد و کم‌کم خواهید دید که همیشه دارید به ساز دیگران می‌رقصید و در واقع برای خودتون زندگی نمی‌کنید.

۴. ندای وجدانتون جدیه؛ نه تنها باید به‌ش بی‌توجه نباشید، بلکه باید کاری کنید که همسر محترمتون هم این ندا رو بشنوه.

۵. مسؤولیت اصلی در این‌جا بر عهده‌ی همسرتونه. همسر محترمتون باید دو کار انجام بده:

۱. به کمالات حقیقی شما بیش‌تر توجه کنه و جاذبه‌های ظاهری رو در تنها در محیط خانواده بخواد و با عفت و تقواش در بیرون از خانه شما رو با خانم‌های دیگه مقایسه نکنه و اجازه نده فرهنگ خراب جامعه بر او تسلط داشته باشه؛ بلکه فراتر از جامعه باشه و خودش رو در برابر اصلاح فرهنگ مسؤول بدونه.

۲. به شما توجه کافی داشته باشه تا شما دچار خلأ عاطفی نشید و این‌طور نباشه که خیال کنید برای جلب توجه همسرتون باید حرمت خودتون و خدا رو زیر پا بگذارید. همسرتون باید با رفتار و گفتار صادقانه‌ش به شما اطمینان بده که شما براش جذاب هستید و برای جلب توجه ایشون نیاز نیست دست به دامن جاذبه‌های مصنوعی و ساختگی بشید.
نقل قول کردن
0 #42 تس 1396-09-06 19:09
سلام، شايد اينجا جايي براي من و حرفام نباشه، چون همه ي كساني كه كامنت گذاشتن همه كسايي بودن كه حجاب كامل داشتن و حالا ميخوان يه مشكل ريز و حل كنن، واي به حال من كه از صفر شروع كردم . من در گذشته ام خيلي اشتباهات كردم. به خاطر وضعيت باز و غير اجباري خونواده حتي من سيگاري هم بوده ام اما مدتيست كه فقط با يك خواستن از خدا ، خدا انچنان مرا تكان داده كه حتي سيگار هم نميكشم. من الان تا اين مرحله پيش امده ام كه مانتويي شده ام ، و جزو افراد متوسط جامعه شده ام در صورتي كه قبلا زير صفر بوده ام ، الان ميخواهم كه چادري شوم ، چون علاقه ام به در دسترس نبودن براي مرداني كه به انها تعلق ندارم برايم جذابتر از قبل شده . مشكل من اين است: من خجالت ميكشم.... از گذشتهي خودم. از اينكه ديگران بي حجابي قديمم را بزنند سرم. و اينكه تنها شوم. چون من هيچ دوست محجبه اي ندارم . و اگر اين ها تردم كنند ان وقت خيلي تنها ميشوم. اين را ميدانم كه اين از سختي هاي راهم هست و بايد براي رسيدن به ان ارامش ، از همچين راهي عبور كنم. ولي ترس من از اين است كه حرف هايشان مرا بلرزاند. عصبي ام كند و شيطان ازين راه وارد شود..... من خيلي ميترسم. دوست دارم يك دفعه نا مرئي شوم براي دوستانم و خودم همينطوري كه دوست دارم زندگي كنم .... من صاف و صادق همه چيزو گفتم ... چون به اين افتخار ميكنم كه الان در اين شرايطم ( نسبت به محيطي كه در ان بوده ام ) پس خواهشن گذشته ي من را سرزنش نكنيد..... ممنون . منتظر راهنماييتونم .

***** پاسخ *****

بسم الله

سلام و درود خدا و بنده‌های خوب خدا بر شما خواهر ارزشمند!

به این حدیث زیبا توجه بفرمایید:

«دوست‌داشتنی‌ترين موجود پيش خدا، مؤمن گنهکاری است که از گناه خود توبه کرده است.» (بحارالانوار)

وقتی خدا کسی را دوست داشته باشد، هرگز او را تنها نمی‌گذارد.

شما با این تغییر زیبا که در زندگی خود ایجاد کرده‌اید، خدا را یاری کرده‌اید. خدا هم در آیه‌ی ۷ سوره‌ی محمد (ص) فرموده: « اگر خدا را یاری کنید، خدا هم شما را یاری و گام‌هایتان را استوار می‌کند؛ ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم.»

در سوره‌ی آل‌عمران آیه‌ی ۱۶۰ می‌فرماید:

«اگر خدا شما را یاری کند، هیچ کس دیگری نمی‌تواند بر شما غلبه کند. اما اگر خدا دست از یاری شما بردارد، چه کسی غیر از او می‌تواند شما را یاری کند؟! مؤمنان تنها بر خداوند باید توکل کنند؛ إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُون‏.»

مؤمنان باید به خدا توکل کنند! توکل به خدا یعنی سپردن خود به خدا و اعتماد کامل به او و این کار طبیعتاً ریسک دارد! معامله با خدا در شرایط عالی و ایده‌آل هنر نیست؛ هنر آن است که در شرایط سخت خود را به خدا بسپاری و با او معامله کنی. هنر آن است که در بدترین شرایط که هیچ امیدی به کسی و چیزی نداری، خود را به خدا بسپاری و حرفش را گوش کنی و در راهش قدم برداری!

به این داستان توجه کنید:

غم و اندوه خانه را فرا گرفته است. اهل خانه کم‌حرف و بی‌حوصله شده‌اند. سه روز است پدر از دنیا رفته است. کسی که مردم به خاطر زهدش با عشق به او اقتدا می‌کردند. اویی که در کوچه‌های خاکی روستا به پیر و جوان و کودک سلام می‌کرد و انتظار احترام از هیچ‌کس نداشت. مقتدایی که با اخلاق خوبش، همه را مرید خود کرده و اخلاص وجودش در و دیوار را عطرآگین نموده بود.

غم فراق، نه‌تنها اهل خانه، بلکه اهل روستا را هم فراگرفته بود و گویا همگی پدرشان را از دست داده بودند. پیرمردهای روستا دیگر شادابی قبل را نداشتند و به دیوار کاهگلی خانه‌ای تکیه می‌زدند و بی‌هیچ حرف و حدیثی در گرمای هوا کنار هم می‌نشستند و یاد خاطرات شیرین گذشته را در دل‌هایشان زنده می‌کردند.

مشهدی حیدر که کمرش از تکیه زدن خسته شده بود تکانی به خودش داد و گفت: «خدا رحمتش کند! چه رونقی به مسجد داده بود! اما حالا نه امام جماعتی داریم و نه رمقی برای مسجد رفتن!»

حاج یحیی که به تازگی سنش از ۵۰ سال گذشته بود، با صدایی گرفته و محزون گفت: «به همین راحتی هم نمی‌شود از خیرش گذشت. باید فکری کرد. من دیشب با خودم خیلی کلنجار رفتم و فکر کردم. تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که سراغ حسن، پسر حاج آقا برویم و از او بخواهیم جای پدرش را پر کند و امام جماعت مسجد شود.»

قاسم آقا که از حرف حاج یحیی یکه خورده بود از جایش بلند شد و گفت: «چی می‌گی حاجی؟! مگر به همین سادگی است؟! سواد می‌خواهد. معلومات می‌خواهد. امام جماعت باید عادل باشد. حسن که درس نخوانده! مکتبی نرفته!»

حاج یحیی با آرامش گفت: «فکر این مسائل را هم کرده‌ام. با خودم گفتم بالاخره حسن، پسر حاج آقا است و هرچی باشد، چیزی از او به ارث برده. از عهده‌ی یک نماز جماعت که برمی‌آید. ۲۰ سال در خانه‌ی حاج آقا زندگی کرده، مطمئناً خیلی از مسایل را یاد گرفته است. اگر موافق باشید همین حالا سراغش برویم تا مشکل بی‌رونقی مسجد را حل کنیم؟»

قاسم آقا در ادامه گفت: «اگر قبول نکرد چه؟»

حاج یحیی لبخندی زد و گفت: «نگران نباشید! من فکر همه چیزش را کرده‌ام. حسن آقا خیلی دوست داشت داماد من شود ولی من به خاطر مسایلی بهانه می‌آوردم و قبول نمی‌کردم. حالا از مسایلی که قبلاً بوده چشم‌پوشی می‌کنم و به او می‌گویم که در صورت قبول کردن جانشینی پدرش دامادیش را قبول می‌کنم.»

مشهدی حیدر آهی کشید و گفت: «اجازه بدهید کفن خدابیامرز خشک شود بعد فکر عروسی و شادی بیفتید!»

حاج یحیی که کمی پکر شده بود گفت: «حالا کی خواست عروسی بگیرد؟! ما فقط قرارش را می‌گذاریم. الآن هم بلند شوید برویم تا بلکه به این وسیله مشکل مسجد را حل کنیم.»

حاج یحیی به همراه بقیه‌ی ریش‌سفیدها به صدای «یا الله» وارد خانه‌ی حسن آقا شدند. بعد از پذیرایی و تعارفات اولیه، حاج یحیی گلویش را صاف کرد و گفت: «خدا حاج آقا را رحمت کند! برای اهل روستا باعث خیر و برکت بود. شما هم که پسر ایشان هستی، نباید بگذاری جای خالی ایشان احساس شود. باید دقیقاً کارهایی را بکنی که پدرت انجام می‌داد. مثلاً تو هم بیایی مسجد، امام جماعت باشی. به سؤالات جواب بدهی. و در کل مسؤولیت‌های پدر خدابیامرزت را به عهده بگیری.»

حسن هاج و واج مانده بود و نمی‌دانست حاج یحیی جدی می‌گوید یا شوخی می‌کند! خیلی محکم گفت: «من نه درس خوانده‌ام که بتوانم روحانی شوم نه کارهای یک روحانی را بلدم.»

قاسم آقا اجازه نداد حسن حرفش را ادامه بدهد و با اطمینان گفت: «به هر حال شما بیست سال خدمت حاج آقا بوده‌اید. چیزهایی یاد گرفته‌اید و پسر ایشان هستید. حتماً از اخلاق و کمالات ایشات چیزهایی به ارث به شما رسیده است.»

حسن هنوز گیج بود. اصلاً فکرش کار نمی‌کرد. جوابش معلوم بود ولی اصرار این بزرگ‌ترها...

حاج یحیی کمی جابه‌جا شد و گفت: «حسن آقا، اگر قبول کردید ما هم خانه‌ای در اختیار شما می‌گذاریم و هم حقوق ماهیانه برای شما مقرر می‌کنیم و از همه مهم‌تر، دخترم را به عقد شما درمی‌آورم. یک نماز خواندن که کاری ندارد!»

در بین صحبت‌های حاج یحیی، مشهدی حیدر از جایش بلند شد و به طرف عمامه‌ی حاج آقا که روی طاقچه بود رفت. همه‌ی چشم‌ها را هم دنبال خودش برد. عمامه را برداشت و مستقیم سراغ حسن آقا آمد و با فرستادن صلواتی عمامه را روی سر حسن آقا گذاشت و گفت: «ما برای نماز مغرب و عشا منتظر شما هستیم. یا الله! آقایان برویم که شیخ حسن خیلی کار دارد.»

حسن آقا خشکش زده بود؛ حتا نمی‌توانست برای بدرقه‌ی آقایان تا دم در بیاید.

آن‌ها رفتند و حسن آقا را با افکار پریشان تنها گذاشتند. وقت زیادی تا مغرب نمانده بود. نمی‌دانست چه کند. با خودش می‌گفت:

«خیلی هم بی‌راه نمی‌گویند! به هر حال نمی‌شود از ثواب نماز جماعت چشم‌پوشی کرد. احتمالاً روح پدرم هم شاد بشود...»

با صدای الله اکبر مؤذن، حسن آقا با لباس‌های پدر خدابیامرزش وارد مسجد شد. جمعیت به احترامش بلند شدند و با صلواتی او را روانه‌ی محراب کردند. او اهل نماز بود اما به این‌که شرایط امام جماعت را داشته باشد اهمیتی نمی‌داد.

چند روزی به همین منوال گذشت. همه چیز به مذاق حسن آقا مزه کرده بود؛ احترام مردم؛ قول ازدواج با دختر حاج یحیی؛ مقرری که هر ماه باید پرداخت شود، و...

روزی جوانی در کنار محراب مسجد به حسن آقا گفت: ببخشید حاج آقا اگر در نماز حواسمان نباشد و قنوت را نخوانیم آیا نمازمان باطل است؟

حسن آقا که حکم این مسایل را نمی‌دانست، فکری کرد و گفت: خب معلوم است که باطل است. نماز بدون قنوت که نمی‌شود!

روزها به همین منوال سپری شد. مراسم عقد و عروسی حسن آقا هم با دختر حاج یحیی به خوشی و خرمی برگزار شد تا وعده‌های بزرگان هم تحقق یافته باشد.

وجوهات و پول‌های شرعی به عنوان خمس و زکات به عنوان واسطه به دست شخص حسن می‌رسید تا آن‌ها را در موارد خاص با تشخیص خودش به مصرف برساند؛ ولی او که با شرایط ویژه‌ی این مسایل آشنا نبود، همه را خرج زندگی شخصی خودش می‌کرد؛ هرچند می‌دانست که خمس و زکات به او تعلق نمی‌گیرد اما اهمال‌کاری می‌کرد و به مصرف آن‌ها عادت کرده بود.

حدود دوازده سال گذشت. مردم باصفا و ساده‌ی روستا از روی عشقی که به پدر حسن آقا داشتند او را در هاله‌ای از احترامشان حفظ می‌کردند.

روزی از روزها که حسن آقا عازم مسجد بود، به سفارش همسرش قبل از رفتن، نگاهی به آینه انداخت. در حال شانه زدن ریش‌هایش بود که متوجه شد تاری از ریش‌هایش سفید شده است. ریش سفید را در دست گرفت وبه فکر فرو رفت و با خود گفت: «حسن! آخرش چی؟! ریش سفید علامت پیری است. بعد از پیری هم مرگ به سراغ آدم می‌آید. بعد از مرگ هم عذاب قبر، برزخ، و حساب و کتابی در پیش است. این‌ها هم که دروغ نیست. چند سال خوشی توی این دنیا ارزش ناخوشی ابدی را در آن دنیا ندارد. خدایا چه کنم؟! من که می‌دانم اشتباه رفته‌ام؛‌نمازها ی مردم را خراب کرده‌ام؛ به سؤالاتشان اشتباه پاسخ داده‌ام. حالا چه کنم؟! پدرم خیلی از مرگ و قیامت منقلب می‌شد و همیشه از مرگ بد و عاقبت شر به خدا پناه می‌برد. اما من همه‌ی زندگی‌ام شر شده است. خدایا، اگر فرشتگان از من سؤال کنند که پول‌ها را چه کردی چه بگویم؟! اگر بپرسند چرا با نماز مردم بازی کردی، چه جوابی بدهم؟!»

این فکرها قطره‌ای از اشک را بر گونه‌های حسن آقا جاری کرد. تصمیم خودش را گرفت که به مسجد برود و همه‌ی جریان را برای مردم تعریف کند و از آن‌ها حلالیت بطلبد.

با دلی پر از اضطراب و تنی لرزان عازم مسجد شد. کوچه‌های خاکی روستا را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت. با نگاهی خیره به زمین وارد مسجد شد. مثل همیشه صف‌ها پر از جمعیت بود. از میان صف‌ها خودش را به نزدیکی محراب رساند اما برخلاف روزهای قبل وارد محراب نشد. به سمت جمعیت رو کرد و نفس عمیقی کشید. مردم انگار بو برده باشند که خبر تازه‌ای شده است، همگی سکوت کردند.

حسن آقا خیلی آرام زمزمه کرد: «بسم الله» و گفت: «من از اول هم راضی به این کار نبودم. منتها ریش‌سفیدهای روستا خیلی اصرار کردند. من از همان اول می‌دانستم که لیاقت امام جماعتی را ندارم. آقایان و خواهران محترم، این دوازده سالی که نمازهایتان را به من اقتدا کرده‌اید، نمازهایتان همه باطل است و باید همه را قضا کنید. هرچه سؤال پرسیده‌اید من از خودم جواب می‌دادم و نمی‌دانم درست بود یا نه. همه‌ی خمس و زکات‌ها را بی‌مورد خرج کرده‌ام و... حالا هم پشیمان شده‌ام و آمده‌ام که حلالم کنید و مرا به حال خودم واگذارید.»

همه‌ی جمعیت از تعجب دهانشان باز مانده بود. مردم مانده بودند که شیخ حسن شوخی‌اش گرفته یا این حرف‌ها را جدی زده است. ۱۲ سال نماز مگر شوخی است که به همین راحتی قضا شود؟! کارد به مردم می‌زدی خونشان درنمی‌آمد. حسن آقا ساکت منتظر عکس‌العمل مردم بود. مردم هم منتظر هم‌دیگر.

حاج یحیی پدرخانم حسن آقا از جایش بلند شد و رو به جمعیت گفت: «این حاج آقای ما اهل تواضع و شکست‌نفسی است... می‌خواهد...» حسن آقا حرف حاج یحیی را قطع کرد و خیلی جدی گفت: «خیر! حرف از این چیزها گذشته است و من واقعیت را گفتم. دیگر خودتان می‌دانید.»

این را گفت و آمد تا از مسجد خارج شود اما در حلقه‌ی محاصره‌ی مردم خشمگین افتاد...

تنها و بی‌کس با دست و پایی خونی و لباس‌های پاره شده از خشم مردم آواره‌ی بیابان شده بود... شهر شاهرود را پشت سر گذاشت و خسته کنار تخته سنگی نشست و به عاقبت و آینده‌ی خودش فکر می‌کرد؛ «خدایا، حالا که همه مرا از خودشان رانده‌اند، حتا زن و بچه‌ام نیز مرا بیرون کرده‌اند، به کجا بروم و چه کنم؟ چه آینده‌ای در انتظام خواهد بود؟ خدایا خودت می‌دانی که توبه کرده‌ام و از این مسیر شیطانی برگشته‌ام. خودت به دادم برس...»

از جایش بلند شد تا حرکتش را ادامه دهد که متوجه شخصی از دور شد که در حال آمدن بود. خواست خودش را مخفی کند تا آن شخص وضع دلخراشش را نبیند اما مگر می‌شد در این بیابان کمین‌گاهی پیدا کرد؟!

آن شخص به سمت حسن آقا آمد و به محض رسیدن سلام کرد. حسن آقا به حالتی شرمنده جواب سلامش را داد.

ـ به کجا می‌روید؟

ـ مقصد خاصی ندارم. در این بیابان آواره شده‌ام.

ـ من به تهران می‌روم. اگر مایلید با هم همراه باشیم؟

حسن آقا که تنهایی و غربت غم‌هایش را افزون کرده بود با خوشحالی جوابش را داد و وقتی آن شخص از حال و روز و اوضاع و احوال حسن آقا پرسید، او تمام جریان را برایش تعریف کرد. آن شخص به حسن آقا گفت: «خب حالا برای جبران کارت به تهران برو و درس طلبگی بخوان و یک طلبه‌ی باتقوا و فاضل شو!»

حسن آقا با ناامیدی گفت: «خیلی دوست دارم اما من الآن حدود سی و چهار سالم است و دیگر نمی‌توانم درس بخوانم.»

ـ توکلت به خدا باشد. ان‌شاءالله می‌توانی.

اصرار وی حسن آقا را مصمم کرد تا به محض رسیدن به تهران به یکی از حوزه‌های تهران برود و درس طلبگی را شروع کند.

به اوایل شهر تهران رسیده بودند که آن شخص به حسن آقا گفت: «حالا که می‌خواهی طلبه شوی به در خانه‌ی آیت الله کرمانشاهی برو و بگو کلید حجره‌ی ۹ مدرسه را به شما بدهد و از ایشان درخواست کن که کلاس درس شرح امثله (درس سال اول حوزه) را برای شما بگذارد و اگر گفت من وقت ندارم، بگو: نیم ساعت قبل از اذان که در خانه هستی، همان نیم ساعت را برای من درس بگو. در ضمن اگر با من کاری داشتی، من در مسجد فلان هستم.

حسن آقا که از معلومات و لطف رفیقش بهره‌مند شده بود، دلش نمی‌آمد با او خداحافظی کند اما چاره‌ای نبود و باید می‌رفت. به سمت منزل آیت الله کرمانشاهی رفت. در خانه را زد و وقتی درخواست کلید حجرا را کرد، جناب آیت الله بدون هیچ پرسشی کلید را به حسن آقا داد. حسن آقا پس از گرفتن کلید گفت: «اگر می‌شود درس شرح امثله را برای من بگویید!»

ـ وقت ندارم. من از صبح مشغول تدریس و کارهای حوزه هستم.

ـ نیم ساعت قبل از ظهر که به منزل می‌روید، همین نیم ساعت را اگر مرحمت بفرمایید ممنون می‌شوم.

با قبول کردن آیت الله، حسن آقا طلبگی را شروع کرد. گاه‌گاهی هم که دلش برای رفیقش تنگ می‌شد، به مسجد محل وعده می‌رفت و با او درد دل می‌کرد.

هفته‌ای گذشت و همسر آیت الله متوجه شد که غیبت حاج آقا قبل از ظهر به خاطر این کلاس است. کتاب را مخفی کرد تا درس تعطیل شود و همان‌طور هم شد. حسن آقا که پیش رفیقش رفته بود جریان تعطیلی کلاس را هم گفت. آن شخص گفت: به آیت الله بگو کتابش را خانمش در بقچه‌ای قرمز‌رنگ زیر رخت‌خواب‌ها مخفی کرده است.

حسن آقا خوشحال به منزل آیت الله رفت و او را از جای کتاب مطلع کرد. آیت الله وقتی رخت‌خواب‌ها را کنار زد با بقچه‌ای قرمزرنگ مواجه شد. به محض باز کردن بقچه و دیدن کتاب، لحظه‌ای همان جا خشکش زد که این پسر این مسایل را از کجا می‌داند؟!

سریع خودش را به حسن آقا رساند و پرسید: شما این مسایل را از کجا می‌دانید؟ این‌که من نیم ساعت قبل از ظهر وقتم خالی است و این‌که کتاب را همسرم زیر رخت‌خواب‌ها مخفی کرده است؟ اصلاً عجیب‌تر از این‌که من خودم هم نمی‌دانم که چه‌طور شد قبول کردم به شما درس بدهم! شرح امثله را یک طلبه‌ی پایه‌ی دوم هم می‌تواند درس بدهد. و این‌که چرا من نشناخته کلید حجره را به شما دادم، این‌ها واقعاً عجیب است!

حسن آقا لبخندی زد و گفت: این مسایل را رفیقم به من گفته است. آیت الله با تعجب پرسید: رفیقت کیست؟ اسمش چیست؟

حسن آقا گفت: اسمش را یک بار پرسیدم گفت: سید مهدی.

اشک در چشمان آیت الله جمع شد. خیلی سریع درخواست کرد: می‌شود از رفیقتان یک وقت ملاقات برای ما بگیری؟!

حسن آقا با اطمینان گفت: وقت گرفتن نمی‌خواهد! این رفیق من آن‌قدر مهربان و دوست‌داشتنی است که برای دیدنش وقت قبلی نمی‌خواهد. تشریف بیاورید همین حالا برویم.

آیت الله که جریان را فهمیده بود گفت: «نه شما لطف کنید امروز که رفتید یک وقت ملاقات بگیرید.» حسن آقا از استادش خداحافظی کرد و به سمت مسجد محل وعده رفت.

بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت: «آقا سید مهدی، استادمان یک وقت می‌خواهد شما را ببیند.» آقا سید مهدی فرمودند: «به استادتان بگو وقت گرفتن نمی‌خواهد. هر وقت شما هم مثل شیخ حسن خودتان را شکستید و پا روی نفس خودتان گذاشتید، من خودم به دیدن شما می‌آیم.»

شیخ حسن که هنوز از جریان ملاقاتش با قطب عالم امکان خبردار نشده بود، فردای آن روز پیش آیت الله رفت تا پیغام رفیقش را برساند. وقتی پیغام را به آیت الله رساند، او هما جا روی زمین نشست و مثل ابر بهاری شروع به اشک ریختن کرد.

شیخ حسن با تعجب پرسید: استاد، جریان چیست؟! آیا شما رفیق مرا می‌شناسید؟!

آیت الله با همان حالت گفت: «عزیزم، رفیق شما در این مدت امام زمان بوده است!»

شیخ حسن که حسابی گیج شده بود با تعجب گفت: «یعنی شما می‌گویید: من... من... امکان ندارد! مگر می‌شود؟!»

دیگر ایستادن را جایز ندانست. با چشمانی پر از اشک مسیر تا مسجد را دوید اما دیگر هرگز رفیقش را در آن‌جا ندید.

(از کتاب «امید آخر، داستان‌هایی از کرامات اما زمان علیه‌السلام»، حسن محمودی، به نقل از کتاب «عنایات حضرت مهدی علیه‌السلام به علما و طلاب»، محمدرضا باقی، ص ۱۳۰)
نقل قول کردن
0 #41 شیرازفاطی 1396-08-13 08:39
سلام من قبلا مانتویی بودم و موهام کمی بیرون بود و کمی هم ارایش داشتم.الان ازدواج کردم و همسرم اوایل موافق بود. بعد از مدتی از من خواستن ک با حجاب بشم ... ولی این کار برام خیلی سخته .نمیدونم چیکار باید بکنم.لطفا راهنمایی کنید

***** پاسخ *****

سلام

درود خدا بر شما که به همسرتون و خواسته‌هاش اهمیت می‌دید و درود خدا بر همسرتون که به شما و حجابتون اهمیت می‌ده! ان‌شاءالله زیر سایه‌ی الطاف خداوندی همیشه و همه‌جا خوش‌بخت و سعادت‌مند باشید!

شما این خواسته‌ی همسرتون رو بهانه‌ای قرار بدید برای آشنایی بیش‌تر با زیبایی‌های حجاب و چادر:

۱. مقالک «ده تلنگر درباره‌ی حجاب و عفاف» را از همین سایت مطالعه کنید. لینک مستقیم:
http://h-shad.ir/index.php/writings/hand-writings/thought/424-10flips-hijab

۲. مستند «از لاک جیغ تا خدا» رو که از شبکه‌ی دو و چند شبکه‌ی دیگه پخش می‌شه، دنبال کنید. قسمت‌های قبلی رو هم از این سایت دانلود کنید و ببینید:
http://www.jc313.ir/31389-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7.html

۳. کتاب رمان «دختران آفتاب» رو تهیه و مطالعه نمایید.

۴. تو نمازهاتون از خدا بخواید شیرینی و حلاوت حجاب و چادر رو به دل شما هدیه بده و شما رو عاشق حجاب کامل کنه.
نقل قول کردن
0 #40 اهوازدختری از شهر اهواز 1396-07-20 07:06
به نقل از سمیه:
من ۲۹سالمه،ازدواج کردم و اصلا چادر را چون اجباری است دوست ندارم،و چند ماهی است در قم هم چادر سر نمی کنم.امیدوارم روزی شود که مانتویی بودن زنان در قم کاملا طبیعی شود.البته مانتوهای بنده بلند و پایین تر از زانوست،من از بدحجابی هم متنفرم،ولی از اجباری بودن چادر هم بدم می اید

***** پاسخ *****

این‌که شما از حجاب خوشتون می‌یاد و از بدحجابی متنفرید، نشانه‌ی سلامت فطرت و طبیعت شما است.

منظورتون رو از اجباری بودن چادر نمی‌فهمم! درسته که حجاب اجباریه ولی چادر که اجباری نیست!

اگه منظورتون اجباری بودن چادر در حرم حضرت معصومه (س) است، خب این به خاطر حریم خاص این مکان مقدسه. اگه فضاهای نامناسب و شرم‌آور حرم‌هایی مثل حرم حضرت دانیال (ع) در شوش رو دیده باشید (که پوشیدن چادر اون‌جا اجباری نیست)، اون وقت به اهمیت اجباری بودن پوشیدن چادر در حرم‌هایی مثل حرم حضرت معصومه و حرم امام رضا پی می‌برید.

و اگه منظورتون اجباری بودن چادر در فرهنگ عمومی مردم قم هست، خب این یک امر فرهنگی و عمومیه و ربطی به قانون و مسؤولان نداره. خوبه شما به فرهنگ و سلیقه‌ی عمومی احترام بگذارید و اونو بپذیرید!

گذشته از این‌ها، اجباری بودن چیزی هرگز دلیل موجهی برای دوست نداشتن اون نیست! نماز و روزه اجباریه ولی یک انسان مؤمن اون‌ها رو دوست داره؛ درس خوندن اجباریه ولی یک دانش‌آموز و دانشجوی خوب عاشق درس خوندنه؛ غذا خوردن و خوابیدن اجباریه ولی همه‌ی ما با علاقه و اشتیاق غذا می‌خوریم و به رخت‌خواب می‌ریم؛ نفس کشیدن اجباریه ولی کسی از نفس کشیدن خسته و زده نمی‌شه؛ و صدها کار دیگه که اجباری هستند ولی اجباری بودنشون باعث نمی‌شه ما ازشون خوشمون نیاد!

دلتون رو به وسوسه‌های شیطان ندید! حجاب و چادر هم با فطرت و طبیعت انسان سازگاره، هم مایه‌ی خوشبیختی دنیا و سعادت آخرته؛ چرا باید ازش خوشمون نیاد؟!

شمایی که پاسخ این عزیز رو دادید به حملاتی که نوشتید دقت کنید.
مردم شوش دانیال و زائران آقا دانیال نبی اصلا طوری که شما میگید نیستن.من اهل خوزستانم.بارها به زیارت رفتم ولی اصلا صحنه های شرم آور ندیدم.شاید فضا به اندازه قم مذهبی نباشه ولی مردمی که میان زیارت به اندازه زائران حضرت معصومه ماک هستن.
لطفا توبه کنید و از خدا بترسید .شما که ظاهرا مذهبی هستید نگاهتان را نسبت به دیگران تغییر بدید و اگر خواهان حفظ حرمت خودتان هستید به دیگران بی حرمتی نکنید‌

***** پاسخ *****

به‌تون برنخوره خواهرم! من هرگز درباره‌ی پاکی و نجابت اهالی شوش حرفی نزدم. درباره‌ی پاکی دل زائران حضرت دانیال نبی علیه‌السلام نیز چیزی نگفتم. من فقط ظاهر زوار اون حرم رو با ظاهر زوار حرم امام رضا علیه‌السلام و حرم حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها مقایسه کردم. چیزی هم که عرض کردم، با چشم خودم دیدم (به چشمم خورده، نه این‌که عمداً نگاه کرده باشم). خوش به حال شما که در اون حرم صحنه‌های زننده ندیدید؛ اما ندیدن دلیل بر نبودن نیست؛ چون دیگرانی هستند که دیده‌اند.

تصور کنید اگر داشتن حجاب و پوشیدن چادر در اون حرم هم اجباری بشه و خانم‌های بی‌حجاب مجبور باشند یک بار هم که شده حجاب رو امتحان کنند، چه خوب می‌شد! اولاً فضای حرم معنوی‌تر می‌شد؛ ثانیاً همین پوشیدن موقت حجاب می‌تونست آغازی باشه برای مؤمن‌تر و باخداتر شدن.

درود بر اهالی خوب و دوست‌داشتنی خوزستان!
نقل قول کردن
0 #39 خرم ابادfaez 1396-07-18 13:46
سلام ببخشید چطوری میتونم عضو سایتتون بشم؟!
من خیلی پیگیر نظرات و راهنمایی های کارشناسای محترم برای حفظ ایمان و حجابم توی این دوره حساس هستم
اما راهنمایی های شما فوق العاده به دلم نشست و بسیار زیبا و قانع کننده بود
دوس دارم بیشتر استفاده کنم

***** پاسخ *****

سلام. ممنونم از لطفتون!

عضویت سایت رو بستم چون نیازی به‌ش نیست. فعلاً همه‌ی مطالب و خدمات سایت عمومیه و هیچ بخشی مخصوص اعضا نیست. پرسش و پاسخ هم از طرق مختلف (مثل کامنت ذیل مطالب مرتبط، ارسال رایانامه، استفاده از فرم ارسال پرسش از بخش پرسش و پاسخ، و...) انجام می‌گیره که همه‌ی این راه‌ها در دسترس همه قرار داره.
نقل قول کردن
0 #38 rashtساجدشاد 1396-07-08 14:43
بنام آفریننده زیبایی ها و زشتی ها
سلام دوست عزیز در رابطه با بحثی که مطرح کردین من هم زمانی افکار وعقاید شما مد نظرم بود ولی پس از مدتی این مدلی زندگی کردن سزانجام به اینجا رسیدم که زیبایی در درون انسانهاست در ذاتشان نه در ظاهرشان.
زیبایی ظاهری فانی و گذراست تا کی می توان از فیزنک ظاهری خود بهره برد؟ چند سال؟ آخرش کجاست؟ 30سال؟ 40سال؟ بالاخره به پایان خواهد رسید! به دوردستها فکر کن! دننا 2روزه. آخرت رو خدا می دونه .در پناه حق
نقل قول کردن
0 #37 تبریزآوا 1396-06-23 21:22
سلام. من دختری ۱۵ ساله هستم و به گفته دیگران دختر خوبی هستم یعنی تو این سن و سال منو با دخترای بزرگتر مقایسه میکنن و میگن که من خوبم. ولی
من چادریم ولی تنها مشکلی که دارم رفتار مردمه. فکر میکنن من از پشت کوه اومدم. یعنی چادر اینقدر زشته؟ من حجاب کامل رو برگزیدم ولی مردم ادم رو زده میکنه. سعی میکنم نادیده بگیرم ولی...
خلاصه مردم اذیت میکنن. دیروز یه لباس مجلسی خوشگل دیدم که قیمتش ۲۰۰ هزار تومن بود. وقتی به فروشنده گفتم برام بیاره گفت که گرونه نمیتونم بخرم. منم از حرسم گرفتمش. خلاصه فکر میکنن اهل این دنیا نیستم. نمیدونم چیکار کنم.
نقل قول کردن
+1 #36 مشهدسحر 1396-06-11 07:58
سلام من دختری ۱۷ساله هستم در مورد حجابم واقعا ناراحتم از دوره راهنمایی تا به الان ۳بار تصمیم گرفتم دیگه بعد این حجابمو رعایت کنم ولی هر دفعه شل شدم ول کردم نمیدونم ولی با خودم میگم همه یه گناهی دارن گناه منم این که حجابم معمولی من بد حجاب نیستم اما از حجابمم راضی نیستم دوست دارم دیگه موقعی برم سراغ چادر که دیگه ولش نکنم نمیدونم چرا شل میشم خسته شدم از این وضعی که دارم هر روز یه چیزی میاد تو ذهنم جا میگیره لطفا راهنمایی کنین

***** پاسخ *****

سلام

۱. شما نیازمند انگیزه‌ی نیرومند و پایدار هستید.

۲. مهم‌ترین عامل برای تقویت انگیزه، بالا بردن شناخت و آگاهی است.

۳. برای بالا رفتن آگاهی و شناختتون درباره‌ی حجاب و چادر، توصیه می‌کنم رمان «دختران آفتاب» رو بخونید و مستندهای «از لاک جیغ تا خدا» رو تهیه و با دقت و تأمل تماشا کنید.

۴. داشتن یک رفیق دوست‌داشتنی چادری هم مانند یک کاتالیزور می‌تونه روند رشد شما رو سرعت ببخشه.

یقین داشته باشید که زیبایی چادر شما رو جذب خواهد کرد! درخشش حجاب اون قدر زیاده که کم‌سوترین چشم‌ها رو هم خیره می‌کنه!
نقل قول کردن
0 #35 تهرانرها 1396-06-10 21:41
سلام من یه دختر چادری هستم تقریبا چهار ساله چادر می پوشم پدرم مذهبی ولی مادرم اصلا یعنی مادرم مانتو می پوشه اما من چادر والا چادر خیلی دوست دارم اما زیادی توی دست و پا هست من نمی تونم با چادر راحت باشم همیشه باید جمش کنم بعضی وقت ها از چادر کلافه میشم میگم کاش اصلا چادر نمی پوشیدیم به نظرتون چیکار کنم؟....

***** پاسخ *****

سلام. احسنت بر شما چادرپوش چادردوست!

چادر به خودی‌خود دست‌وپاگیر و مشکل‌ساز نیست. خیلی‌ها هستند که با چادر خیلی راحت هستند و هر کاری حتا کارهایی مثل کوه‌نوردی انجام می‌دهند و مشکلی احساس نمی‌کنند.

به نظر می‌رسه شما باید فوت و فن و مهارت چادر پوشیدن رو از یک چادری حرفه‌ای یاد بگیرید یا این‌که از چادرهای خاص که آستین و بند و آپشن‌های دیگه داره استفاده کنید؛ مثل چادر ملی!
این صفحه رو ببینید:
http://esfahanhijab.ir/banki/product/chador
نقل قول کردن
0 #34 قمسمیه 1396-06-01 20:51
من ۲۹سالمه،ازدواج کردم و اصلا چادر را چون اجباری است دوست ندارم،و چند ماهی است در قم هم چادر سر نمی کنم.امیدوارم روزی شود که مانتویی بودن زنان در قم کاملا طبیعی شود.البته مانتوهای بنده بلند و پایین تر از زانوست،من از بدحجابی هم متنفرم،ولی از اجباری بودن چادر هم بدم می اید

***** پاسخ *****

این‌که شما از حجاب خوشتون می‌یاد و از بدحجابی متنفرید، نشانه‌ی سلامت فطرت و طبیعت شما است.

منظورتون رو از اجباری بودن چادر نمی‌فهمم! درسته که حجاب اجباریه ولی چادر که اجباری نیست!

اگه منظورتون اجباری بودن چادر در حرم حضرت معصومه (س) است، خب این به خاطر حریم خاص این مکان مقدسه. اگه فضاهای نامناسب و شرم‌آور حرم‌هایی مثل حرم حضرت دانیال (ع) در شوش رو دیده باشید (که پوشیدن چادر اون‌جا اجباری نیست)، اون وقت به اهمیت اجباری بودن پوشیدن چادر در حرم‌هایی مثل حرم حضرت معصومه و حرم امام رضا پی می‌برید.

و اگه منظورتون اجباری بودن چادر در فرهنگ عمومی مردم قم هست، خب این یک امر فرهنگی و عمومیه و ربطی به قانون و مسؤولان نداره. خوبه شما به فرهنگ و سلیقه‌ی عمومی احترام بگذارید و اونو بپذیرید!

گذشته از این‌ها، اجباری بودن چیزی هرگز دلیل موجهی برای دوست نداشتن اون نیست! نماز و روزه اجباریه ولی یک انسان مؤمن اون‌ها رو دوست داره؛ درس خوندن اجباریه ولی یک دانش‌آموز و دانشجوی خوب عاشق درس خوندنه؛ غذا خوردن و خوابیدن اجباریه ولی همه‌ی ما با علاقه و اشتیاق غذا می‌خوریم و به رخت‌خواب می‌ریم؛ نفس کشیدن اجباریه ولی کسی از نفس کشیدن خسته و زده نمی‌شه؛ و صدها کار دیگه که اجباری هستند ولی اجباری بودنشون باعث نمی‌شه ما ازشون خوشمون نیاد!

دلتون رو به وسوسه‌های شیطان ندید! حجاب و چادر هم با فطرت و طبیعت انسان سازگاره، هم مایه‌ی خوشبیختی دنیا و سعادت آخرته؛ چرا باید ازش خوشمون نیاد؟!
نقل قول کردن
0 #33 TehranMasomeh 1396-05-19 21:45
سلام من یه دختر ۱۵ ساله هستم و به چادر دارم و فکر میکنم به خاطر این باشه که اون دسته از افراد چادری و ارامش و متانتشون رو دیدم و یه رمانی هم خوندم که بهم ارامش داد. واقعیتش من ماه محرم چادر سر میکنم به احترام امام حسین ولی وقتی میخام دائمی کنم حس میکنم خسته میشم و دلم برای مانتو و اون ارایش کردن ها و خلاصه بقیه چیزا تنگ میشه لطفا منو راخنمایی کنید .اینم بگم من خانواده ی معتقدی دارم اما خودم از خانوادم معتقد تر هستم و واقعا به کمکتون نیاز دارم.


***** پاسخ *****

سلام و درود خدا بر شما دختر پاک و آگاه و اهل مطالعه!
حجاب و چادر برای حضور در برابر نامحرمه. شما می‌تونید در خونه و پیش اعضای خانواده و محارمتون مانتوهایی که دوست دارید بپوشید و در حد مناسب خودتون رو آرایش کنید.
اگر در خانواده و بین محارم در حد مناسب خودآرایی و خودنمایی داشته باشید، دیگه نسبت به حجاب و چادر در برابر نامحرم احساس خستگی و زدگی نخواهید کرد.
محارم یک خانم عبارتند از: پدر، پدربزرگ، برادر، عمو، و دایی.
نقل قول کردن
0 #32 مشهدمشهد-فاطمه 1396-05-11 19:26
سلام اگه همراه با چادر خیلیییییی کم موهام بیرون باشه اشکالی داره؟

***** پاسخ *****

سلام. موی خانم‌ها این‌قدر ارزشمند و تأثیرگذار هست که خدا اجازه نمی‌ده حتا یک تار از این رشته‌های طلایی و معجزه‌آسا بیرون از حجاب و در معرض دید نااهل باشه!
نقل قول کردن
0 #31 مشهدفاطمه صالحی 1396-05-11 19:24
باسلام من ۱۴ سال دارم وباحجاب و چادری هستم خانواده ما کلا خانواده مذهبی هستن من احساس میکنم اگه همراه با چادر مقداری موهام بیرون باشه زیباترم واینطورم هستم ولی عذاب وجدان گرفتم ولی چون من پیشانی کمی دارم اگرم بخوام موهام بیرون نباشه خود به خود میاد بیرون . ذهنم چند وقته درگیره. خانواده بااینکه موهامو خیلی کم بزارم بیرون مشکلی ندارن ولی خودم احساس خوبی ندارم چیکارکنم؟

***** پاسخ *****

سلام بر خواهر خوب و باحجاب!
پیشنهاد می‌کنم از هدبند استفاده کنید؛ تا هم موهاتونو پوشش بده؛ هم این‌که پیشانی‌تون رو بلندتر نشون بده و مجبور نشید چادر رو خیلی پایین بکشید.
نقل قول کردن
0 #30 اراکپارمیدا 1396-04-24 09:29
من یه دختر 14 ساله هستم و میخوام از این به بعد حجابم را خیلی بهتر رعایت کنم اما چادر را دوست ندارم.باید چه کار کنم؟

***** پاسخ *****

سلام و درود خدا بر شما که به ارزش و زیبایی دنیوی و اخروی حجاب پی بردید و تصمیم گرفتید که اونو بهتر از گذشته رعایت کنید. آفرین بر شما!

۱. شاید یکی از دلایل این‌که شما از چادر خوشتون نمی‌یاد، اینه که اغلب خانم‌های چادری که باهاشون برخورد کردید، آدم‌های خیلی جذاب و دوست‌داشتنی برای شما نبوده‌اند. به همین خاطر فکر می‌کنید همه‌ی چادری‌ها و حتا خود چادر چیز خوب و دوست‌داشتنی نیست.

اگه این‌طوریه، پس کافیه شما با یک خانم چادری ناز و خوش‌اخلاق و دوست داشتنی آشنا بشید و باهاش برخورد داشته باشید، اون‌وقته که دیگه عاشق چادر می‌شید! دعا می‌کنم خدا ارتباط و رفاقت با چنین فرشته‌ای رو هرچه زودتر نصیب شما بکنه!

۲. تماشای مستند «از لاک جیغ تا خدا» رو هم که معمولاً از شبکه‌ی دو پخش می‌شه توصیه می‌کنم. قسمت‌های قبلی این مستند رو که قبل از این پخش شده، می‌تونید از اینترنت دانلود کنید. این قسمت‌ها در این سایت کامل‌تر از جاهای دیگه ارائه شده:
http://www.jc313.ir/31389-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7.html

۳. یه کم دیگه که بزرگ‌تر شدید، مطالعه‌ی رمان «دختران آفتاب» رو هم حتماً در برنامه‌ی مطالعاتی خودتون قرار بدید. الآن شاید یه کم براتون سنگین باشه. شاید هم نباشه!
نقل قول کردن
0 #29 sامان 1396-04-22 04:39
سلام. من یه مشکلی دارم که به نظر اول لازمه توضیحی درباره شرایطم بدم
:من یه دختر 27 ساله ام و چادری هستم و نسبتا درفعالیت های فرهنگی شرکت دارم چون خیلی ها اینو بیان میکنن که بنده فن بیان خوبی دارم گاهی شده حتی برای وساطت بزرگترها ازم خواهش میکنن جاایی حضور پیدا کنم من ریزنقش هستم و نه با قد بلند و خیلی کمتر از سن خودم نشون میدم و اینکه همه بم مبیگن چهره جذابی دارم و دانشجوی ارشد هستم (اینا رو خدایی نکرده به خاطر تعریف نگفتم فقط خواستم زمینه مشکلم درست بیان کنم) مشکل من از اینجا شروع میشه که قدو هیکل من باعث شده بود اعتماد به نفس پایینی داشته باشم ولی از اونجایی که منطقی هستم تونستم به این مشکل غلبه کنم اما مشکل من دقیقا از اینجا شروع میشه که ذهن منطقی من نمیتونه بپذیره کسی با قد و هیکل من جلب توجه کنه برای همین با وجود اینکه چادری هستم اما سفت و سخت نمیگیرم یعنی نمیتونم دلیلی برای سفت و سختتر بودن حجابم پیدا کنم اما مدتیه تعداد از خانما به ما میگن باتوجه به جذاب بودن و قد و هیکلت یکم حجابتو محکمتر بگیر اصلاااااا نمیتونم درکشون کنم و علت این حرفشون درک کنم حالا گیج و گنگ موندم که چکار کنم البته من به اینکه چهره و قد و هیکل و حجابم طوری نیست که جلب توجه کنه مطمینم ولی حرف دیگران نگرانم میکنه و متوجه نیشم چرا اینو بم میگن و از کجا بفهمم کدوم حرف درسته و ایا حجاب من بده؟؟؟
ممنون میشم بنده رو راهنمایی بفرمایید

***** پاسخ *****

سلام خواهر خوبم! درود خدا بر شما که عفیف هستید و کوچک‌ترین احساس خطر درباره‌ی بی‌عفتی این‌طور نگرانتون می‌کنه!

شاید در روزگاری خانم‌های درشت و هیکلی برای مردان جذاب‌تر بودند، اما سلیقه‌ی امروزی، خانم‌های ریزنقش‌تر و چهره و اندام کم‌سن و سال‌تر رو از نظر جذابیت جنسی ترجیح می‌ده؛ به‌گونه‌ای که هرچه دختری نوجوان‌تر باشه، جذابیت‌های جنسیش بیش‌تره. گرایش جنسی به نوجوانان نزدیک به سن بلوغ در کل دنیا گسترش پیدا کرده؛ به‌گونه‌ای که صنعت پورنوگرافی (سکس‌نگاری) در جهان غرب بر روی کودکان و نوجوانان تمرکز بیش‌تری داره و این مسأله، صدای اعتراض خود غربی‌ها رو هم درآورده.

بنابراین چهره و اندام ریزنقش و نوجوان‌گون شما نه تنها کار رو برای شما آسون نمی‌کنه، که سخت‌تر هم می‌کنه!

گذشته از این، رعایت حجاب یک وظیفه‌ی شرعی و تکلیف الاهیه و انسان مسلمان امر خدا رو درست و کامل اطاعت می‌کنه و هرگز به خودش اجازه نمی‌ده در اوامر خدا اعمال سلیقه کنه و هر کدوم رو دوست داشت اطاعت کنه و هر کدوم رو دوست نداشت، بگذاره کنار. در مسأله‌ی حجاب، هرچند حفظ آرامش اخلاقی و سلامت جنسی جامعه به عنوان حکمت حجاب بیان شده، اما در هیچ‌جای دین بیان نشده که اگه در شرایطی این حکمت جاری نبود و بی‌حجابی خانمی باعث تحریک شهوانی دیگران نشد، رعایت حجاب الزامی نیست و می‌توان حجاب را شل کرد. چنین اجازه‌ای در شریعت صادر نشده!

اگر قرار بود ما بتونیم با سلیقه و تشخیص شخصی خودمون احکام خدا رو تغییر بدیم، من هم هر وقت حس و حال نماز نداشتم می‌گفتم: هدف از نماز اینه که من به آرامش معنوی برسم و با خدا پیوند روحی برقرار کنم؛ پس هر وقت به آرامش معنوی نیاز داشتم و نیز حس و حال ارتباط با خدا رو داشتم نماز می‌خونم؛ درغیراین‌صورت نماز نمی‌خونم؛ چون فایده‌ای نداره! این حرف درسته؟!
نقل قول کردن
0 #28 زنجانf 1396-03-01 13:07
سلام من زنی 33 ساله هستم چادریم ومحجبه.همسرم هم مذهبی هستن ولی نه خیلی شدید. مدتیس همسرم به تیپ ومدل راه رفتن ومدل روسری من و....ایراد میگیرد .و من فکر میکنم دوست دارند که من کمی آرایش کنم شاید هم من اشتباه فکر میکنم.لطفا مرا راهنمایی کنید

***** پاسخ *****

سلام. به علایق و سلایق همسرتون بی‌توجه نباشید و سعی کنید اون‌ها رو برآورده کنید؛ البته در چارچوب شرع و احکام دینی.

در محیط خانه برای همسرتون سنگ تمام بگذارید؛ تمیز و مرتب و زیبا و خوش‌بو باشید و از شیک‌ترین و زیباترین و به‌روزترین لباس‌ها و زینت‌ها استفاده کنید. در روابطتون ظریف و هنرمندانه رفتار کنید و به حس تنوع‌طلبی آقایون خیلی توجه داشته باشید.

در ابراز محبت و توجه افراط هم نکنید. اعتماد به نفس بالا و مختصری تکبر داشته باشید تا جذابیتتون لطمه نخوره. تواضع ذلیلانه ارزش آدم رو پایین می‌یاره.
نقل قول کردن
0 #27 استان اذربايجان شرقيمريم 1396-02-26 08:49
من خانومي چادري هستم اما فک وفاميل شوهرم از ايشوهرم اول با حجاب من مشکل نداشت روزها بي توجه شده ميگه دلت پاک باشه مهم نيست چجوري بپوشي ومن از اين بابت ناراحت ميشم که چجوري نوع پوشش جاريام بر همسرم اثر گذاشته در ضمن يکي از جاريام مکه هم رفته ولي بعد از اومدن از مکه بي حجاب ترم شده لطفا به من بگيد چکار کنم

***** پاسخ *****

هر چه‌قدر که در بیرون از منزل و در برابر نامحرم با حیا و عفت و باحجاب هستید، در خانه و در برابر همسرتون حیا و عفت و حجاب رو کنار بگذارید. زیبا و دلربا باشید. بهترین و شیک‌ترین و شکیل‌ترین و تحریک‌کننده‌تری ن و به‌روزترین لباس‌ها و زینت‌ها رو داشته باشید. تمیز و مرتب و شیک و خوش‌بو باشید. با ذوق و سلیقه‌ی بالا انواع هنرها و سلیقه‌ها رو در روابطتون به کار بگیرید و به حس تنوع‌طلبی آقایون خیلی توجه داشته باشید.

توجهتون به دعا ستودنی است. بیش‌تر دعا کنید که دل انسان‌ها بین دو انگشت خدا است و هر طور بخواهد، آن را زیر و رو می‌کند (مضمون یک حدیث)

بنده هم حتماً برای شما و همسرتون دعا می‌کنم.
نقل قول کردن
0 #26 اصفهانیه دخترگل 1396-02-07 12:47
خیلی ممنون متن های بالا خیلی روی من تاثیر گذار بود امیدوارم واسه بقیه هم همین طور باشه
نقل قول کردن
+3 #25 انزلیN.r 1396-01-23 18:31
من معمولا جایی نظر نمیذارم ولی الان یهو دلم خواست بذارم!
راستش من چند باری شده که تصمیم(البته نه قطعی)گرفتم که حجابم رو بیشتر رعایت کنم.ولی دوتا مسئله وجود داره.
اول اینکه اصلا حجاب در اون حد تو خانواده ی ما نیست.البته مادرم با حجابن ولی در حد معمولی.دوم اینکه من با حجاب انقدر زشت میشم که باورتون نمیشه.چند بار با ذوق رفتم جلوی آینه که ببینم با حجاب یا باچادر چه شکلی میشم،هر بار منصرف شدم
نقل قول کردن

نظر شما چیست؟!


خاطره (تصادفی)

نامه به امام زمان (ع)

با نام خدا

(12/6/1383) روز پنج‌شنبه است. سوار اتوبوس تهران‌ـ‌خلخال هستم. كنار مردي ميان‌سال نشسته‌ام كه عازم رشت است. صحبتمان گل كرده بود كه گفت:

پنج سال از ازدواجم گذشته بود ولي هنوز بچه‌دار نشده بودم. يكي از فاميل‌هايم به من زخم زبان مي‌زد و مرتب اذيتم مي‌كرد. تا اين‌كه روزي (سال 71 يا 72) به قم مقدس مشرف شدم ... شنيدم كه راننده‌اي صدا مي‌زند: جمكران جمكران. نمي‌دانستم جمكران كجا است؛ ولي با خود گفتم: برويم ببينيم جمكران ديگر كجا است. نيرويي غيبي مرا به طرف جمكران كشيد و ... بعد از انجام دادن اعمال مسجد عريضه‌اي نوشتم و در داخل چاه مجاور مسجد انداختم و در آن نامه حل مشكل خود را از امام خواستم و با حضرت درد دل كردم.

ادامه مطلب...

پرسش و پاسخ (تصادفی)

شبهه‌ای قرآنی از طرف وهابی‌ها درباره‌ی سخن گفتن با مردگان

پرسش

در آیه‌ی ۲۲ سوره‌ی فاطر آمده است: «وَ مَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِي الْقُبُورِ». یعنی: تو نمی‌توانی کسانی را که درون قبر هستند بشنوانی.
این آیات نشان می‌دهد زیارت قبر انسان‌های درگذشته و حرف زدن با آن‌ها و توسل به آن‌ها نادرست و غلط است.
پاسخ شما به این شبهه چیست؟

پاسخ

درباره‌ی این آیه چند نکته عرض می‌کنم:

۱. وهابی‌ها معتقدند توسل به پیامبر و دیگران بعد از مرگشان شرک است و برای اثبات ادعای خود به این آیه و آیات مشابه استناد می‌کنند؛ درحالی‌که حتا اگر برداشت آن‌ها از این آیه درست باشد ـ که درست نیست ـ حداکثر چیزی که می‌توان از این آیه فهمید، این است که گفت‌وگو با اصحاب قبور و کمک خواستن از آن‌ها بی‌فایده است، نه این‌که این کار «شرک» باشد!

۲. برای فهم معنای درست این عبارت از آیه‌ی ۲۲ سوره‌ی فاطر باید عبارت‌های قبل و بعدش را هم دید و فهمید. در آیات ۱۸ تا ۲۶ می‌خوانیم:

ادامه مطلب...
ما 31 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا

1003913
امروز538
دیروز870
این هفته538
این ماه22121
مجموع1003913

سلام!

سلام. از بازدیدتان از وب‌سایت محقّر بنده ممنونم!

این وب‌سایت یک سایت جامع و پرمحتوا نیست؛ بلکه یک پل ارتباطی بین من و مخاطبان عزیز به‌منظور دسترسی آسان و دائمی به بنده است. هرچند تلاش می‌کنم گه‌گاه مطالب ارزنده و مفید منتشر کنم ولی فقط در حدی که فرصت داشته باشم و به امر تحصیل و فعالیت علمی‌ام لطمه نزند.

اگر درباره‌ی نوشته‌هایم نظری داشتید، خوشحال می‌شوم نظرتان را در ذیل همان مطلب بیان کنید.

هرگونه نظر و انتقاد و پیشنهاد دیگری اگر داشتید، در بخش «تماس با من» مطرح کنید.

اگر مسأله‌ای هم بود که به نظرتان رسید من می‌توانم در پاسخ‌گویی و راهنمایی به شما کمکی بکنم، در بخش «پرسش و پاسخ» مطرح نمایید.

از خدا برای شما و خودم، آرزوی جسمی سالم، فکری بلند، ایمانی استوار، دلی مَحرم و عاشق، روحی باتقوا، روحیه‌ای پرانگیزه و بانشاط دارم. یا علی!