کانال سایت در پیام‌رسان سروش

سروش @hshadir

پرسش

من خیلی دوست دارم خوش‌تیپ و امروزی باشم؛ ولی در عین حال باحجاب. این‌ها چه‌طور جمع می‌شوند؟ دوست دارم وقتی با همسرم بیرونم هرکس دید بگوید چه همسر زیبایی گرفته! حضرت علی (ع) می‌گوید: هرکس طبق زمانه‌ی خودش رفتارکند. یعنی چه؟

پاسخ

یکی از کج‌فهمی‌ها این است که بین «حجاب و عفاف» و «زیبا و شیک بودن» تعارض دیده شود. به خاطر همین کج‌فهمی، عده‌ای زیبایی و شیک بودن را انتخاب کرده‌اند و حجاب و عفاف را دور انداخته‌اند و عده‌ای دیگر حجاب و عفاف را ترجیح داده‌اند و زیبایی و شیک بودن را زیر پا گذاشته‌اند. البته در بین این دو، گروه دوم بر گروه اول خیلی شرافت و برتری دارد؛ ولی به هر حال کار آن‌ها هم کج‌فهمی است. در این میان، کم نیستند کسانی که فهم درستی دارند و هردوی این ارزش‌ها را ـ با حفظ اندازه و تناسب ـ نگه می‌دارند و بین آن دو اتحاد برقرار می‌کنند و هیچ‌کدام را فدای دیگری نمی‌کنند. گویا شما جزء این گروه هستید؛ ان‌شاءالله!

«خوش‌تیپ بودن» با «حجاب» قابل جمع است ولی «امروزی بودن» شرط و شروط دارد. صرف «امروزی بودن» ملاک درستی یا نادرستی چیزی یا کاری نیست. برای این‌که به یک پدیده‌ی جدید امروزی امتیاز بدهیم و خوب یا بد بودن آن را مشخص کنیم، باید با اصول ارزشی خود آن را ارزیابی کنیم و بعد درباره‌ی آن قضاوت کنیم. اگر با معیارهای دینی ـ که بر اساس عقل و قرآن و سنت اهل بیت علیهم‌السلام به دست می‌آید ـ پدیده‌های امروزی را بسنجیم، می‌بینیم که همه‌ی آن‌ها امتیاز خوبی نمی‌آورند و بعضی از آن‌ها در عین حال که خیلی جدید هستند، به‌شدت منفی و ضدانسانی هستند؛ مثل بسیاری از شیوه‌های دوستی و دوست‌یابی و مثل بسیاری از امور مربوط به غریزه‌ی جنسی و مثل برخی شیوه‌های آموزشی و تربیتی و...

این‌که انسان باید طبق زمانه رفتار کند حرف درستی است ولی معنایش این نیست که در همه‌چیز باید همرنگ جماعت و همراه زمانه شد. زندگی انسانی اصولی دارد که برای همیشه ثابت و غیرقابل تغییر است؛ مانند اصل «عدالت» و اصل «رابطه‌ی متقابل حق و تکلیف» و اصل «لزوم پایبندی به تعهدات» و اصولی از این قبیل. اما برخی دیگر از امور، سیال و تغییرپذیرند که درباره‌ی آن‌ها باید متناسب با زمانه عمل کرد؛ مثل تغییری که سیستم آموزش از ابتدای دوره‌ی حیات انسانی تاکنون داشته است. در زمان ما اگر کسی بخواهد نقش رایانه و اینترنت و وسایل کمک‌آموزشی چندرسانه‌ای را در سیستم آموزشی نادیده بگیرد، از زمانه عقب است.

درباره‌ی سبک زندگی اجتماعی و تعامل با نامحرم هم اصولی تغییرناپذیر داریم و هم فروعی تغییرپذیر. مثلاً اصل «وفاداری نسبت به همسر» و اصل «احترام به ناموس دیگران» هرگز قابل نسخ نیست ولی اموری مثل رنگ و نوع پوشش تاحدودی قابل تغییر و تحول است. برای نمونه در شهر ورزنه از توابع اصفهان رنگ چادر خانم‌ها سفید است و اغلب خانم‌ها به‌جای چادر مشکی، چادر سفید می‌پوشند.

اگر دنبال اطلاعات کاملی در این باره هستید، توصیه می‌کنم کتاب «اسلام و نیازهای زمان» از شهید مطهری را مطالعه کنید.

اما این‌که شما دوست دارید همه به شما و زیبایی‌تان و به همسرتان غبطه بخورند و شما را تحسین کنند، اصلش خوب است و نشان از وجود یک اشتیاق متعالی و خدایی در درون شما دارد؛ اما اگر به آن جهتِ درست ندهید و این احساس را در مسیر درست هدایت نکنید، می‌تواند خطرناک باشد! غبطه‌ی دیگران می‌تواند به حسادت تبدیل شود و آتش این حسادت علاوه بر خود آن‌ها، دامن شما را هم بگیرد؛ چون شما زمینه‌ساز آن بوده‌اید! ممکن است وقتی مردی زیبایی شما را تحسین می‌کند، ناخواسته شما را با همسر خودش مقایسه کند و این مقایسه یعنی نقطه‌ی شروع یک نزاع خانوادگی یا حتی جدایی؛ درحالی‌که شما در شکل‌گیری این مقایسه نقش داشته‌اید! و ممکن است جلوه‌گری شما دل مریض مردی را به وسوسه بیندازد و او بخواهد همسر شما را به شکل‌های مختلفی مانند تهدید و تصادف و حتی قتل از میان بردارد تا شما را تصاحب کند! و ممکن است زنی در اثر حسادت به شما، برای این‌که به شما ضربه بزند، برای همسرتان دام پهن کند و برای فریب او نقشه بکشد! و...

این‌ها که عرض کردم، توهم و تخیل نیست. اگر فرد مطلعی باشید، خواهید دید روزی نیست که چنین حوادث تلخی در جهان و حتی ایران خودمان اتفاق می‌افتد. می‌گویند: «خوبی که از حد بگذرد، نادان خیال بد کند». و البته کسی که خوبی و جلوه‌گری‌اش را از حد گذرانده، در به خیال انداختن نادان مقصر است. به همین دلیل دستور دین به خانم‌ها این است که برای این‌که روان جامعه دچار تلاطم و آشوب نشود، حس خودآرایی و جلوه‌نمایی خود را کنترل کنند و آن را در مسیر درست قرار دهند.

گفتیم «زیبا و خوش‌تیپ بودن» با «حجاب و عفاف» منافات ندارد. کمی در این باره بیش‌تر توضیح می‌دهم:

بعضی‌ها در جمع اموری که متعارض‌نما است توانایی ندارند و در عمل یک طرف را گرفته و طرف دیگر را رها می‌کنند؛ مانند جمع بین «خوش‌غذا بودن» و «پرخور نبودن» که عده‌ای به خاطر خوش‌غذا بودن و به بهانه‌ی استفاده‌ی کامل از ویتامین‌ها و پروتئین‌ها و سایر مواد مورد نیاز بدن، به ورطه‌ی پرخوری و شکم‌بارگی می‌افتند؛ در مقابل، برخی دیگر به بهانه‌ی پرهیز از پرخوری بدغذا می‌شوند و به سوء تغذیه مبتلا می‌شوند. کسانی که هم بتوانند خوش‌غذا باشند و نیازهای غذایی بدن خود را به‌طور کامل برآورده کنند و در عین حال پرخور و شکمو نباشند خیلی کم‌اند.

اگر خانمی بخواهد محبوب و زیبا و بافرهنگ و متمدن و خوش‌تیپ و باکلاس باشد و در عین حال، هیچ رخنه‌ای در عفاف و حجابش ایجاد نشود، باید به دو نکته در ظاهر و پوشش خود و به سه نکته در رفتار و گفتار خود توجه جدّی داشته باشد.

نکته‌های مربوط به ظاهر و پوشش:

1. ساده و بی‌آلایش و بی‌آرایش بودن

از نگاه مردان، نظر و سلیقه‌ی غالب این است که خانم‌ها به‌طور فطری و دست‌نخورده، زیبا و دوست‌داشتنی هستند. چهره‌ی مرتب ولی ساده بانمک‌تر و دلنشین‌تر است؛ در عین حال که زمینه‌ای برای تحریک‌های شهوانی و وسوسه‌های شیطانی برای دل‌های سالم ایجاد نمی‌کند. آرایش و روغن‌مالی کردن، چهره را زیباتر نمی‌کند؛ زیرا همه می‌بینند و می‌دانند که این صورت آرایش شده است و چهره‌ی واقعی در زیر این آرایش پنهان است؛ بلکه آرایش ـ مخصوصاً آرایش غلیظ و افراطی ـ پیام دیگری دارد و آن این است که «من می‌خواهم توجه همه را به خودم جلب کنم و همه را به دنبال خود بکشانم!». شاید خانم آرایش‌کرده‌ای در دلش چنین قصدی نداشته باشد ولی چه بخواهد چه نخواهد، آرایش در نظر مردان یعنی این! رنگ و لعاب آرایش بر چهره‌ی خانم مثل اتیکت «فروشی» بر روی خودرو است که فقط نگاه عابرین را از نگاه عادی به نگاه خریدار تغییر می‌دهد و ذره‌ای بر ارزش آن خودرو نمی‌افزاید.

سخن درباره‌ی ساده و بی‌آلایش و بی‌آرایش بودن لباس و پوشش نیز همین است. پوشیدن لباس‌های خاص و همراه داشتن کیف خاص همان پیام آرایش غلیظ را به مخاطب القا می‌کند.

2. تمیز و مرتب بودن

وقتی خانمی دو عنصر «تمیزی» و «مرتب بودن» را در پوشش و ظاهر ساده و بی‌آلایش خود رعایت می‌کند، بخش زیادی از زیبایی و خوش‌تیپی را به دست آورده است. معنای تمیزی که روشن است؛ اما مرتب بودن یعنی شکل و اندازه و رنگ‌بندی لباس و کفش و عینک و کیف و سایر متعلقاتش مناسب و متناسب و شکیل و در عین حال متین و وزین باشد. به‌ویژه لباس که باید تمیز و اتوکشیده باشد و از هر گونه شلختگی پیراسته باشد.

در کنار نمای ساده و تمیز و مرتب، «رفتار» و «گفتار» هم در زیبایی شخصیت یک خانم اهمیت دارد. حرف زدن و رفتار و تعامل یک خانم متشخص با دیگران به‌ویژه با نامحرم باید ویژگی‌هایی داشته باشد.

نکته‌های مربوط به رفتار و گفتار:

1. ادب

رفتار و گفتار یک خانم با همه به‌ویژه با نامحرم باید مؤدبانه و محترمانه باشد. واژه‌های محترمانه با لحنی مؤدبانه به کار گرفته شود. از به‌کاربردن الفاظ غیررسمی و کوچه‌بازاری و خودمانی پرهیز شود.

2. غرور و اعتماد به نفس

اعتماد به نفس و غرور و تکبر در رفتار خانم با نامحرم باید کاملاً مشهود باشد. ناز و عشوه‌های زنانه هرگز نباید در صدا و لحن او به‌چشم بخورد. به تعبیر قرآن، یک خانم نباید در گفتار با نامحرم، خضوع و نرمی داشته باشد.1 به عبارت دیگر، باید جدی و نسبتاً بلند و با جملات کوتاه حرف زد. امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام می‌فرماید: یکی از خصلت‌های خوب خانم‌ها غرور است؛ زیرا اگر خانمی مغرور باشد خودش را هرگز در دسترس و در اختیار نامحرم نمی‌گذارد.2

3. آرامش و وقار

یک خانم نباید در رفتار و گفتارش هول و خودباخته باشد. از زیاده‌گویی و انجام حرکت‌های اضافی و ارتباط‌های زائد و خنده‌های بی‌جا باید پرهیز کرد.

اگر خانمی این سه نکته را در رفتار و گفتار خود و آن دو نکته را درباره‌ی ظاهر و پوشش خود به‌خوبی رعایت کند، به یقین خانمی محبوب و مطلوب برای همگان خواهد بود؛ بدون این‌که خللی به عفت و حجابش وارد آید. همه به چنین خانمی غبطه خواهند خورد و از او الگو خواهند گرفت و تلاش خواهند کرد خود و بستگان خود را شبیه او کنند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذي في‏ قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً: با نرمی و خضوع سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند. و سخن شايسته بگوييد. (سوره‌ی احزاب، آیه‌ی 32)

2. خِیارُ خِصالِ النساءِ شِرارُ خِصالِ الرِّجالِ؛ الزَّهْوُ... فَاِذا کانَت المَرأةُ مَزهُوَّةً لم‌تُمَکِّنْ مِن نَفسِها... (نهج‌البلاغه، حکمت 234)

می‌توانید این مطلب را در شبکه‌ی اجتماعی خود به اشتراک بگذارید:

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn اشتراک در کلوب اشتراک در افسران

دیدگاه‌ها   

0 #52 تهرانمهرانا 1397-02-21 06:19
سلام.خیلییییییی ییییییییی ممنون که واقع بینانه اطلاعات مینویسین. .. من چند تا سایت دیگر رو رفتم... بلا استثنا توی نظرات و گاهی هم توی خود متن نوشته بودن چادری نباید خوش لباس باشه... یکی نظر داده بود وقتی چادر سرت می کنی که نخواب نظر جلب کنی...اون وقت دنبال تیپ زدنی.... خانواده هم همین رو میگن... بابا به خدا من فقط ۱۳ سالمه. ..آخه برا کی باید بخوام جلب توجه کنم؟... خسته شدم آنقدر هر جا رفتم هم سن هام مسخره م کردن ... هر جا میشینم همه مانتویی ها خیره میشن بهم و اخم میکنن... اون وقت میگن مملکت داره حق مانتویی هارو پایمال میکنه... انصافا حق مانتویی ها پایمال میشه یا حق من که هر وقت آمدم ابراز نظر کنم دور و بری ها زدن تو دهنم؟؟؟ به خدا تو هرجا ی جدیدی میرم تمام تلاشم رو میکنم که کسی نفهمه چادری ام.... به والله سخته... یه خرده هم که میام به تیپم برسم بابا م مسخره ام میکنه... داداشم چپ چپ نگام میکنه... خسته شدم از این نگاه ها به خدا.... به کی بگم دردم رو؟؟؟بابا م مدافع حرمه.... چار ماهه خونه نیومده. .. اعصاب مامانم خرد.... اعصاب داداش م هم که همیشه خرد.... آبجی م هم که حامله س مامانم نمیذاره برم خونش میگه اذیت میکنی.... دارم می پوسم به والله .... ای خدا......
نقل قول کردن
0 #51 اصفهانصدف 1397-02-12 19:53
با سلام و خسته نباشی
واقعا سایتتون عالیه و بیشتر از همه اینکه به سوالیای همه جواب های مفید عالی و قانع کننده دادید ب من که خیلی کمک کرد و به شخصه ازتون خیلی ممنونم
راسش من چادری شدن رو خیلی دوست دارم و چند بار تجربش کردم ولی هی گذاشتم کنار جوری که بعضیا تا دوباره چادر رو سرم میبنند میگن عه تو دوباره جو گیر شدی خخخ
بابام ومامانم دوست دارن من چادری باشم ولی ازادم گذاشتن که خودم انتخاب کنم مامانم میگه اگه چادری بشی تا اخر عمرت باید چادری بشی مانتویی با حجاب باش بابامم موافقه اما الان همه فک میکنن دختری که چادر داره سالمه و پاکه و البته من یکم شیطونم و چادر دست و پامو میبنده .....از یه لحاظ هیجانات دوران جوونی و از یه لحاظ عفت و امر خدا ... واقعا گیج شدم ... جوری که به خانوادم میگم منو به یه مدل پوشش اجبار کنن من نمیخوام تو این تصمیم ازاد باشم ..واقعا موندم ... مانتویی هم اگه بشم که هع .. الان همه مانتو ها چاره داشتن تا زیر سینه بود ... اصلا مانتو خوب تو بازار نیست البته هست اون مدلااا ... ولی مناسب سنم نیست همه رنگ تیره و زشت ساده ادم افسردگی میگیره ... کاش منو به عنوان یه خواهر نصیحت کنید مثل همه با همون لحن منطقیتون ...البته خودتونو جای منم بذارید ... من 16سالمه تو اصفهان که بخشیش مسیحیه و وضعیت پوشش اصلا مناسبی ندارن و من تحت تاثیر جو قرار میگیرم و خانوادم منو ازاد گذاشتن ... کتابایی رو هم که گفتین خوندم ولی..... ممنون میشم از راهنماییتون نمیدونم چرا .. ولی یه حسی میگه شما میتونید منو از این سردرگمی نجات بدید .. از پاسخ هایی که قبلا دادید تا همین که هنوز سایتتون بازه .. خودش خیلیه ...ممنونتون میشم

***** پاسخ *****

سلام
چند چیز در شما خوب و ستودنی و تبریک گفتنیه:
۱. علاقه‌تون به عفت و حجاب و چادر؛
۲. تحرک و نشاط و جنب‌وجوشتون (به قول خودتون: شیطون بودنتون)؛
۳. رفتار پدر و مادرتون با شما و اختیار و آزادی‌ای که به شما داده‌اند و شخصیت و احترامی که برای شما و انتخابتون قائلند.
درباره‌ی این سه داشته‌ی مهم و ارزشمند به‌تون تبریک می‌گم و امیدوارم قدرشونو بدونید!

اما درباره‌ی چادری شدنتون، متأسفانه یا خوشبختانه من هم مثل پدر و مادرتون براتون تعیین تکلیف نمی‌کنم و به‌تون مستقیماً توصیه نمی‌کنم که چادر بپوشید! همه‌ی قشنگی کار در اینه که شما به این دودلی و تردید گرفتار بشید و بعد از سپری کردن فراز و نشیب‌هاش کم‌کم عاشق چادر بشید و به جایی برسید که نتونید چادری نشید! با این روحیه‌ای که شما دارید، مطمئن باشید که چنین روزی خواهد رسید! پس عجله نکنید!
این دودلی مثل قلقلکه؛ از جهتی اذیت کننده و نامطلوبه و از جهتی شیرین و دوست داشتنیه. ازش فراری نباشید!

حجاب و چادر یک امر فطریه؛ یعنی در سرشت انسان هست و نیاز به آموزش نداره؛ خدا علاقه به چادر رو در درون شما قرار داده، فقط باید زمانش برسه و حسش کنید! مثل رشد کردن و شکوفا شدن برای گل!

شما هیچ وقت لازم نیست به یک گل یاد بدید که چه‌طوری رشد کنه و شکوفا بشه؛ چون خودش اینو بلده. خدا گل رو طوری آفریده که بدون نیاز به آموزش، به‌صورت فطری رشد می‌کنه و به سمت شکوفه دادن و شکوفا شدن حرکت می‌کنه. چیزی که یک گل نیاز داره و باید شما براش تأمین کنید، ۱. نیازمندی‌هاشه، مثل خاک خوب و آب و آفتاب و دمای مناسب و محیط سالم و تمیز؛ ۲. برطرف کردن موانع رشد و چیزهایی که می‌تونه مزاحم رشدش باشه، مثل علف‌های هرز و حشرات موذی.

به یک دختر خانم گل هم لازم نیست چادری شدن رو یاد بدیم؛ چادر گم‌شده‌ی اونه و او به‌صورت فطری عاشق چادره؛ فقط باید ۱. نیازمندی‌هاش رو تأمین کرد؛ نیازهایی مثل شناخت درست از خودش و ارزش‌هاش و آینده‌ش و سعادتش، و درک درست از حجاب و چادر، و احترام و شخصیت و آزادی لازم برای انتخاب آگاهانه و ۲. موانع و خطرهای مسیرش رو برطرف کرد و از بین برد؛ موانعی مثل فرهنگ غلط و محیط ناپاک و رفیق ناسالم و همراه ناباب و داده‌های اشتباه و اندیشه‌های زیرکانه‌ی نادرست و شیطانی. اگر برای دختر خانم گلی این دو کار انجام شد و این دو خدمت براش فراهم شد و او سالم و طبیعی زندگی کرد، حتماً و با نرمی و آسانی به سمت چادر خواهد رفت و اون رو با میل و علاقه بغل خواهد کرد و خودش رو عاشقانه به آغوش چادر خواهد انداخت.

قشنگی و زیبایی یک جور نیست؛ دو جوره! همون‌طور که رحمت و مهربانی خدا دو جوره. «رحمان» و «رحیم» هر دو به معنای «مهربان و بامحبت» هستند، اما مهر و محبت رحیم با مهر و محبت رحمان فرق داره؛ مهر و محبت رحمان، عمومیه و همه رو حتا انسان‌های بد و حتا شیطان رو شامل می‌شه، اما مهر و محبت رحیم، خصوصیه و فقط مؤمنان نیکوکار رو شامل می‌شه.

قشنگی هم دو جوره؛ یه‌جورش رو همه درک می‌کنند؛ مثل قشنگی خوردن بستنی؛ ولی یه‌جورش رو همه درک نمی‌کنند؛ بلکه فقط کسانی که به درجه‌ی بالاتری از درک و فهم و ذوق و احساس رسیدند درک می‌کنند؛ مثل قشنگی نماز خوندن و فداکاری کردن. قشنگی چادر هم این‌جوریه. حتا بعضی از چادری‌ها هم با این‌که چادر می‌پوشند اما هنوز قشنگی خاص اون رو به‌درستی حس نکرده‌اند. تنها بعضی از چادری‌ها این قشنگی رو احساس می‌کنند و ازش لذت می‌برند. این‌ها این قشنگی رو با دنیا عوض نمی‌کنند! یکی از این چادری‌ها خانم سهیلا آرین هست. سال‌ها پیش ایشون در یک برنامه‌ی تلویزیونی با نام کوله‌پشتی حاضر شد و از خودش و زندگی‌ش و حجاب و چادرش حرف زد. فیلم این برنامه رو می‌تونید در بعضی سایت‌ها پیدا کنید و ببینید. توصیه می‌کنم حتماً ببینید! (تو سایت آپارات هست)

قشنگی چادر مثل قشنگی یک لباس خوش‌رنگ و جذاب و تحریک کننده نیست که همه بتونند درکش کنند. بخشی از قشنگی چادر در اینه که یه کم حال آدمو می‌گیره؛ مثل وضو که یه وقت‌هایی حالگیره! بخشی از قشنگی چادر در اینه که گاهی‌وقت‌ها دست‌وپاگیر می‌شه؛ مثل همراهی با پدربزرگ و مادربزرگ در یک سفر تفریحی! بخشی از قشنگی چادر در پنهان ماندن زیبایی‌ها و جاذبه‌ها است؛ مثل این‌که مجبور هستی بستنی‌ت رو مخفی کنی و یواشکی بخوری تا بچه‌ی همسایه نبینه و دلش نسوزه! بخشی از قشنگی چادر در اینه که بعضی از آدم‌نماها رو از تو دور می‌کنه؛ مثل چهره‌ی زمخت و رنجور کارگر زحمت‌کشی که شیک‌پوش‌های مفت‌خور و سبک‌مغز رو از خودش دور می‌کنه!

چادر مثل یک خانه، امن و مثل یک کویر، آرامش بخش و مثل یک آسمان، باعظمت و مثل یک مادر، دل‌سوز و مثل یک پیامبر، خیرخواه و سختی‌کشیده است...
چادر مثل حضرت زهرا است... حضرت زهرا هم برای بعضی‌ها حالگیر و دست‌وپاگیر بود... همان‌ها که شهیدش کردند...

انتخاب چادر مثل ایمان آوردن به خدا است (برای کسی که قبلاً کافر بوده)؛ با کمی نگرانی و دلهره و تردید همراهه. زیبایی خدا هم جنسش با سایر زیبایی‌ها فرق می‌کنه؛ نادیدنیه؛ برای درک کردنش باید حس خاصی داشته باشی؛ وقتی اون حس رو داشته باشی، شاید با کمی دلهره و دودلی، ولی می‌تونی زیبایی‌های دیگه رو نادیده بگیری و به درون این حس غریب شیرجه بزنی! همه‌ی قشنگی کار هم در همینه که این انتخاب همراه با هیجانه؛ یک انتخاب خشک و بی‌استرس نیست! هرچند در ادامه، آرامش و اطمینانی رو به دنبال داره که با هیچ آرامشی قابل مقایسه نیست.

کتاب‌چه‌ی «دوستش دارم» رو هم بخونید (از سایتم دانلود کنید). به آگاهی‌تون درباره‌ی دختر و ثروت‌های دخترانه کمی عمق می‌ده.

درباره‌ی شیطنت و جنب‌وجوش و شادابی هم نکته‌ای عرض می‌کنم: تحرک و پویایی و نشاط و شادی و هیجان و بازی و رقص و پایکوبی و مستی و پرواااز... حد و اندازه نداره و محدود شدنی نیست! هرچه بزرگ‌تر و کامل‌تر بشی، شادی و آزادی‌ت بیش‌تر می‌شه! اصلاً همین‌ها نشانه‌ی رشد و کماله! اگه این‌ها نباشه، رشد و تکاملی نیست!

اما مسأله این‌جا است که شادی و نشاط در هر مقطع و سنّی متناسب با اون مقطع و سنه! بیش‌ترین جنب‌وجوش کودک سه‌ساله پریدن از روی میزه؛ اما همین پسربچه وقتی ۱۸ ساله شد، به کم‌تر از تک‌چرخ زدن با موتور هزار رضایت نمی‌ده! شما هم تحرک و طراوت و جنب‌وجوشتون رو حفظ کنید، اما توجه داشته باشید که همیشه باید متناسب با سن و سال و شرایط و اوضاع روزتون شادمانی و دست‌افشانی کنید! یک زمانی شما قاشق دست می‌گرفتید و چهاردست‌وپا وسط سفره می‌رفتید و به اسم غذا خوردن، همه‌ی برنج و خورشت و ماست و سالاد رو به سر و روتون می‌ریختید. پدر و مادرتون هم از این ریخت‌وپاش شما کیف می‌کردند و قه‌قه می‌خندیدند و چه‌بسا فیلم می‌گرفتند و با هیجان به این و اون نشون می‌دادند؛ اما آیا الآن هم در سن ۱۶ سالگی می‌تونید از این اداها دربیارید؟ اگه الآن برید وسط سفره و خوراکی‌های وسط سفره رو به سر و روتون بریزید، فکر می‌کنید صحنه‌ی بامزه و جالبی درست می‌شه؟ آیا مادرتون باز هم به رفتار شما می‌خنده؟ یا این‌که این دفعه با کف‌گیر می‌زنه تو سرتون و کلی دعواتون می‌کنه؟! اگه این بار هم ازتون فیلم بگیرند، آیا باز هم با عنوان «بچه‌ی شیرین و بامزه» تماشاتون می‌کنن یا با عنوان «آدم دیوانه و عقب‌مانده»؟!

پس نشاط و شادمانی و هیجان همیشگی است، اما در شکل‌ها و رنگ‌های متعدد و متناسب با زمان و شرایط. غزل‌های حافظ رو بخونید! حافظ یک پیرمرد آرام و بی‌آزار بود؛ اما غزل‌هاش چنان طوفانی و لبریز از هیجان و حماسه است که دنیا رو به هم ریخته!
حافظ خلوت‌نشین دوش به میخانه شد... از سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد! (این غزل رو با صدای حسام‌الدین سراج گوش کنید!)

دیوان اشعار امام خمینی رو هم یک بار از این زاویه بخونید: من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم... در میخانه گشایید به رویم شب و روز، که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم!

اگه اهل باشید و خوب رشد کنید و بالا بیایید، خواهید دید که چه شور و نشاط و هیجان و طربی در «قرآن» به‌پا است! الذینَ اِذا ذُکِرَ اللهُ وَجِلَت قُلوبُهُم... و یُحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفسَه! ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری، برحذر باش که سر می‌شکند دیوارش!

سرمست‌ترین و سرشارترین و شوخ‌ترین و خندان‌ترین و شاداب‌ترین انسان‌ها، انبیا و ائمه بوده‌اند! ما از «کربلا» فقط روضه و اشک و ماتمش رو بلدیم، غافل از این‌که کربلا زیباترین و حماسی‌ترین و تپنده‌ترین صحنه‌ی شور و نشاط و دست‌افشانی و عشق‌بازی است! حضرت زینب چشمی بینا داشت و این چهره‌ی پرنشاط و طربناک کربلا را می‌دید که فرمود: در کربلا جز زیبایی چیزی ندیدم! (مارأیتُ الا جمیلاً)

حضرت «الله» که خدای مهربانی‌ها و بخشش‌ها است، خدای هیجان و شادی و بازی و ترس و اضطراب‌ها هم هست! اگر خدا این‌کاره نبود، آیا هرگز این عالم رو با همه‌ی فراز و نشیب‌ها و چالش‌ها و تلاطم‌ها و رمز و رازش می‌آفرید؟! اگر خدا این‌کاره نبود، خود شما رو می‌آفرید؟! همه چی زیر سر خدا است! هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن...
نقل قول کردن
0 #50 کرجغزل 1397-01-30 11:39
سلام من دختره 13ساله ای هستم و در خوانواده تقریبا آزادی بزرگ شدم به طوری که هم فامیلای طرف مادر وهم پدر اصلا باحجاب وچادری نیستن ولی من بخاطر نشست وبرخواست هایی که با دوستانه با حجاب وچادریم داشتم به حجاب ومخصوصا چادر علاقه ی زیادی پیدا کردم وخیدی دوست دارم چادری بشم امامشگل اینجاست که مادرم شدیدا با چادری شدنه من مخالفه ولی پدرم تشویقم کرد آخه یه کوچولو غیرتیه روم دوست نداره منم مثله فامیلا بی حجاب باشم همونطور که گفتم اجازه پوشیدنه چادرو مادرم بهم نمیده بخاطر همین موضوع دعوای شدیدیم راه افتاد لطفا کمکم کنید بتونم چادری شوم با تشکر

***** پاسخ *****

سلام بر شما فرشته‌ی خدا!

شما برای راضی کردن مادرتون اولاً باید از گذشته مهربان‌تر و بامحبت‌تر باشید؛ ثانیاً باید اطلاعاتتون رو درباره‌ی حجاب و چادر بالاتر ببرید.

توصیه‌های من:

۱. بعد از امتحان‌های آخر سال، کتاب رمان «دختران آفتاب» نوشته‌ی امیرحسین بانکی رو تهیه کنید و مطالعه کنید.

۲. مقاله‌ی «مقایسه‌ی فرهنگ محرم و نامحرم اسلامی با فرهنگ بی‌بندوباری غربی» رو از سایتم مطالعه کنید. لینک این مقاله:
http://www.h-shad.ir/index.php/writings/hand-writings/culture/384-i-love04

۳. مستندهای «از لاک جیغ تا خدا» رو ببینید.
قسمت‌های مختلف این مستند رو از این سایت دریافت کنید:
http://www.jc313.ir/31389-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7.html

اگه نظر من رو بخواهید، من این قسمت‌ها رو از بقیه بهتر می‌دونم: آتسوکو هوشینو/ آذر غمین/ آرزو/ آزفنداک/ پریسا دهقان/ جلال‌پور/ حسنا/ خدیجه اسدی/ دریا و فریبا/ راحله/ زهرا دمیرچیلو/ زهرا سادات میرسلطانی/ زهرا صادقی/ زهرا/ زهره فرح‌روز/ زینب پاشایی/ زینب هاشمی/ سپیده پوررجب/ سپیده/ سرایی/ سلیمانی‌مقدم/ سمانه نحوی/ سمیرا/ سمیه ایجادی/ سیما جهان‌باز/ شمیم/ عیسی/ فاضله/ فاطمه عبدالوند/ فائزه بایون/ فائزه/ گلندا/ گلی/ لادن/ لیدا/ لینه متیه سن/ مرضیه/ مرضیه نعمتی/ مریم/ مریم غلامعلیان/ معصومه/ مهتاب/ مهدیه رستگار/ مهدیه/ مهسا قاسم‌زاده

۴. بعد از انجام توصیه‌های سه‌گانه‌ی پیشین، هر چیزی از اون‌ها که براتون قشنگ و دلچسب بود، یک‌جا جمع کنید و در قالب یک بسته همراه با یک دل‌نوشته‌ی صمیمی برای مادرتون، به‌ش تقدیم کنید تا ببینه و بخونه و فکر و دلش با شما همراه و همسو بشه ان‌شاءالله!
نقل قول کردن
0 #49 گرگانݐریا 1397-01-29 22:33
سلام من زنی ۳۰ ساله هستم
همسرم پوشش من رو به اختیار خودم گڎاشته ان من قدیم خیلی بد حجاب بودم واز این موضوع ناراحتم و شرمنده
دو سال پیش توبه کردم و چادری شدم اما زود سست شدم یکی از دوستانم گفت مثل ترک اعتیاد باید کلاس بری و جلسه شرکت کنی چون من خونه پدرم از اول راهنمای تا سوم راهنمایی که ازدواج کردم چادری بودم خانواده من چادرین اما الگوی بدی بودم و باعڽ شدم دوتا از خواهرام مانتویی بشن از سیزده سالگی تا الان مانتویی بودم اما الان یک ماهه دوباره چادر میپوشم اما میترسم دوباره سست شوم
عاشق چادرم اما تیکه ها و متلک ها حتی نگاه اطرافیانم شکنجه میکنه منو

***** پاسخ *****

سلام بر شما
اگه اهل مطالعه هستید، رمان «دختران آفتاب» رو مطالعه کنید تا شناخت ومعرفتتون نسبت به حجاب و چادر بالا بره. نوشته‌ی امیرحسین بانکی و انتشارات سروش.

مستندهای جذاب و تأثیرگذار «از لاک جیغ تا خدا» رو هم ببینید. قسمت‌های گذشته‌ی این مستند رو از این سایت دریافت کنید:
http://www.jc313.ir/31389-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7.html

اگه نظر من رو بخواهید، من این قسمت‌ها رو از بقیه بهتر می‌دونم:

آتسوکو هوشینو/ آذر غمین/ آرزو/ آزفنداک/ پریسا دهقان/ جلال‌پور/ حسنا/ خدیجه اسدی/ دریا و فریبا/ راحله/ زهرا دمیرچیلو/ زهرا سادات میرسلطانی/ زهرا صادقی/ زهرا/ زهره فرح‌روز/ زینب پاشایی/ زینب هاشمی/ سپیده پوررجب/ سپیده/ سرایی/ سلیمانی‌مقدم/ سمانه نحوی/ سمیرا/ سمیه ایجادی/ سیما جهان‌باز/ شمیم/ عیسی/ فاضله/ فاطمه عبدالوند/ فائزه بایون/ فائزه/ گلندا/ گلی/ لادن/ لیدا/ لینه متیه سن/ مرضیه/ مرضیه نعمتی/ مریم/ مریم غلامعلیان/ معصومه/ مهتاب/ مهدیه رستگار/ مهدیه/ مهسا قاسم‌زاده
نقل قول کردن
0 #48 تهرانمریم 1397-01-25 21:51
سلام، خسته نباشید
من 20سالمه و تقریبا چهارساله که کاملا جدی چادری شدم، تا قبل از اون هم حجاب نسبتا خوبی داشتم. و خب یه مشکلی این وسط وجود داره،
من چادری شدم چون مامانم دوست داشت و دلم نمیخواست ناراحتش کنم و بار ها و بار ها گفته که از اینکه من چادریم خوشحاله و به بهم افتخار میکنه ولی چیزی که هست اینکه من به معنای واقعی کلمه از چادر خوشم نمیاد!! چه اشکالی داره با مانتو و پیراهن های بلند باحجاب باشیم؟چرا چادر؟پوششی که هیچ ربطی به اسلام نداره و از زنان قدیم ایران نسل به نسل و سینه به سینه اومده و به دست ما رسیده!
حالا بعد از چهار سال وقتی میگم دیگه نمیخوام چادر بزارم مامانم طوری عصبی میشه که اخر مجبور به غلط کردن بشم! و توی دانشگاه هم با صفات آمل و عقب مونده و غیره و غیره باید سرو کله بزنم و درکل به یه نتیجه رسیدم،دلم نمیخواد این حجاب رو!ولی، این فقط حرفه،در عمل که میرسه عذاب وجدان میگیرم که بخوام بیحجاب باشم بیچادر باشم...نمیدونم چیکار کنم...

***** پاسخ *****

سلام. رمان «دختران آفتاب» رو بخونید. خوب و با دقت بخونید!
امیرحسین بانکی و همکاران
انتشارات سروش
نقل قول کردن
0 #47 البرزفقط خدا 1397-01-17 12:08
سلام من یه دختره13ساله هستم که به خاطر رعایت حجاب بچه های کلاس و فامیل من مسخره میکنن ومیگن چادر دست و پا گیره و هرکی چادریه توانایی انجام هرکاری رو نداره . لطفا کمکم کنید که چیکار کنم

***** پاسخ *****

سلام

۱. شما هر کاری بکنید، ممکنه کسانی پیدا بشن که شما رو مسخره کنند؛ پس نباید به مسخره کردن دیگران خیلی اهمیت داد. به درستی و نادرستی کار نگاه کنید و اگه کاری رو با عقل و شناخت خودتون درست دونستید انجامش بدید، حتا اگه دیگران مسخره کنند. افراد بی‌عقل و نادان همیشه انسان‌های عاقل و دانا رو مسخره می‌کنند. عاقل‌ترین و داناترین انسان‌های روی زمین پیامبران و امامان هستند و همین‌ها هستند که بیش‌تر از همه مورد تمسخر و استهزای افراد جاهل و بی‌خرد قرار گرفته‌اند. این مطلب در قرآن به صراحت بیان شده.

۲. چادر برای کسی که بلد نیست ازش استفاده کنه یا هنوز به‌ش عادت نکرده و تازه‌کاره، می‌تونه دست‌وپاگیر باشه؛ اما برای یک چادری حرفه‌ای و کسی که کاربلده و دست‌وپاچلفتی نیست، اصلاً هم دست‌وپاگیر نیست. بعضی از چادری‌های حرفه‌ای با چادرشون کوه‌نوردی هم می‌کنند و هیچ هم اذیت نمی‌شن. من خودم با عبای روحانیت که بر دوش دارم و مثل چادره، قله‌ی سبلان رو تا آخر بالا رفتم و خدا شاهده به خاطر عبایم یک ذره هم اذیت نشدم. بله! اگه بی‌عرضه و دست‌وپاچلفتی باشی، یک دمپایی ساده رو هم نمی‌تونی توی پات نگه داری ولی اگه حرفه‌ای و هنرمند باشی، با چادر تک‌چرخ هم می‌تونی بزنی!

۳. اصلاً فرض کنید که چادر دست‌وپاگیره و باعث محدودیت می‌شه؛ مگه این بده؟! مگه یک دختر قراره با چادر چی‌کار کنه که محدودیت چادر جلوشو می‌گیره؟! آیا می‌خواد زنگ در مردمو بزنه فرار کنه؟! یا این‌که می‌خواد ظرافت‌ها و زیبایی‌های بدنش رو به نمایش بگذاره؟! از این جهت اگه نگاه کنیم، می‌بینیم محدودیتی که چادر برای یک دخترخانم ایجاد می‌کنه، اتفاقاً خیلی هم خوبه. یک دخترخانم چادری، با وقار و متانت رفت و آمد می‌کنه و خیلی سنگین و متین و با احترام رفتار می‌کنه، ولی دختری که چادر رو مانع جنگولک‌بازی‌ها و رفتارهای جلف و سبک خودش می‌دونه، با کنار گذاشتن چادر، ارزش و احترام و شخصیت خودش رو کنار می‌گذاره و جایگاه ارزشمند انسانی خودش رو از دست می‌ده.

۴. اگه قرار باشه به بهانه‌ی محدودیت و سلب آزادی و دست‌وپاگیر بودن، هر چیز باارزشی رو کنار بگذاریم، پس باید درس خوندن و کار کردن و تشکیل خانواده و خیلی کارهای دیگه رو هم کنار بگذاریم. از مسخره‌کنندگان بپرسید: آیا شما اجازه می‌دید کسی به‌بهانه‌ی دست‌وپاگیر بودن پدر و مادر و خانواده، از خانواده‌ش جدا بشه و آزادانه بره هر غلطی می‌خواد بکنه؟!

۵. این بهانه (محدودیت و دست‌وپاگیر بودن) بهانه‌ی خیلی خطرناکیه که با برداشتن چادر تموم نمی‌شه! بعد از چادر، نوبت لباس‌های دیگه می‌رسه! اون‌ها هم با همین بهانه کم‌کم تنگ‌تر و کوتاه‌تر و نازک‌تر می‌شن و کم‌کم کنار گذاشته می‌شن! بهانه‌ی محدودیت در پوشش، به محدودیت در رفتار و ارتباط سرایت می‌کنه و...

اگه کسی همین سنگر اول (چادر) رو حفظ کرد، امید هست که در برابر بقیه‌ی خطرها و فشارها مقاومت کنه؛ اما اگه این سنگر رو واگذار کرد و عقب‌نشینی کرد، امیدی به استقامت و پیروزی در برابر فشارها و از دست ندادن سنگرهای دیگر نیست!
نقل قول کردن
0 #46 اذربایجان شرقیمهدیس 1397-01-10 11:11
سلام
عالی بود
من ۱۷ سالمه خیلی تحت تاثیر قرارگرفتم ولی همه مسخره می کنن میگن چادر امروزی نیست تیکه می ندازن

***** پاسخ *****

سلام و درود خدا بر شما!

شما هر کاری کنید و و هر سبکی رو برای زندگی انتخاب کنید، مطمئن باشید عده‌ای خواهند بود که شما و سبک زندگی‌تون رو مسخره کنند. مسخره کردن اغلب یک رفتار منفعلانه و نشانه‌ی خودباختگی و ضعف نفس شخص مسخره کننده است. شما نباید از تمسخر دیگران باکی داشته باشید و مسخره کردن یا نکردن دیگران رو ملاکی برای ارزیابی درستی و نادرستی کارهاتون قرار بدید. برای تشخیص درست و نادرست باید ملاک‌ها و معیارهای منطقی و عاقلانه‌تری داشت. اگر شما اهل مطالعه باشید و بیش از دیگران درس بخونید و کتاب‌های مختلف مطالعه کنید و شاگرد اول کلاس و مدرسه باشید، حتماً عده‌ای شما و روشتون رو مسخره خواهند کرد. آیا این مسخره کردن‌ها رو باید جدی گرفت یا باید به آن‌ها محل سگ هم نگذاشت؟!

آیات آخر سوره‌ی مطففین رو بخونید:

بدکاران همواره در دنيا از روى ريشخند و استهزا به مؤمنان مى‏‌خنديدند.(29)
و هنگامى كه از کنار آنان عبور می‌کردند آنان را با اشاره‌ی چشم و ابرو به مسخره مى‏‌گرفتند.(30)
و چون به نزد خانواده‌ی خود بازمى‏‌گشتند، به خاطر تمسخر مؤمنان‏ خوشحال و شادمان بازمى‏‌گشتند.(31)
و هنگامى كه مؤمنان را مى‏‌ديدند، مى‏‌گفتند: اينان گمراه‏‌اند و راه زندگیشان خطا است.(32)
درحالی‌که به آنان ربطی ندارد و آنان مسؤول و مراقب گمراهی یا هدایت مؤمنان نیستند.(33)
پس (به تلافی آن تمسخرها) امروز در بهشت همواره مؤمنان به كافران مى‏‌خندند.(34)
بر تخت‏‌هاى آراسته و باشکوه تكيه می‌زنند و به بدکاران مى‏‌نگرند؛(35)
و به این می‌اندیشند كه آيا كافران و بدکاران جزای کارهای ناپسند خود را می‌بینند!(36)

هیچ کسی در دنیا زیباتر و کامل‌تر از پیامبران و امامان نبوده‌اند و سبک زندگی هیچ کس به زیبایی و خوبی زندگی آن‌ها نبوده است؛ اما با این‌حال همه‌ی پیامبران و ائمه مورد تمسخر و استهزای کافران و بدکاران قرار گرفته‌اند. قرآن بارها و بارها این مطلب رو بیان کرده که مسخره کردن مؤمنان و انسان‌های خوب یکی از حربه‌های بدکاران بوده و هست و مؤمنان نباید در این باره نگران باشند و استهزای بدکاران رو مانعی جدی برای ادامه‌ی زندگی مؤمنانه‌ی خود بدونند.

به شما خواهر آگاه و باشخصیت توصیه می‌کنم مجموعه‌ی مستندهای «از لاک جیغ تا خدا» رو هم تهیه کنید و ببینید. از این سایت می‌تونید دانلود کنید:

http://www.jc313.ir/31389-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7.html
نقل قول کردن
+2 #45 مشهدمبینا 1396-12-23 18:27
سلام
من یک دختر ۱۳ساله هستم. از وقتی به سن تکلیف رسیدم اصلا نماز نمیخوندم ولی الان دارم مرتب نمازامو میخونم .
حجاب من هم معمولی بود ولی الان دوست دارم چادری بشم خونواده مادرم کاملا تشویقم میکنن ولی میترسم از مسخره کردن خانواده پدرم
ولی مادرم راضیه خودمم دوست دارم و پدرم هم مجبورم نکرده که چادری بشم
ممنون
نقل قول کردن
+1 #44 فارسالناز 1396-10-17 16:21
من دوست دارم همیشه تمیزو مرتب باشم اما ازبس که بدنم صورتم موه داره دلم میخواد که بمیرم من چه کنم

***** پاسخ *****

زیاد بودن مو منشأ هورمونی داره که با دارو و تغذیه‌ی مناسب قابل درمانه. می‌تونید به پزشک مراجعه کنید؛ ترجیحاً پزشکی که با طب سنتی و اسلامی نیز آشنا باشه. با مطب خانم دکتر شریف (در قم) تماس بگیرید:
02532908543
نقل قول کردن
+1 #43 یزدFatima 1396-09-10 13:57
با سلام و احترام
من دختری چادری هستم و همیشه سعی کردم مرتب و تمیز باشم در عین اینکه آرایش هم نکنم. چند ماه پیش ازدواج کردم. همسرم از من میخواهد تا برای بیرون رفتن به قیافه ی خود برسم ...واقعیت خودم هم دوست دارم وقتی در کنار همسرم قرار میگیرم زیبا باشم و بگن چقدر بهم میان!
ولی وجدانم از اینکه باعث حسرت کسی بشم یا اینکه برای مردان نامحرم جلب توجه بشه بدرد میاد.
ولی خوب از طرفی دوست دارم همسرم هم ازم راضی باشه. ممنون میشم راهنماییم کنید چطور باید این مسئله رو حل کنم. آیا آرایش ملایم هم گناه داره؟

***** پاسخ *****

سلام

۱. همون‌طور که در این پرسش و پاسخ عرض کردم، «ساده و بی‌آلایش و بی‌آرایش بودن» و «تمیز و مرتب بودن» و «ادب» و «غرور و اعتماد به نفس» و «آرامش و وقار» داشتن اموری هستند که می‌تونند به یک خانم بیش‌ترین جذابیت و محبوبیت رو هدیه کنند، بدون این‌که کم‌ترین لطمه‌ای به عفت و حیای او وارد کنند و بدون این‌که کوچک‌ترین نیازی به آرایش و بدحجابی باشه.

۲. مهم‌ترین جاذبه‌های انسانی، جاذبه‌های شخصیتی و کمالات حقیقی و هنرهای انسانی است. همه‌ی ما شیفته‌ی اهل بیت علیهم‌السلام هستیم؛ بدون این‌که چهره و اندام اون‌ها رو دیده باشیم! درباره‌ی شهید مصطفی چمران نوشته‌اند که همسرش چنان شیفته‌ی اخلاق و روحیات آسمانی ایشون بود که تاس و کچل بودن سرش رو اصلاً متوجه نشده بود. وقتی دوستان همسرش به‌ش طعنه زدند که چرا با این مرد کچل ازدواج کردی، انکار کرد و گفت: نه، مصطفی کچل نیست! شهید چمران می‌گه: یه روز دیدم همسرم با عجله اومد پیشم و منو وراندازی کرد و خوب نگاه کرد و با خنده گفت: واقعاً تو کچلی! دوست‌هام راست می‌گفتند! من از بس که محو شخصیت بزرگ تو شده بودم، اصلاً تاس بودن سرت رو ندیدم!

۳. شما و همسرتون یا به حرف مردم کاری ندارید و صرفاً ارزش‌های واقعی و فرهنگ درست، ملاک و معیار زندگی شما است؛ یا این‌که اسیر حرف و قضاوت مردم هستید و برای دیگران زندگی می‌کنید نه برای خودتون و برای خدا. اگه اسیر حرف مردمید و برای اون‌ها زندگی می‌کنید، مطمئن باشید حرف مردم تمومی نداره و توقع مردم پایان‌پذیر نیست. اگه طوق هماهنگی با حرف و حدیث دیگران رو بر گردن انداختید، تا آخر عمر باید به دنبال سلایق ضد و نقیض و حرف‌ها و خواسته‌های عجیب و غریبشون بدویید و هرگز روی آسایش و آرامش نخواهید دید! اما اگه به حرف مردم کاری ندارید و می‌خواهید برای خودتون زندگی کنید، خب همین‌جا باید نشون بدید و همین‌جا باید در برابر حرف و حدیث دیگران مقاومت کنید. اگه این‌جا نتونید خودی نشون بدید، یقین داشته باشید در جاهای دیگه هم کم خواهید آورد و کوتاه خواهید اومد و کم‌کم خواهید دید که همیشه دارید به ساز دیگران می‌رقصید و در واقع برای خودتون زندگی نمی‌کنید.

۴. ندای وجدانتون جدیه؛ نه تنها باید به‌ش بی‌توجه نباشید، بلکه باید کاری کنید که همسر محترمتون هم این ندا رو بشنوه.

۵. مسؤولیت اصلی در این‌جا بر عهده‌ی همسرتونه. همسر محترمتون باید دو کار انجام بده:

۱. به کمالات حقیقی شما بیش‌تر توجه کنه و جاذبه‌های ظاهری رو در تنها در محیط خانواده بخواد و با عفت و تقواش در بیرون از خانه شما رو با خانم‌های دیگه مقایسه نکنه و اجازه نده فرهنگ خراب جامعه بر او تسلط داشته باشه؛ بلکه فراتر از جامعه باشه و خودش رو در برابر اصلاح فرهنگ مسؤول بدونه.

۲. به شما توجه کافی داشته باشه تا شما دچار خلأ عاطفی نشید و این‌طور نباشه که خیال کنید برای جلب توجه همسرتون باید حرمت خودتون و خدا رو زیر پا بگذارید. همسرتون باید با رفتار و گفتار صادقانه‌ش به شما اطمینان بده که شما براش جذاب هستید و برای جلب توجه ایشون نیاز نیست دست به دامن جاذبه‌های مصنوعی و ساختگی بشید.
نقل قول کردن
0 #42 تس 1396-09-06 19:09
سلام، شايد اينجا جايي براي من و حرفام نباشه، چون همه ي كساني كه كامنت گذاشتن همه كسايي بودن كه حجاب كامل داشتن و حالا ميخوان يه مشكل ريز و حل كنن، واي به حال من كه از صفر شروع كردم . من در گذشته ام خيلي اشتباهات كردم. به خاطر وضعيت باز و غير اجباري خونواده حتي من سيگاري هم بوده ام اما مدتيست كه فقط با يك خواستن از خدا ، خدا انچنان مرا تكان داده كه حتي سيگار هم نميكشم. من الان تا اين مرحله پيش امده ام كه مانتويي شده ام ، و جزو افراد متوسط جامعه شده ام در صورتي كه قبلا زير صفر بوده ام ، الان ميخواهم كه چادري شوم ، چون علاقه ام به در دسترس نبودن براي مرداني كه به انها تعلق ندارم برايم جذابتر از قبل شده . مشكل من اين است: من خجالت ميكشم.... از گذشتهي خودم. از اينكه ديگران بي حجابي قديمم را بزنند سرم. و اينكه تنها شوم. چون من هيچ دوست محجبه اي ندارم . و اگر اين ها تردم كنند ان وقت خيلي تنها ميشوم. اين را ميدانم كه اين از سختي هاي راهم هست و بايد براي رسيدن به ان ارامش ، از همچين راهي عبور كنم. ولي ترس من از اين است كه حرف هايشان مرا بلرزاند. عصبي ام كند و شيطان ازين راه وارد شود..... من خيلي ميترسم. دوست دارم يك دفعه نا مرئي شوم براي دوستانم و خودم همينطوري كه دوست دارم زندگي كنم .... من صاف و صادق همه چيزو گفتم ... چون به اين افتخار ميكنم كه الان در اين شرايطم ( نسبت به محيطي كه در ان بوده ام ) پس خواهشن گذشته ي من را سرزنش نكنيد..... ممنون . منتظر راهنماييتونم .

***** پاسخ *****

بسم الله

سلام و درود خدا و بنده‌های خوب خدا بر شما خواهر ارزشمند!

به این حدیث زیبا توجه بفرمایید:

«دوست‌داشتنی‌ترين موجود پيش خدا، مؤمن گنهکاری است که از گناه خود توبه کرده است.» (بحارالانوار)

وقتی خدا کسی را دوست داشته باشد، هرگز او را تنها نمی‌گذارد.

شما با این تغییر زیبا که در زندگی خود ایجاد کرده‌اید، خدا را یاری کرده‌اید. خدا هم در آیه‌ی ۷ سوره‌ی محمد (ص) فرموده: « اگر خدا را یاری کنید، خدا هم شما را یاری و گام‌هایتان را استوار می‌کند؛ ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم.»

در سوره‌ی آل‌عمران آیه‌ی ۱۶۰ می‌فرماید:

«اگر خدا شما را یاری کند، هیچ کس دیگری نمی‌تواند بر شما غلبه کند. اما اگر خدا دست از یاری شما بردارد، چه کسی غیر از او می‌تواند شما را یاری کند؟! مؤمنان تنها بر خداوند باید توکل کنند؛ إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُون‏.»

مؤمنان باید به خدا توکل کنند! توکل به خدا یعنی سپردن خود به خدا و اعتماد کامل به او و این کار طبیعتاً ریسک دارد! معامله با خدا در شرایط عالی و ایده‌آل هنر نیست؛ هنر آن است که در شرایط سخت خود را به خدا بسپاری و با او معامله کنی. هنر آن است که در بدترین شرایط که هیچ امیدی به کسی و چیزی نداری، خود را به خدا بسپاری و حرفش را گوش کنی و در راهش قدم برداری!

به این داستان توجه کنید:

غم و اندوه خانه را فرا گرفته است. اهل خانه کم‌حرف و بی‌حوصله شده‌اند. سه روز است پدر از دنیا رفته است. کسی که مردم به خاطر زهدش با عشق به او اقتدا می‌کردند. اویی که در کوچه‌های خاکی روستا به پیر و جوان و کودک سلام می‌کرد و انتظار احترام از هیچ‌کس نداشت. مقتدایی که با اخلاق خوبش، همه را مرید خود کرده و اخلاص وجودش در و دیوار را عطرآگین نموده بود.

غم فراق، نه‌تنها اهل خانه، بلکه اهل روستا را هم فراگرفته بود و گویا همگی پدرشان را از دست داده بودند. پیرمردهای روستا دیگر شادابی قبل را نداشتند و به دیوار کاهگلی خانه‌ای تکیه می‌زدند و بی‌هیچ حرف و حدیثی در گرمای هوا کنار هم می‌نشستند و یاد خاطرات شیرین گذشته را در دل‌هایشان زنده می‌کردند.

مشهدی حیدر که کمرش از تکیه زدن خسته شده بود تکانی به خودش داد و گفت: «خدا رحمتش کند! چه رونقی به مسجد داده بود! اما حالا نه امام جماعتی داریم و نه رمقی برای مسجد رفتن!»

حاج یحیی که به تازگی سنش از ۵۰ سال گذشته بود، با صدایی گرفته و محزون گفت: «به همین راحتی هم نمی‌شود از خیرش گذشت. باید فکری کرد. من دیشب با خودم خیلی کلنجار رفتم و فکر کردم. تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که سراغ حسن، پسر حاج آقا برویم و از او بخواهیم جای پدرش را پر کند و امام جماعت مسجد شود.»

قاسم آقا که از حرف حاج یحیی یکه خورده بود از جایش بلند شد و گفت: «چی می‌گی حاجی؟! مگر به همین سادگی است؟! سواد می‌خواهد. معلومات می‌خواهد. امام جماعت باید عادل باشد. حسن که درس نخوانده! مکتبی نرفته!»

حاج یحیی با آرامش گفت: «فکر این مسائل را هم کرده‌ام. با خودم گفتم بالاخره حسن، پسر حاج آقا است و هرچی باشد، چیزی از او به ارث برده. از عهده‌ی یک نماز جماعت که برمی‌آید. ۲۰ سال در خانه‌ی حاج آقا زندگی کرده، مطمئناً خیلی از مسایل را یاد گرفته است. اگر موافق باشید همین حالا سراغش برویم تا مشکل بی‌رونقی مسجد را حل کنیم؟»

قاسم آقا در ادامه گفت: «اگر قبول نکرد چه؟»

حاج یحیی لبخندی زد و گفت: «نگران نباشید! من فکر همه چیزش را کرده‌ام. حسن آقا خیلی دوست داشت داماد من شود ولی من به خاطر مسایلی بهانه می‌آوردم و قبول نمی‌کردم. حالا از مسایلی که قبلاً بوده چشم‌پوشی می‌کنم و به او می‌گویم که در صورت قبول کردن جانشینی پدرش دامادیش را قبول می‌کنم.»

مشهدی حیدر آهی کشید و گفت: «اجازه بدهید کفن خدابیامرز خشک شود بعد فکر عروسی و شادی بیفتید!»

حاج یحیی که کمی پکر شده بود گفت: «حالا کی خواست عروسی بگیرد؟! ما فقط قرارش را می‌گذاریم. الآن هم بلند شوید برویم تا بلکه به این وسیله مشکل مسجد را حل کنیم.»

حاج یحیی به همراه بقیه‌ی ریش‌سفیدها به صدای «یا الله» وارد خانه‌ی حسن آقا شدند. بعد از پذیرایی و تعارفات اولیه، حاج یحیی گلویش را صاف کرد و گفت: «خدا حاج آقا را رحمت کند! برای اهل روستا باعث خیر و برکت بود. شما هم که پسر ایشان هستی، نباید بگذاری جای خالی ایشان احساس شود. باید دقیقاً کارهایی را بکنی که پدرت انجام می‌داد. مثلاً تو هم بیایی مسجد، امام جماعت باشی. به سؤالات جواب بدهی. و در کل مسؤولیت‌های پدر خدابیامرزت را به عهده بگیری.»

حسن هاج و واج مانده بود و نمی‌دانست حاج یحیی جدی می‌گوید یا شوخی می‌کند! خیلی محکم گفت: «من نه درس خوانده‌ام که بتوانم روحانی شوم نه کارهای یک روحانی را بلدم.»

قاسم آقا اجازه نداد حسن حرفش را ادامه بدهد و با اطمینان گفت: «به هر حال شما بیست سال خدمت حاج آقا بوده‌اید. چیزهایی یاد گرفته‌اید و پسر ایشان هستید. حتماً از اخلاق و کمالات ایشات چیزهایی به ارث به شما رسیده است.»

حسن هنوز گیج بود. اصلاً فکرش کار نمی‌کرد. جوابش معلوم بود ولی اصرار این بزرگ‌ترها...

حاج یحیی کمی جابه‌جا شد و گفت: «حسن آقا، اگر قبول کردید ما هم خانه‌ای در اختیار شما می‌گذاریم و هم حقوق ماهیانه برای شما مقرر می‌کنیم و از همه مهم‌تر، دخترم را به عقد شما درمی‌آورم. یک نماز خواندن که کاری ندارد!»

در بین صحبت‌های حاج یحیی، مشهدی حیدر از جایش بلند شد و به طرف عمامه‌ی حاج آقا که روی طاقچه بود رفت. همه‌ی چشم‌ها را هم دنبال خودش برد. عمامه را برداشت و مستقیم سراغ حسن آقا آمد و با فرستادن صلواتی عمامه را روی سر حسن آقا گذاشت و گفت: «ما برای نماز مغرب و عشا منتظر شما هستیم. یا الله! آقایان برویم که شیخ حسن خیلی کار دارد.»

حسن آقا خشکش زده بود؛ حتا نمی‌توانست برای بدرقه‌ی آقایان تا دم در بیاید.

آن‌ها رفتند و حسن آقا را با افکار پریشان تنها گذاشتند. وقت زیادی تا مغرب نمانده بود. نمی‌دانست چه کند. با خودش می‌گفت:

«خیلی هم بی‌راه نمی‌گویند! به هر حال نمی‌شود از ثواب نماز جماعت چشم‌پوشی کرد. احتمالاً روح پدرم هم شاد بشود...»

با صدای الله اکبر مؤذن، حسن آقا با لباس‌های پدر خدابیامرزش وارد مسجد شد. جمعیت به احترامش بلند شدند و با صلواتی او را روانه‌ی محراب کردند. او اهل نماز بود اما به این‌که شرایط امام جماعت را داشته باشد اهمیتی نمی‌داد.

چند روزی به همین منوال گذشت. همه چیز به مذاق حسن آقا مزه کرده بود؛ احترام مردم؛ قول ازدواج با دختر حاج یحیی؛ مقرری که هر ماه باید پرداخت شود، و...

روزی جوانی در کنار محراب مسجد به حسن آقا گفت: ببخشید حاج آقا اگر در نماز حواسمان نباشد و قنوت را نخوانیم آیا نمازمان باطل است؟

حسن آقا که حکم این مسایل را نمی‌دانست، فکری کرد و گفت: خب معلوم است که باطل است. نماز بدون قنوت که نمی‌شود!

روزها به همین منوال سپری شد. مراسم عقد و عروسی حسن آقا هم با دختر حاج یحیی به خوشی و خرمی برگزار شد تا وعده‌های بزرگان هم تحقق یافته باشد.

وجوهات و پول‌های شرعی به عنوان خمس و زکات به عنوان واسطه به دست شخص حسن می‌رسید تا آن‌ها را در موارد خاص با تشخیص خودش به مصرف برساند؛ ولی او که با شرایط ویژه‌ی این مسایل آشنا نبود، همه را خرج زندگی شخصی خودش می‌کرد؛ هرچند می‌دانست که خمس و زکات به او تعلق نمی‌گیرد اما اهمال‌کاری می‌کرد و به مصرف آن‌ها عادت کرده بود.

حدود دوازده سال گذشت. مردم باصفا و ساده‌ی روستا از روی عشقی که به پدر حسن آقا داشتند او را در هاله‌ای از احترامشان حفظ می‌کردند.

روزی از روزها که حسن آقا عازم مسجد بود، به سفارش همسرش قبل از رفتن، نگاهی به آینه انداخت. در حال شانه زدن ریش‌هایش بود که متوجه شد تاری از ریش‌هایش سفید شده است. ریش سفید را در دست گرفت وبه فکر فرو رفت و با خود گفت: «حسن! آخرش چی؟! ریش سفید علامت پیری است. بعد از پیری هم مرگ به سراغ آدم می‌آید. بعد از مرگ هم عذاب قبر، برزخ، و حساب و کتابی در پیش است. این‌ها هم که دروغ نیست. چند سال خوشی توی این دنیا ارزش ناخوشی ابدی را در آن دنیا ندارد. خدایا چه کنم؟! من که می‌دانم اشتباه رفته‌ام؛‌نمازها ی مردم را خراب کرده‌ام؛ به سؤالاتشان اشتباه پاسخ داده‌ام. حالا چه کنم؟! پدرم خیلی از مرگ و قیامت منقلب می‌شد و همیشه از مرگ بد و عاقبت شر به خدا پناه می‌برد. اما من همه‌ی زندگی‌ام شر شده است. خدایا، اگر فرشتگان از من سؤال کنند که پول‌ها را چه کردی چه بگویم؟! اگر بپرسند چرا با نماز مردم بازی کردی، چه جوابی بدهم؟!»

این فکرها قطره‌ای از اشک را بر گونه‌های حسن آقا جاری کرد. تصمیم خودش را گرفت که به مسجد برود و همه‌ی جریان را برای مردم تعریف کند و از آن‌ها حلالیت بطلبد.

با دلی پر از اضطراب و تنی لرزان عازم مسجد شد. کوچه‌های خاکی روستا را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت. با نگاهی خیره به زمین وارد مسجد شد. مثل همیشه صف‌ها پر از جمعیت بود. از میان صف‌ها خودش را به نزدیکی محراب رساند اما برخلاف روزهای قبل وارد محراب نشد. به سمت جمعیت رو کرد و نفس عمیقی کشید. مردم انگار بو برده باشند که خبر تازه‌ای شده است، همگی سکوت کردند.

حسن آقا خیلی آرام زمزمه کرد: «بسم الله» و گفت: «من از اول هم راضی به این کار نبودم. منتها ریش‌سفیدهای روستا خیلی اصرار کردند. من از همان اول می‌دانستم که لیاقت امام جماعتی را ندارم. آقایان و خواهران محترم، این دوازده سالی که نمازهایتان را به من اقتدا کرده‌اید، نمازهایتان همه باطل است و باید همه را قضا کنید. هرچه سؤال پرسیده‌اید من از خودم جواب می‌دادم و نمی‌دانم درست بود یا نه. همه‌ی خمس و زکات‌ها را بی‌مورد خرج کرده‌ام و... حالا هم پشیمان شده‌ام و آمده‌ام که حلالم کنید و مرا به حال خودم واگذارید.»

همه‌ی جمعیت از تعجب دهانشان باز مانده بود. مردم مانده بودند که شیخ حسن شوخی‌اش گرفته یا این حرف‌ها را جدی زده است. ۱۲ سال نماز مگر شوخی است که به همین راحتی قضا شود؟! کارد به مردم می‌زدی خونشان درنمی‌آمد. حسن آقا ساکت منتظر عکس‌العمل مردم بود. مردم هم منتظر هم‌دیگر.

حاج یحیی پدرخانم حسن آقا از جایش بلند شد و رو به جمعیت گفت: «این حاج آقای ما اهل تواضع و شکست‌نفسی است... می‌خواهد...» حسن آقا حرف حاج یحیی را قطع کرد و خیلی جدی گفت: «خیر! حرف از این چیزها گذشته است و من واقعیت را گفتم. دیگر خودتان می‌دانید.»

این را گفت و آمد تا از مسجد خارج شود اما در حلقه‌ی محاصره‌ی مردم خشمگین افتاد...

تنها و بی‌کس با دست و پایی خونی و لباس‌های پاره شده از خشم مردم آواره‌ی بیابان شده بود... شهر شاهرود را پشت سر گذاشت و خسته کنار تخته سنگی نشست و به عاقبت و آینده‌ی خودش فکر می‌کرد؛ «خدایا، حالا که همه مرا از خودشان رانده‌اند، حتا زن و بچه‌ام نیز مرا بیرون کرده‌اند، به کجا بروم و چه کنم؟ چه آینده‌ای در انتظام خواهد بود؟ خدایا خودت می‌دانی که توبه کرده‌ام و از این مسیر شیطانی برگشته‌ام. خودت به دادم برس...»

از جایش بلند شد تا حرکتش را ادامه دهد که متوجه شخصی از دور شد که در حال آمدن بود. خواست خودش را مخفی کند تا آن شخص وضع دلخراشش را نبیند اما مگر می‌شد در این بیابان کمین‌گاهی پیدا کرد؟!

آن شخص به سمت حسن آقا آمد و به محض رسیدن سلام کرد. حسن آقا به حالتی شرمنده جواب سلامش را داد.

ـ به کجا می‌روید؟

ـ مقصد خاصی ندارم. در این بیابان آواره شده‌ام.

ـ من به تهران می‌روم. اگر مایلید با هم همراه باشیم؟

حسن آقا که تنهایی و غربت غم‌هایش را افزون کرده بود با خوشحالی جوابش را داد و وقتی آن شخص از حال و روز و اوضاع و احوال حسن آقا پرسید، او تمام جریان را برایش تعریف کرد. آن شخص به حسن آقا گفت: «خب حالا برای جبران کارت به تهران برو و درس طلبگی بخوان و یک طلبه‌ی باتقوا و فاضل شو!»

حسن آقا با ناامیدی گفت: «خیلی دوست دارم اما من الآن حدود سی و چهار سالم است و دیگر نمی‌توانم درس بخوانم.»

ـ توکلت به خدا باشد. ان‌شاءالله می‌توانی.

اصرار وی حسن آقا را مصمم کرد تا به محض رسیدن به تهران به یکی از حوزه‌های تهران برود و درس طلبگی را شروع کند.

به اوایل شهر تهران رسیده بودند که آن شخص به حسن آقا گفت: «حالا که می‌خواهی طلبه شوی به در خانه‌ی آیت الله کرمانشاهی برو و بگو کلید حجره‌ی ۹ مدرسه را به شما بدهد و از ایشان درخواست کن که کلاس درس شرح امثله (درس سال اول حوزه) را برای شما بگذارد و اگر گفت من وقت ندارم، بگو: نیم ساعت قبل از اذان که در خانه هستی، همان نیم ساعت را برای من درس بگو. در ضمن اگر با من کاری داشتی، من در مسجد فلان هستم.

حسن آقا که از معلومات و لطف رفیقش بهره‌مند شده بود، دلش نمی‌آمد با او خداحافظی کند اما چاره‌ای نبود و باید می‌رفت. به سمت منزل آیت الله کرمانشاهی رفت. در خانه را زد و وقتی درخواست کلید حجرا را کرد، جناب آیت الله بدون هیچ پرسشی کلید را به حسن آقا داد. حسن آقا پس از گرفتن کلید گفت: «اگر می‌شود درس شرح امثله را برای من بگویید!»

ـ وقت ندارم. من از صبح مشغول تدریس و کارهای حوزه هستم.

ـ نیم ساعت قبل از ظهر که به منزل می‌روید، همین نیم ساعت را اگر مرحمت بفرمایید ممنون می‌شوم.

با قبول کردن آیت الله، حسن آقا طلبگی را شروع کرد. گاه‌گاهی هم که دلش برای رفیقش تنگ می‌شد، به مسجد محل وعده می‌رفت و با او درد دل می‌کرد.

هفته‌ای گذشت و همسر آیت الله متوجه شد که غیبت حاج آقا قبل از ظهر به خاطر این کلاس است. کتاب را مخفی کرد تا درس تعطیل شود و همان‌طور هم شد. حسن آقا که پیش رفیقش رفته بود جریان تعطیلی کلاس را هم گفت. آن شخص گفت: به آیت الله بگو کتابش را خانمش در بقچه‌ای قرمز‌رنگ زیر رخت‌خواب‌ها مخفی کرده است.

حسن آقا خوشحال به منزل آیت الله رفت و او را از جای کتاب مطلع کرد. آیت الله وقتی رخت‌خواب‌ها را کنار زد با بقچه‌ای قرمزرنگ مواجه شد. به محض باز کردن بقچه و دیدن کتاب، لحظه‌ای همان جا خشکش زد که این پسر این مسایل را از کجا می‌داند؟!

سریع خودش را به حسن آقا رساند و پرسید: شما این مسایل را از کجا می‌دانید؟ این‌که من نیم ساعت قبل از ظهر وقتم خالی است و این‌که کتاب را همسرم زیر رخت‌خواب‌ها مخفی کرده است؟ اصلاً عجیب‌تر از این‌که من خودم هم نمی‌دانم که چه‌طور شد قبول کردم به شما درس بدهم! شرح امثله را یک طلبه‌ی پایه‌ی دوم هم می‌تواند درس بدهد. و این‌که چرا من نشناخته کلید حجره را به شما دادم، این‌ها واقعاً عجیب است!

حسن آقا لبخندی زد و گفت: این مسایل را رفیقم به من گفته است. آیت الله با تعجب پرسید: رفیقت کیست؟ اسمش چیست؟

حسن آقا گفت: اسمش را یک بار پرسیدم گفت: سید مهدی.

اشک در چشمان آیت الله جمع شد. خیلی سریع درخواست کرد: می‌شود از رفیقتان یک وقت ملاقات برای ما بگیری؟!

حسن آقا با اطمینان گفت: وقت گرفتن نمی‌خواهد! این رفیق من آن‌قدر مهربان و دوست‌داشتنی است که برای دیدنش وقت قبلی نمی‌خواهد. تشریف بیاورید همین حالا برویم.

آیت الله که جریان را فهمیده بود گفت: «نه شما لطف کنید امروز که رفتید یک وقت ملاقات بگیرید.» حسن آقا از استادش خداحافظی کرد و به سمت مسجد محل وعده رفت.

بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت: «آقا سید مهدی، استادمان یک وقت می‌خواهد شما را ببیند.» آقا سید مهدی فرمودند: «به استادتان بگو وقت گرفتن نمی‌خواهد. هر وقت شما هم مثل شیخ حسن خودتان را شکستید و پا روی نفس خودتان گذاشتید، من خودم به دیدن شما می‌آیم.»

شیخ حسن که هنوز از جریان ملاقاتش با قطب عالم امکان خبردار نشده بود، فردای آن روز پیش آیت الله رفت تا پیغام رفیقش را برساند. وقتی پیغام را به آیت الله رساند، او هما جا روی زمین نشست و مثل ابر بهاری شروع به اشک ریختن کرد.

شیخ حسن با تعجب پرسید: استاد، جریان چیست؟! آیا شما رفیق مرا می‌شناسید؟!

آیت الله با همان حالت گفت: «عزیزم، رفیق شما در این مدت امام زمان بوده است!»

شیخ حسن که حسابی گیج شده بود با تعجب گفت: «یعنی شما می‌گویید: من... من... امکان ندارد! مگر می‌شود؟!»

دیگر ایستادن را جایز ندانست. با چشمانی پر از اشک مسیر تا مسجد را دوید اما دیگر هرگز رفیقش را در آن‌جا ندید.

(از کتاب «امید آخر، داستان‌هایی از کرامات اما زمان علیه‌السلام»، حسن محمودی، به نقل از کتاب «عنایات حضرت مهدی علیه‌السلام به علما و طلاب»، محمدرضا باقی، ص ۱۳۰)
نقل قول کردن
0 #41 شیرازفاطی 1396-08-13 08:39
سلام من قبلا مانتویی بودم و موهام کمی بیرون بود و کمی هم ارایش داشتم.الان ازدواج کردم و همسرم اوایل موافق بود. بعد از مدتی از من خواستن ک با حجاب بشم ... ولی این کار برام خیلی سخته .نمیدونم چیکار باید بکنم.لطفا راهنمایی کنید

***** پاسخ *****

سلام

درود خدا بر شما که به همسرتون و خواسته‌هاش اهمیت می‌دید و درود خدا بر همسرتون که به شما و حجابتون اهمیت می‌ده! ان‌شاءالله زیر سایه‌ی الطاف خداوندی همیشه و همه‌جا خوش‌بخت و سعادت‌مند باشید!

شما این خواسته‌ی همسرتون رو بهانه‌ای قرار بدید برای آشنایی بیش‌تر با زیبایی‌های حجاب و چادر:

۱. مقالک «ده تلنگر درباره‌ی حجاب و عفاف» را از همین سایت مطالعه کنید. لینک مستقیم:
http://h-shad.ir/index.php/writings/hand-writings/thought/424-10flips-hijab

۲. مستند «از لاک جیغ تا خدا» رو که از شبکه‌ی دو و چند شبکه‌ی دیگه پخش می‌شه، دنبال کنید. قسمت‌های قبلی رو هم از این سایت دانلود کنید و ببینید:
http://www.jc313.ir/31389-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7.html

۳. کتاب رمان «دختران آفتاب» رو تهیه و مطالعه نمایید.

۴. تو نمازهاتون از خدا بخواید شیرینی و حلاوت حجاب و چادر رو به دل شما هدیه بده و شما رو عاشق حجاب کامل کنه.
نقل قول کردن
0 #40 اهوازدختری از شهر اهواز 1396-07-20 07:06
به نقل از سمیه:
من ۲۹سالمه،ازدواج کردم و اصلا چادر را چون اجباری است دوست ندارم،و چند ماهی است در قم هم چادر سر نمی کنم.امیدوارم روزی شود که مانتویی بودن زنان در قم کاملا طبیعی شود.البته مانتوهای بنده بلند و پایین تر از زانوست،من از بدحجابی هم متنفرم،ولی از اجباری بودن چادر هم بدم می اید

***** پاسخ *****

این‌که شما از حجاب خوشتون می‌یاد و از بدحجابی متنفرید، نشانه‌ی سلامت فطرت و طبیعت شما است.

منظورتون رو از اجباری بودن چادر نمی‌فهمم! درسته که حجاب اجباریه ولی چادر که اجباری نیست!

اگه منظورتون اجباری بودن چادر در حرم حضرت معصومه (س) است، خب این به خاطر حریم خاص این مکان مقدسه. اگه فضاهای نامناسب و شرم‌آور حرم‌هایی مثل حرم حضرت دانیال (ع) در شوش رو دیده باشید (که پوشیدن چادر اون‌جا اجباری نیست)، اون وقت به اهمیت اجباری بودن پوشیدن چادر در حرم‌هایی مثل حرم حضرت معصومه و حرم امام رضا پی می‌برید.

و اگه منظورتون اجباری بودن چادر در فرهنگ عمومی مردم قم هست، خب این یک امر فرهنگی و عمومیه و ربطی به قانون و مسؤولان نداره. خوبه شما به فرهنگ و سلیقه‌ی عمومی احترام بگذارید و اونو بپذیرید!

گذشته از این‌ها، اجباری بودن چیزی هرگز دلیل موجهی برای دوست نداشتن اون نیست! نماز و روزه اجباریه ولی یک انسان مؤمن اون‌ها رو دوست داره؛ درس خوندن اجباریه ولی یک دانش‌آموز و دانشجوی خوب عاشق درس خوندنه؛ غذا خوردن و خوابیدن اجباریه ولی همه‌ی ما با علاقه و اشتیاق غذا می‌خوریم و به رخت‌خواب می‌ریم؛ نفس کشیدن اجباریه ولی کسی از نفس کشیدن خسته و زده نمی‌شه؛ و صدها کار دیگه که اجباری هستند ولی اجباری بودنشون باعث نمی‌شه ما ازشون خوشمون نیاد!

دلتون رو به وسوسه‌های شیطان ندید! حجاب و چادر هم با فطرت و طبیعت انسان سازگاره، هم مایه‌ی خوشبیختی دنیا و سعادت آخرته؛ چرا باید ازش خوشمون نیاد؟!

شمایی که پاسخ این عزیز رو دادید به حملاتی که نوشتید دقت کنید.
مردم شوش دانیال و زائران آقا دانیال نبی اصلا طوری که شما میگید نیستن.من اهل خوزستانم.بارها به زیارت رفتم ولی اصلا صحنه های شرم آور ندیدم.شاید فضا به اندازه قم مذهبی نباشه ولی مردمی که میان زیارت به اندازه زائران حضرت معصومه ماک هستن.
لطفا توبه کنید و از خدا بترسید .شما که ظاهرا مذهبی هستید نگاهتان را نسبت به دیگران تغییر بدید و اگر خواهان حفظ حرمت خودتان هستید به دیگران بی حرمتی نکنید‌

***** پاسخ *****

به‌تون برنخوره خواهرم! من هرگز درباره‌ی پاکی و نجابت اهالی شوش حرفی نزدم. درباره‌ی پاکی دل زائران حضرت دانیال نبی علیه‌السلام نیز چیزی نگفتم. من فقط ظاهر زوار اون حرم رو با ظاهر زوار حرم امام رضا علیه‌السلام و حرم حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها مقایسه کردم. چیزی هم که عرض کردم، با چشم خودم دیدم (به چشمم خورده، نه این‌که عمداً نگاه کرده باشم). خوش به حال شما که در اون حرم صحنه‌های زننده ندیدید؛ اما ندیدن دلیل بر نبودن نیست؛ چون دیگرانی هستند که دیده‌اند.

تصور کنید اگر داشتن حجاب و پوشیدن چادر در اون حرم هم اجباری بشه و خانم‌های بی‌حجاب مجبور باشند یک بار هم که شده حجاب رو امتحان کنند، چه خوب می‌شد! اولاً فضای حرم معنوی‌تر می‌شد؛ ثانیاً همین پوشیدن موقت حجاب می‌تونست آغازی باشه برای مؤمن‌تر و باخداتر شدن.

درود بر اهالی خوب و دوست‌داشتنی خوزستان!
نقل قول کردن
0 #39 خرم ابادfaez 1396-07-18 13:46
سلام ببخشید چطوری میتونم عضو سایتتون بشم؟!
من خیلی پیگیر نظرات و راهنمایی های کارشناسای محترم برای حفظ ایمان و حجابم توی این دوره حساس هستم
اما راهنمایی های شما فوق العاده به دلم نشست و بسیار زیبا و قانع کننده بود
دوس دارم بیشتر استفاده کنم

***** پاسخ *****

سلام. ممنونم از لطفتون!

عضویت سایت رو بستم چون نیازی به‌ش نیست. فعلاً همه‌ی مطالب و خدمات سایت عمومیه و هیچ بخشی مخصوص اعضا نیست. پرسش و پاسخ هم از طرق مختلف (مثل کامنت ذیل مطالب مرتبط، ارسال رایانامه، استفاده از فرم ارسال پرسش از بخش پرسش و پاسخ، و...) انجام می‌گیره که همه‌ی این راه‌ها در دسترس همه قرار داره.
نقل قول کردن
0 #38 rashtساجدشاد 1396-07-08 14:43
بنام آفریننده زیبایی ها و زشتی ها
سلام دوست عزیز در رابطه با بحثی که مطرح کردین من هم زمانی افکار وعقاید شما مد نظرم بود ولی پس از مدتی این مدلی زندگی کردن سزانجام به اینجا رسیدم که زیبایی در درون انسانهاست در ذاتشان نه در ظاهرشان.
زیبایی ظاهری فانی و گذراست تا کی می توان از فیزنک ظاهری خود بهره برد؟ چند سال؟ آخرش کجاست؟ 30سال؟ 40سال؟ بالاخره به پایان خواهد رسید! به دوردستها فکر کن! دننا 2روزه. آخرت رو خدا می دونه .در پناه حق
نقل قول کردن
0 #37 تبریزآوا 1396-06-23 21:22
سلام. من دختری ۱۵ ساله هستم و به گفته دیگران دختر خوبی هستم یعنی تو این سن و سال منو با دخترای بزرگتر مقایسه میکنن و میگن که من خوبم. ولی
من چادریم ولی تنها مشکلی که دارم رفتار مردمه. فکر میکنن من از پشت کوه اومدم. یعنی چادر اینقدر زشته؟ من حجاب کامل رو برگزیدم ولی مردم ادم رو زده میکنه. سعی میکنم نادیده بگیرم ولی...
خلاصه مردم اذیت میکنن. دیروز یه لباس مجلسی خوشگل دیدم که قیمتش ۲۰۰ هزار تومن بود. وقتی به فروشنده گفتم برام بیاره گفت که گرونه نمیتونم بخرم. منم از حرسم گرفتمش. خلاصه فکر میکنن اهل این دنیا نیستم. نمیدونم چیکار کنم.
نقل قول کردن
+1 #36 مشهدسحر 1396-06-11 07:58
سلام من دختری ۱۷ساله هستم در مورد حجابم واقعا ناراحتم از دوره راهنمایی تا به الان ۳بار تصمیم گرفتم دیگه بعد این حجابمو رعایت کنم ولی هر دفعه شل شدم ول کردم نمیدونم ولی با خودم میگم همه یه گناهی دارن گناه منم این که حجابم معمولی من بد حجاب نیستم اما از حجابمم راضی نیستم دوست دارم دیگه موقعی برم سراغ چادر که دیگه ولش نکنم نمیدونم چرا شل میشم خسته شدم از این وضعی که دارم هر روز یه چیزی میاد تو ذهنم جا میگیره لطفا راهنمایی کنین

***** پاسخ *****

سلام

۱. شما نیازمند انگیزه‌ی نیرومند و پایدار هستید.

۲. مهم‌ترین عامل برای تقویت انگیزه، بالا بردن شناخت و آگاهی است.

۳. برای بالا رفتن آگاهی و شناختتون درباره‌ی حجاب و چادر، توصیه می‌کنم رمان «دختران آفتاب» رو بخونید و مستندهای «از لاک جیغ تا خدا» رو تهیه و با دقت و تأمل تماشا کنید.

۴. داشتن یک رفیق دوست‌داشتنی چادری هم مانند یک کاتالیزور می‌تونه روند رشد شما رو سرعت ببخشه.

یقین داشته باشید که زیبایی چادر شما رو جذب خواهد کرد! درخشش حجاب اون قدر زیاده که کم‌سوترین چشم‌ها رو هم خیره می‌کنه!
نقل قول کردن
0 #35 تهرانرها 1396-06-10 21:41
سلام من یه دختر چادری هستم تقریبا چهار ساله چادر می پوشم پدرم مذهبی ولی مادرم اصلا یعنی مادرم مانتو می پوشه اما من چادر والا چادر خیلی دوست دارم اما زیادی توی دست و پا هست من نمی تونم با چادر راحت باشم همیشه باید جمش کنم بعضی وقت ها از چادر کلافه میشم میگم کاش اصلا چادر نمی پوشیدیم به نظرتون چیکار کنم؟....

***** پاسخ *****

سلام. احسنت بر شما چادرپوش چادردوست!

چادر به خودی‌خود دست‌وپاگیر و مشکل‌ساز نیست. خیلی‌ها هستند که با چادر خیلی راحت هستند و هر کاری حتا کارهایی مثل کوه‌نوردی انجام می‌دهند و مشکلی احساس نمی‌کنند.

به نظر می‌رسه شما باید فوت و فن و مهارت چادر پوشیدن رو از یک چادری حرفه‌ای یاد بگیرید یا این‌که از چادرهای خاص که آستین و بند و آپشن‌های دیگه داره استفاده کنید؛ مثل چادر ملی!
این صفحه رو ببینید:
http://esfahanhijab.ir/banki/product/chador
نقل قول کردن
0 #34 قمسمیه 1396-06-01 20:51
من ۲۹سالمه،ازدواج کردم و اصلا چادر را چون اجباری است دوست ندارم،و چند ماهی است در قم هم چادر سر نمی کنم.امیدوارم روزی شود که مانتویی بودن زنان در قم کاملا طبیعی شود.البته مانتوهای بنده بلند و پایین تر از زانوست،من از بدحجابی هم متنفرم،ولی از اجباری بودن چادر هم بدم می اید

***** پاسخ *****

این‌که شما از حجاب خوشتون می‌یاد و از بدحجابی متنفرید، نشانه‌ی سلامت فطرت و طبیعت شما است.

منظورتون رو از اجباری بودن چادر نمی‌فهمم! درسته که حجاب اجباریه ولی چادر که اجباری نیست!

اگه منظورتون اجباری بودن چادر در حرم حضرت معصومه (س) است، خب این به خاطر حریم خاص این مکان مقدسه. اگه فضاهای نامناسب و شرم‌آور حرم‌هایی مثل حرم حضرت دانیال (ع) در شوش رو دیده باشید (که پوشیدن چادر اون‌جا اجباری نیست)، اون وقت به اهمیت اجباری بودن پوشیدن چادر در حرم‌هایی مثل حرم حضرت معصومه و حرم امام رضا پی می‌برید.

و اگه منظورتون اجباری بودن چادر در فرهنگ عمومی مردم قم هست، خب این یک امر فرهنگی و عمومیه و ربطی به قانون و مسؤولان نداره. خوبه شما به فرهنگ و سلیقه‌ی عمومی احترام بگذارید و اونو بپذیرید!

گذشته از این‌ها، اجباری بودن چیزی هرگز دلیل موجهی برای دوست نداشتن اون نیست! نماز و روزه اجباریه ولی یک انسان مؤمن اون‌ها رو دوست داره؛ درس خوندن اجباریه ولی یک دانش‌آموز و دانشجوی خوب عاشق درس خوندنه؛ غذا خوردن و خوابیدن اجباریه ولی همه‌ی ما با علاقه و اشتیاق غذا می‌خوریم و به رخت‌خواب می‌ریم؛ نفس کشیدن اجباریه ولی کسی از نفس کشیدن خسته و زده نمی‌شه؛ و صدها کار دیگه که اجباری هستند ولی اجباری بودنشون باعث نمی‌شه ما ازشون خوشمون نیاد!

دلتون رو به وسوسه‌های شیطان ندید! حجاب و چادر هم با فطرت و طبیعت انسان سازگاره، هم مایه‌ی خوشبیختی دنیا و سعادت آخرته؛ چرا باید ازش خوشمون نیاد؟!
نقل قول کردن
0 #33 TehranMasomeh 1396-05-19 21:45
سلام من یه دختر ۱۵ ساله هستم و به چادر دارم و فکر میکنم به خاطر این باشه که اون دسته از افراد چادری و ارامش و متانتشون رو دیدم و یه رمانی هم خوندم که بهم ارامش داد. واقعیتش من ماه محرم چادر سر میکنم به احترام امام حسین ولی وقتی میخام دائمی کنم حس میکنم خسته میشم و دلم برای مانتو و اون ارایش کردن ها و خلاصه بقیه چیزا تنگ میشه لطفا منو راخنمایی کنید .اینم بگم من خانواده ی معتقدی دارم اما خودم از خانوادم معتقد تر هستم و واقعا به کمکتون نیاز دارم.


***** پاسخ *****

سلام و درود خدا بر شما دختر پاک و آگاه و اهل مطالعه!
حجاب و چادر برای حضور در برابر نامحرمه. شما می‌تونید در خونه و پیش اعضای خانواده و محارمتون مانتوهایی که دوست دارید بپوشید و در حد مناسب خودتون رو آرایش کنید.
اگر در خانواده و بین محارم در حد مناسب خودآرایی و خودنمایی داشته باشید، دیگه نسبت به حجاب و چادر در برابر نامحرم احساس خستگی و زدگی نخواهید کرد.
محارم یک خانم عبارتند از: پدر، پدربزرگ، برادر، عمو، و دایی.
نقل قول کردن

نظر شما چیست؟!


خاطره (تصادفی)

سلام علیکم

با نام خدا

امروز (82/8/19) نماز ظهر و عصر را پشت سر آيت الله جوادي آملي حفظه الله خواندم. كمي زودتر از وقت رفته بودم. در صف اول جماعت نشسته بودم و مشغول مطالعه بودم. بعد از چند دقيقه حاج آقا از در پشتي تشريف آوردند و جمعيت راه باز كردند و حاج آقا با متانت خاص خود سلام‌كنان جلو آمدند. من به ايشان نزديك نبودم و نمي‌توانستم از نزديك سلام بگويم. حاج آقا از بين صفوف عبور كرده، به جايگاه امام جماعت رسيدند. سر مباركشان را براي سلام دادن به سمت مخالف من برگردانده بودند و پشتشان به من بود. من در دلم خيلي رسمي به ايشان گفتم: «السلام عليكم». ايشان به سمت ما برگشتند و از بين آن‌همه افراد، به من ـ‌كه نسبتاً دور بودم ـ‌نگاه كردند و جواب سلامم را دادند.

صدايشان را نشنيدم ولي عبارت «سلام عليكم» به خوبي از حركت لب‌هايشان مشهود بود. قبلاً چنين كرامتي را درباره‌ي يكي از ائمه عليهم السلام خوانده بودم ولي اين بار با چشم خودم درباره‌ي يكي از شاگردان اهل بيت عليهم السلام مشاهده كردم.

پرسش و پاسخ (تصادفی)

چرا فقط اسلام؟! چرا ادیان دیگر نه؟!

پرسش

با سلام خدمت شما. بنده یک دانش آموز 17ساله هستم. رشته فنی حرفه ای کامپیوتر. از یک سال پیش این فکر به سرم خطور کرده که چرا اسلام؟ مگر ادیان دیگری وجود ندارد؟ مگر به وسیله آن‌ها نمی شود به کمال رسید؟ هر موقع به آن فکر می‌کنم بیش‌تر از اسلام دور می‌شوم. اصلا نمی‌توانم با خودم کنار بیایم. نماز نمی‌خوانم ولی مادرم من را مجبور به این کار می‌کند. با واژه‌ها و اسامی عربی مشکل دارم. هر جا یک آخوند می‌بینم سریع محل رو ترک می‌کنم. از معلم پرورشیمان متنفرم (گاهی دلم می‌خواهد خفه اش کنم.) به هیچ عنوان نمی‌توانم با اسلام کنار بیایم. اصلا دوسش ندارم. مگر ما خودمان دین نداشتیم؟! خیلی قبل‌تر از تازی‌ها خدا را پرستش می‌کردیم. اگه راهنماییم کنید خیلی خوشحال می‌شوم.

ادامه مطلب...
ما 59 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا

1115590
امروز350
دیروز889
این هفته350
این ماه22037
مجموع1115590

سلام!

سلام. از بازدیدتان از وب‌سایت محقّر بنده ممنونم!

این وب‌سایت یک سایت جامع و پرمحتوا نیست؛ بلکه یک پل ارتباطی بین من و مخاطبان عزیز به‌منظور دسترسی آسان و دائمی به بنده است. هرچند تلاش می‌کنم گه‌گاه مطالب ارزنده و مفید منتشر کنم ولی فقط در حدی که فرصت داشته باشم و به امر تحصیل و فعالیت علمی‌ام لطمه نزند.

اگر درباره‌ی نوشته‌هایم نظری داشتید، خوشحال می‌شوم نظرتان را در ذیل همان مطلب بیان کنید.

هرگونه نظر و انتقاد و پیشنهاد دیگری اگر داشتید، در بخش «تماس با من» مطرح کنید.

اگر مسأله‌ای هم بود که به نظرتان رسید من می‌توانم در پاسخ‌گویی و راهنمایی به شما کمکی بکنم، در بخش «پرسش و پاسخ» مطرح نمایید.

از خدا برای شما و خودم، آرزوی جسمی سالم، فکری بلند، ایمانی استوار، دلی مَحرم و عاشق، روحی باتقوا، روحیه‌ای پرانگیزه و بانشاط دارم. یا علی!