ردپای من در شبکه‌های اجتماعی

تبیان تبیان               تلگرام تلگرام

حکومت اسلامی در زمان غیبتبسم الله

برای تبیین ضرورت تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت ادله‌ی مختلفی وجود دارد که در این نوشتار ابتدا سه دلیل عقلی، سپس دو دلیل قرآنی و بعد از آن، هفت دلیل روایی تبیین می‌شوند. بعد از تبیین و تشریح این ادله، روایات معارض طرح و بررسی می‌شوند و توضیح داده می‌شود که تعارضی حل ناشدنی در این میان وجود ندارد و ضرورت قیام در برابر ظلم و جور و اهمیت تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت امری روشن و غیرقابل انکار است.

ادله‌ی عقلی

۱. ضرورت حکومت و تقدیم عالم بر جاهل

مقدمات این استدلال:

 ۱. ضرورت تشکیل حکومت امری واضح و تردیدناپذیر است. همه‌ی عقلای عالم این حقیقت را می‌دانند و به همین دلیل هیچ جامعه‌ای بدون حکومت نیست. البته حکومت انواع مختلفی دارد؛ از حکومت سنتی قبیله‌ای گرفته تا پادشاهی و امپراتوری و غیره. در هر جامعه‌ای یکی از انواع حکومت برپا است که به اداره‌ی آن جامعه اهتمام دارد. جامعه‌ای یافت نمی‌شود که بدون حکومت باشد و سخن آنارشیست‌ها که ضرورت قانون و حکومت را برای جامعه‌ی انسانی نفی می‌کنند، آرمانی توهمی است و در طول تاریخ هرگز تحقق نیافته و نخواهد یافت.

۲. یکی از شرایط لازم برای حاکم شایسته در جامعه‌ای، آگاهی و دانایی او نسبت به باورها و فرهنگ و قوانین و آداب و رسوم پذیرفته شده در آن جامعه است که باید بیش‌تر از سایر افراد جامعه باشد؛ زیرا حاکم هر ملتی مجری قانون و اداره کننده‌ی جامعه بر اساس ارزش‌های پذیرفته شده در آن جامعه است و کسی که آگاهی کامل از قوانین و ارزش‌ها و باورها و فرهنگ پذیرفته شده‌ی یک جامعه نداشته باشد، هرگز نمی‌تواند آن جامعه را در چارچوب مورد نظر اداره کند. این مطلب نیز روشن و غیرقابل تردید است.

۳. اگر جامعه‌ی اسلامی معتقد و مقید به قوانین و هنجارهای اسلامی است و می‌خواهد زندگی به سبک اسلامی داشته باشد، پس حاکم جامعه نیز باید داناترین فرد به احکام و قوانین و ارزش‌های اسلامی باشد؛ یعنی فقیه و اسلام‌شناس باشد.

نتیجه این‌که در عصر غیبت که به معصوم دسترسی نیست، ضرورت حکومت که یک ضرورت عُقلایی است هم‌چنان باقی است و ناچار باید حکومت و حاکمی وجود داشته باشد و با هیچ دلیل و بهانه‌ای نمی‌توان این ضرورت عقلایی را نادیده گرفت. اگر در نظر و اندیشه هم این ضرورت نفی شود، در مقام عمل قابل نفی نیست و خواه ناخواه حکومتی برپا خواهد شد و حاکمی بر مسند خواهد نشست. از آن‌جایی نیز که قوانین و فرهنگ و آداب پذیرفته شده در جامعه‌ی اسلامی برآمده از دین اسلام است، تنها کسی صلاحیت حکومت دارد که آگاه‌ترین مردم به اسلام و تعالیم اسلامی باشد.

۲. اصل تنزل تدریجی

این دلیل عقلی[1] را می‌توان با پیمودن چند مقدمه  تبیین کرد:

  1. فلسفه‌ی تشکیل حکومت، تأمین مصالح جامعه‌ی اسلامی است.
  2. عالی‏ترین و مطلوب‏ترین نوع حکومت که بالاترین سطح مصالح مسلمانان را تأمین می‌کند، حکومتی است که امام معصوم در رأس آن باشد و همه‌ی کارگزاران حکومتی نیز از عصمت برخوردار باشند. در این صورت احتمال گناه و اشتباه در اداره‌ی جامعه به صفر می‌رسد و مصالح افراد به بهترین شکل تأمین می‌شود.
  3. اگر تأمین یک مصلحت لازم‏ و ضروری در حد مطلوب و ایدئال آن میسر نباشد، باید نزدیک‌ترین مرتبه به حد مطلوب را تأمین کرد. در این‌جا هم اگر امکان فرض بالا وجود نداشته باشد، عقل حکم می‌کند به مرتبه‌ی پایین‌تر از آن باید رضایت داد و این حالتی است که شخص معصوم در رأس حکومت قرار بگیرد، امّا ناچار از کارگزارانی بهره بگیرد که از عصمت برخوردار نیستند، اما برای احراز مناصب حکومتی از دیگران بالاترند. از همین رو است که معصومان هیچ‌گاه به این بهانه که به کارگزاران معصوم دسترسی ندارند، دست از حکومت نمی‌کشیدند.
  4. اگر در زمانی همچون عصر غیبت، دسترسی به حاکم معصوم وجود ندارد، در این صورت نیز عقل حکم می‌کند که کسی جای معصوم بنشیند که از نظر شرایط لازم برای اداره‌ی حکومت (از جمله علم به قوانین الهی)، نزدیک‌ترین فرد به معصوم باشد تا از این طریق، تحصیل مصلحت به آن اندازه که ممکن است، در همین قالب محقق شود.

بنابراین زمانی که در عمل، به معصوم و حکومت او دسترسی نداریم و تأمین این مصلحت در حد مطلوب و ایدئال میسر نیست، حکم عقل این است که به بهانه‌ی دسترسی نداشتن به مصلحت ایدئال و مطلوب حکومت، نه می‏توان از اصل مصلحت وجود حکومت به‌طورکلی صرف‌نظر کرد و نه می‏توان همه‌ی حکومت‏ها را یکسان دانست و به جواز حاکمیت هریک از آن‌ها به‌طور مساوی رأی داد؛ بلکه باید به دنبال نزدیک‌ترین حکومت به حکومت معصوم و نزدیک‌ترین مصلحت به مصلحت ایدئال باشیم. بنابراین در چنین موقعیتی، باید به کسی مراجعه کنیم که از نظر شرایط اداره‌ی حکومت اسلامی سرآمد دیگران و نزدیک‌ترین فرد به معصوم باشد.

این را هم باید گفت که به حکم اصل تنزل تدریجی در صورتی‌ که در عصر غیبت، حکومت فقیه جامع‌الشرایط نیز به هر دلیلی امکان‌پذیر نبود، نباید به هر حکومتی تن داد؛ بلکه باید به سراغ نزدیک‌ترین مرحله به آن رفت؛ چنان‌که فقها تصریح کرده‌اند: در صورت امکان‌پذیر نبودن حکومت فقیه جامع‌الشرایط، نوبت به اِعمال ولایت مؤمن عادل می‌رسد.

برای فهمیدن بهتر مطلب می‌توان تصور کرد زمان حضور معصوم را که مردم برای کاری به او مراجعه می‌کنند ولی او را نمی‌یابند. عدم دسترسی مردم به معصوم چند روزی طول می‌کشد و در این چند روز اتفاق‌های مهمی در جامعه رخ می‌دهد که نیازمند اعمال مدیریت از جانب حاکم اسلامی است؛ مثلاً دشمنی خارجی حمله می‌کند؛ یا آتش فتنه‌ای در داخل شعله‌ور می‌شود؛ یا مرضی واگیردار در بین مردم شیوع می‌یابد؛ یا زلزله‌ای می‌آید و به عده‌ی زیادی آسیب می‌زند؛ یا قشر خاصی از جامعه در اعتراض به یک ناهنجاری شورش می‌کنند و حقشان را مطالبه می‌کنند؛ و اموری از این قبیل. در چنین اوضاعی مردمی که به معصوم دسترسی ندارند باید چه‌کار کنند؟ آیا باید دست روی دست بگذارند و بدون اقدام به هیچ کاری در انتظار آمدن معصوم بنشینند؟! یا این‌که به شایسته‌ترین فرد که شبیه‌ترین فرد به معصوم است، مراجعه کنند و تحت مدیریت او به حل مشکلات بپردازند؟ اگر بعد از چند روز معصوم برگردد و ببیند امتش درباره‌ی چنین بحران‌های اجتماعی هیچ کاری نکرده‌اند و به بهانه‌ی این‌که نمی‌دانستند از طرف معصوم اجازه‌ی تصرف مدیریتی دارند یا نه، سکوت و توقف کرده‌اند، خوشحال می‌شود یا ناراحت؟ آیا آن‌ها را با استناد به اصل عُقلایی تنزل تدریجی مؤاخذه نمی‌کند؟!

این مطلب صرفاً فرض نیست. شبیه آن در صدر اسلام و در زمان نبوت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله واقع شده است؛ در جنگ احد در همان حال كه آتش جنگ میان مسلمانان و بت‌پرستان به شدت شعله‏ور بود ناگهان صدایى بلند شد و كسى گفت: محمد را كشتم! محمد را كشتم! این درست همان دم بود كه مردى با نام «عمرو بن قمیئه حارثى» سنگی به سوى‏ پیامبر پرتاب كرد و پیشانى و دندان آن حضرت شكست و لب پایین وى شكافت و خون صورت مبارکش را پوشانید. در این هنگام دشمن مى‏خواست پیامبر را به قتل برساند كه مصعب بن عمیر، یكى از پرچمداران ارتش اسلام جلوی حملات آن‌ها را گرفت؛ ولى خودش در این میان كشته شد. از آن‌جایی که او شباهت زیادى به پیامبر داشت، دشمن چنین پنداشت كه پیغمبر کشته شده است و از این رو این خبر را با صداى بلند به همه‌ی لشگرگاه رسانید. انتشار این خبر به همان اندازه كه در روحیه‌ی بت‌پرستان اثر مثبت داشت، در میان مسلمانان تزلزل عجیبى ایجاد كرد؛ جمعى كه اكثریت را تشكیل مى‏دادند به دست و پا افتاده، از میدان جنگ به سرعت خارج شدند. حتا بعضى در این فكر بودند كه با كشته شدن پیامبر از آیین اسلام برگردند و از سران بت‌پرستان امان بخواهند؛ اما در مقابل آن‌ها اقلیتى فداكار و پایدار همچون على علیه‌السلام و ابودجانه و طلحه و بعضى دیگر بودند كه بقیه را به استقامت دعوت مى‏كردند. انس بن نضر در میان لشکر فریاد می‌زد: «اى مردم اگر محمد (ص) كشته شد، خداى محمد كشته نشده! بروید و پیكار كنید و در راه همان هدفى كه پیامبر كشته شد، جهاد کنید!» پس از ایراد این سخنان به دشمن حمله نمود تا شهید شد. به زودى روشن گردید كه پیامبر زنده است و این خبر نادرست بوده است. آیه‌ی ۱۴۴ آل‌عمران در این مورد نازل گردید و دسته اول را سخت نكوهش كرد.

«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ ینْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَیهِ فَلَنْ یضُرَّ اللَّهَ شَیئاً وَ سَیجْزِی اللَّهُ الشَّاكِرینَ؛ محمد فقط فرستاده‌ی خدا است که پیش از او، فرستادگان دیگرى نیز بودند. آیا اگر او بمیرد یا كشته شود، شما به گذشته بازمى‏‌گردید؟ هر كس به عقب برگردد، هرگز به خدا ضررى نمى‏‌زند؛ و خداوند به‌زودى شاكران (و استقامت‏ كنندگان) را پاداش خواهد داد.»[2]

اشکال: درباره‌ی دلالت «ضرورت حکومت و تقدیم عالم بر جاهل» و دلالت «اصل عقلایی تنزل تدریجی» بر «لزوم تشکیل حکومت اسلامی در عصر غیبت معصوم و انحصار حق حکومت برای ولی فقیه» ـ که در دو استدلال گذشته تبیین شد ـ ممکن است کسی با استناد به برخی روایات بگوید: این استدلال‌ها زمانی اعتبار دارد که ما از تشکیل حکومت در زمانی که به معصوم دسترسی نداریم، نهی نشده باشیم؛ اما اگر خود معصومان ما را از چنین کاری منع کرده باشند، دیگر نمی‌توان به این اصل استناد کرد.

پاسخ: این سخن می‌تواند موجه باشد؛ اما در ادامه‌ی مقاله روایات مورد استناد، طرح و بررسی خواهند شد و تبیین خواهد شد که چنین برداشتی از آن روایات نادرست و نامعتبر است. پس نه‌تنها مانعی بر سر راه عمل به این اصول عقلی قرار ندارد، بلکه اگر مسلمانان نسبت به این ضرورت‌های عقلی بی‌توجه باشند و در زمان غیبت معصوم نسبت به تشکیل حکومت و انتخاب حاکم شایسته کوتاهی کنند، از طرف خدا و معصوم مؤاخذه خواهند شد.

نیز ممکن است گفته شود: شاید هدف معصوم از غیبت و خارج شدن از دسترس، چیزی باشد که با تشکیل حکومت و نشستن دیگران ـ هرچند نزدیک‌ترین و شبیه‌ترین فرد به او ـ در جای او منافات داشته باشد؛ مثلاً شاید معصوم می‌خواهد مردم قدر او را بیش‌تر بدانند و بفهمند که بدون حضور او در رأس، کارها پیش نمی‌رود و مشکلات و سختی‌ها جامعه را احاطه می‌کند و کسی توان حل مشکلات را ندارد. در این صورت اگر مردم حکومت تشکیل دهند و شبیه‌ترین فرد به معصوم (فقیه جامع‌الشرایط) را در جایگاه حاکم و والی قرار دهند، هدف غیبت نقض می‌شود.

این سخن درست نیست؛ زیرا اولاً نیاز به معصوم چیزی نیست که با تشکیل حکومت و در رأس کار بودن ولی فقیه منتفی نشود؛ ثانیاً این عذر و بهانه آن قدر قوت ندارد که بتواند در برابر اصول عقلایی مذکور مقاومت کند و آن‌ها را کنار بزند.

۳. ضرورت اجرای قوانین الاهی[3]

صغرا: کشور و جامعه‌ی اسلامی در زمان غیبت به‌شدت نیازمند دولت و ولایتی است که حفظ قوانین الاهی را در مقام اجرا تضمین نماید.

کبرا: خدا هر چه امت به آن نیاز دارند ـ به‌ویژه نیازی که مربوط به اجرای احکام شرعی باشد ـ در اختیار قرار داده است.

نتیجه: خداوند متعال دولت و ولایتی را برای رفع نیازهای دینی امت اسلامی در نظر گرفته و تشکیل آن را اجازه داده است.

توضیح صغرا:

شکی نیست که احکام شریعت نسخ نشده و مطلق بودن ادله‌ی این احکام اقتضا دارد که این احکام در زمان غیبت معصوم نیز باقی باشد. هرچند اجرای برخی از احکام شرعی جز به اهتمام فردی مکلفان و تلاش برای امتثال به چیز دیگری نیاز ندارد، اما برخی دیگر از آن‌ها جز با وجود دولت و ولی امر قابل اجرا نیست.

برای نمونه حفظ مرزهای کشور اسلامی از تهاجم دشمنان اسلام از واجبات مسلم شرعی و عقلی است. این امر جز با آماده‌سازی اسلحه و نیروهای مسلح امکان‌پذیر نیست. در نزد عاقلان بسیار روشن است که تهیه‌ی عِده و عُده‌ی جنگی بر عهده‌ی بزرگ‌ترهای جامعه است و این کار جز اولیای امور مردم از دست کسی دیگر برنمی‌آید.

نمونه‌ی دیگر موضوع اجرای قصاص و گرفتن دیه در موارد مشروع است. چنین کاری ضرورتاً باید زیر نظر ولی امری عادل انجام بگیرد که مراقب است کارها درست انجام شوند و به کسی ظلم نشود. در این‌جا اگر ولایتی مقتدر وجود نداشته باشد، نیرومندها طغیان می‌کنند و ستم‌های فراوانی بر ضعفا تحمیل می‌شود.

نمونه‌ی دیگر احکام حدود و تعزیرات است. اجرای این دسته از احکام به‌صورت مطلوب شرع ممکن نیست مگر تحت ولایت ولی امری آگاه به احکام و عادل در اجرا؛ به‌گونه‌ای که بر کسی که حد یا تعزیر جاری می‌شود، ستمی نرود و کسانی هم که صاحب قدرت و مال و جایگاه هستند، مصونیت بی‌جا نداشته باشند.

نمونه‌ی دیگر احقاق حقوق مالی است. انسان بالطبع حریص است و میل به تجاوز به اموال دیگران در طبیعت او نهفته است. اگر ولی امری مقتدر بر تقسیم اموال و حقوق افراد جامعه نظارت نداشته باشد و اجرای عدالت را تضمین نکند، صاحبان قدرت و نفوذ ضعیفان را به استثمار خواهند کشید و حقوقشان را غارت خواهند کرد. هم‌چنین اگر ولی امری در رأس کار نباشد، در راه تجاوز به حقوق ضعیفان و بر سر مال‌اندوزی بین صاحبان قدرت و مکنت نزاع و جنگ رخ می‌دهد که امنیت مالی و جانی در جامعه از بین می‌رود.

نمونه‌ی دیگر امر به معروف و نهی از منکر است که اگر ولایت و حاکمیت مقتدر در جامعه‌ی اسلامی نباشد، امر و نهی‌های زبانی به‌تنهایی نمی‌تواند  متخلفان و عاصیان را کنترل کند؛ بلکه در بسیاری موارد به‌ثمر رساندن امر به معروف و نهی از منکر نیازمند پشتوانه‌ی نیرومندی است که تنها به‌وسیله‌ی ولایت مقتدر حاصل می‌شود. اگر چنین ولایتی در جامعه نباشد، فریضه‌ی امر به معروف و نهی از منکر ناقص اجرا خواهد شد و به اهدافش نخواهد رسید.

نمونه‌ی دیگر امور سیاسی و تربیتی در ارتباط با ملل دیگر است. ممکن است یک دولت خارجی در صدد سرقت اموال مسلمانان و منابع طبیعی آنان و منابع فکری و علمی آنان باشد و بخواهد با تهاجم فکری و فرهنگی، باورها و فرهنگ آنان را فاسد کند. تقابل با چنین پدیده‌ای بدون داشتن نظام حکومتی مقتدر امکان‌پذیر نیست.

خلاصه آن‌که بسیاری از احکام اسلام اجرا نمی‌شود مگر در سایه‌ی پرچم ولایت اسلامی که مانند پدری آگاه و مشفق و نیرومند برای آحاد جامعه‌ی اسلامی باشد. در همه‌ی جوامع جهانی امثال اموری که بیان شد بر عهده‌ی ولی امر آن جوامع است و بدون وجود حاکم و والی این نیازهای حیاتی برآورده نخواهد شد. از همین رو است که همه‌ی عقلای عالم بداهت نیاز به حاکم و والی را می‌دانند و به آن اذعان دارند.

توضیح کبرا:

توضیح کبرا با دو روش عقلی و نقلی امکان‌پذیر است:

روش اول (عقلی): همان‌طور که در تبیین صغرا گذشت، اجرای بسیاری از احکام فعلی و الزامی نیازمند وجود ولایت و حاکمیت است؛ پس فعلیت و الزام‌آور بودن آن احکام بر لزوم جعل ولایت از طرف خدا دلالت دارد. از آن‌جایی که آن احکام در همه‌ی زمان‌ها و شرایط ـ از جمله در زمان غیبت معصوم ـ الزام و فعلیت دارند، پس وجود والی و حاکم اسلامی در همه‌ی زمان‌ها ضرورت دارد.

اشکال: ممکن است گفته شود: خداوند متعال ولایت را برای ائمه‌ی معصوم علیهم‌السلام جعل کرده است؛ اما این‌که در زمان غیبت اعمال ولایت معصوم تحقق خارجی ندارد، به‌خاطر گناهان مردم است که خدا این نعمت را از آنان سلب کرده است. تنها راه بهره‌مندی از ولایت ولی امر الاهی، توبه و اهتمام به وظایف دینی و انجام واجبات و ترک محرمات است. اگر مردم به وظایف دینی‌شان به‌درستی عمل کنند، غیبت ولی به پایان می‌رسد و دسترسی مردم به ولی معصوم حاصل می‌شود.

پاسخ: این سخن تنها در صورتی درست است که اهتمام به فرایض دینی و اجرای احکام و عمل به واجبات و ترک محرمات بدون حضور ولی امر و بدون ولایت او امکان‌پذیر باشد؛ درحالی‌که در تبیین صغرا بیان شد که در بسیاری از احکام حیاتی دینی چنین چیزی امکان ندارد و بدون ولایت این احکام تعطیل خواهند شد؛ بنابراین اگر اجرای احکام اسلامی در زمان غیبت مورد دستور و مطالبه‌ی خداوند است و اگر مسلمانان موظف به اجرای احکام اسلامی در جامعه هستند، پس لوازم اجرای این احکام نیز از طرف خدا جعل و تشریع شده است؛ در نتیجه جواز تشکیل حکومت اسلامی که یکی از لوازم اجرای کامل احکام اسلامی است، از طرف خدا تأیید و امضا شده است.

روش دوم (نقلی): روایاتی که بیان می‌کنند خداوند متعال هرآن‌چه را که مردم به آن نیاز دارند، برایشان جعل کرده و راه رفع نیاز را هموار کرده است. این روایات در حد تواترند که به ذکر دو نمونه از آن‌ها اکتفا می‌شود:

روایت اول: از امام کاظم علیه‌السلام پرسیدند: آیا رسول خدا در زمان حیاتش هر آن‌چه مردم نیاز داشتند برایشان آورد؟ فرمود: بله و هر آن‌چه که تا روز قیامت به آن احتیاج خواهند داشت. دوباره پرسیدند: آیا چیزی از آن از بین رفته است؟ حضرت فرمود: نه. همه‌ی آن در نزد اهلش محفوظ است.[4]

روایت دوم: امام رضا علیه‌السلام فرموده است: «خداوند متعال پیامبرش را تا زمانی که دینش را کامل نکرد و همه‌ی حلال و حرامش را بیان نکرد، قبض روح نکرد. او در زمان حیاتش هر آن‌چه نیاز داشتید برای شما آورد. بعد از مرگش نیز به او و اهل بیتش پناه می‌برید. همانا صحیفه‌ای در نزد اهل بیت پیامبر هست که حتا خسارت خراش در آن ثبت است.[5]

با مطالعه‌ی این روایات به این نتیجه می‌رسیم که هرآن‌چه امت اسلامی و همه‌ی انسان‌ها در هر زمانی از زمان‌ها به آن احتیاج پیدا می‌کنند، حکم خدا و سنت پیامبر درباره‌ی آن بیان شده است. همان‌طور که در تبیین صغرای استدلال بیان شد، نیاز مردم در زمان غیبت معصوم به ولایت مشروع، امری واضح است و این نیاز جز با قرار دادن ولایت مشروعی دیگر غیر از ولایت معصومان مرتفع نمی‌شود، پس عمومیت این روایات اقتضا دارد که ولایت دیگری غیر از ولایت معصومان و در امتداد ولایت آن‌ها جعل و امضا شود و نیاز مردم با این ولایت برطرف شود.

آیات قرآنی

۱. سوره‌ی نساء، آیه‌ی ۵۹

«یا ایها الذین آمنوا اَطِیعُوا اللَّهَ وَ اَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الْاَمْرِ مِنْكُمْ»

ترجمه: اى اهل ایمان، از خدا اطاعت كنید و نیز از پیامبر و صاحبان امر که از خودتان هستند اطاعت كنید.

درباره‌ی مصداق عنوان «اولوا الامر» در بین علما اختلاف وجود دارد. برخی معتقدند مصادیق انحصاری اولوا الامر ائمه‌ی معصوم علیهم‌السلام هستند؛ زیرا امر به اطاعت مطلق است و اطاعت مطلق بدون عصمت غیرحکیمانه است؛ از این رو این آیه بر عصمت اولوا الامر دلالت دارد و این عنوان افراد غیرمعصوم را شامل نمی‌شود.

در مقابل، برخی دیگر از علما مانند آیت الله سید مصطفی خمینی[6] و آیت الله احمد آذری قمی[7] و دیگران معتقدند عنوان اولوا الامر عام است و هرچند مصادیق اصیل و اتم آن ائمه‌ی معصوم علیهم‌السلام هستند، اما همه‌ی کسانی را که در جامعه‌ی اسلامی طبق اصول و ضوابط اسلامی مسؤولیت اداره‌ی جامعه را به دست می‌گیرند و صاحب امر می‌شوند، شامل می‌شود. در نظر اینان اطاعت مطلق با عدم عصمت منافاتی ندارد؛ زیرا اولاً ولی امر غیرمعصوم باید قوانین و احکام اسلامی را موبه‌مو اجرا کند و حق ندارد خارج از چارچوب تعالیم اسلام حرفی بزند و کاری بکند؛ ثانیاً او باید آگاه‌ترین فرد جامعه نسبت به تعالیم اسلامی باشد. اگر این دو شرط محقق باشد، اطاعت بی‌چون‌وچرا از او موجه و درست خواهد بود. با لحاظ این دو شرط می‌توان گفت: ولایت فقیه در واقع ولایت فقه و تعالیم اسلام است.

از این گذشته، اگر اطاعت مطلق از ولی امر غیرمعصوم دستور معصوم است، پس اطاعت از ولی امر غیرمعصوم نیز اطاعت از معصوم است. وقتی حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام جناب مالک اشتر را برای اعمال ولایت از جانب خود به مصر می‌فرستد، همه باید از او اطاعت مطلق داشته باشند و کسی حق ندارد به بهانه‌ی معصوم نبودن مالک از او سرپیچی کند.

به نظر می‌رسد این آیه را هم می‌توان دلیلی دانست بر عصمت پیامبر و ائمه علیهم‌السلام که مصادیق اصیل و درجه‌ی اول اولوا الامر هستند؛ و هم می‌توان آن را پشتوانه‌ای انگاشت برای لزوم اطاعت از ولی امر غیرمعصوم که جانشین معصوم است.

۲. سوره‌ی مائده، آیه‌ی ۴۴[8]

«إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فیها هُدىً وَ نُورٌ یحْكُمُ بِهَا النَّبِیونَ الَّذینَ أَسْلَمُوا لِلَّذینَ هادُوا وَ الرَّبَّانِیونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَّهِ وَ كانُوا عَلَیهِ شُهَداءَ...»

ترجمه: ما تورات را نازل كردیم درحالى‌كه در آن، هدایت و نور بود؛ و پیامبران ـ كه در برابر فرمان خدا تسلیم بودند ـ با آن براى یهود حكم مى‏كردند؛ و هم‌چنین علما و آگاهان به این كتاب كه به آن‌ها سپرده شده بود و بر آن گواه بودند، طبق آن برای مردم حکم می‌کردند.

برای توضیح دلالت آیه بر ثبوت ولایت امر برای فقیه عادل باید به چند نکته توجه کنیم:

نکته‌ی اول: این آیه دلالت دارد بر این‌که حاکمان به تورات و کسانی که طبق تورات حکم (قضاوت یا حکومت) می‌کنند، سه دسته هستند؛ ۱. انبیایی که تسلیم و تابع تورات هستند؛ ۲. ربانیون و انسان‌های الاهی و ربانی؛ ۳. احبار و علمای یهود.

نکته‌ی دوم: این آیه سبب و علت اختصاص جایگاه حاکم به این سه طایفه را «استحفاظ کتاب خدا» و «گواهی بر آن» بیان می‌کند؛ یعنی اینان طبق تورات حکم می‌کنند زیرا مستحفَظ و گواه بر آن هستند.

نکته‌ی سوم: کلمه‌ی «ما» در بما استحفظوا» مای مصدریه است و مابعد خود را تأویل به مصدر می‌برد؛ یعنی «باستحفاظهم» یا «بکونهم مُستحفَظین». حرف «باء» نیز برای علیت است و نشان می‌دهد که مابعد آن علت و سبب ماقبل آن است.

مستحفظ بودن بر چیزی یعنی نگهبان و حافظ آن بودن. حفظ و نگهبانی از یک کتاب در وهله‌ی اول مربوط به محتوا و تعالیم آن کتاب است و روشن است که حفظ تعالیم و آموزه‌های یک کتاب بدون اطلاع و آگاهی کامل از محتوای آن امکان‌پذیر نیست؛ پس مستحفظ بودن بر تورات مستلزم عالم بودن به آن است.

درباره‌ی شهادت بر تورات نیز گفتنی است که از برخی قراین می‌توان فهمید که منظور از شهادت، گواهی زبانی صرف نیست؛ بلکه منظور از آن، گواهی تام است؛ یعنی گواهی بر امر حق با زبان و وصف و فعل. یکی از این قراین، متعدی شدن «شهادت» با «علی» است؛ زیرا شهادت یا خودش متعدی است (مانند: اشهد ان لااله الا الله) یا این‌که با حرف «باء» متعدی می‌شود (مانند: شهداء بالقسط). تعدی با حرف «علی» اشعار دارد بر این‌که شاهد در اندیشه و قول و فعل خود بر امر مورد شهادت منطبق است؛ یعنی ارزش‌ها و تعالیم تورات در گفتار و کردار او تجسم و تجلی یافته است.

خلاصه آن‌که این آیه برای حاکمان به حکم تورات دو صفت را به عنوان علت بیان می‌کند: ۱. علم و آگاهی (بما استحفظوا من کتاب الله)؛ ۲. عدالت و تقوا (کانوا علیه شهداء).

نکته‌ی چهارم: حال که علت این امر که انبیا و انسان‌های ربانی و علما باید طبق تورات حکم کنند، این است که آنان عالم به کتاب آسمانی و عامل به آن هستند، با استناد به قاعده‌ی «عمومیت علت موجب عمومیت حکم است» به این نتیجه می‌رسیم که حکم مذکور در این آیه به تورات و انبیای یهود و علمای آن قوم اختصاصی ندارد؛ بلکه هر کتاب آسمانی و انبیا و علمای مربوط به آن را دربرمی‌گیرد و به‌روشنی دلالت می‌کند بر این‌که هر عالم عادلی می‌تواند و باید حاکم بالکتاب باشد.

روایات اهل بیت علیهم‌السلام

۱. حدیث امام رضا علیه‌السلام با مأمون

امام رضا علیه‌السلام با واسطه‌ی پدران خود از پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله چنین نقل کرده‌اند که آن حضرت سه بار فرمود: «خداوندا، جانشینان مرا مورد رحمت خود قرار ده!» از ایشان سؤال شد: «جانشینان شما چه کسانی هستند؟» فرمود: «کسانی که بعد از من خواهند آمد و راوی حدیث و سنت من هستند و بعد از من، آن‌ها را به مردم خواهند آموخت.»[9]

درست است که مصادیق اصیل و دست اول جانشینان پیامبر، ائمه‌ی معصوم علیهم‌السلام هستند، اما الفاظ این روایت عام و مطلق هستند و حاکم اسلامی آگاه و اسلام‌شناس را نیز که در خط و سیره‌ی پیامبر باشد و در زمان عدم دسترسی به معصوم زمام امور جامعه‌ی اسلامی را به دست گرفته باشد شامل می‌شود.

۲. مقبوله‌ی عمر بن حنظله

مقبوله یعنی روایتی که مورد قبول و پذیرش علما قرار گرفته است و اگر ضعفی در سند آن وجود داشته باشد، به‌خاطر توجه و اعتماد و اعتنای فقها به آن، این ضعف جبران می‌شود و اعتبار روایت را دچار خدشه نمی‌کند. چنین روایاتی معتبر و قابل اعتنا هستند.

در مقبوله‌ی عمر‌بن‌حنظله آمده است که وی از امام صادق علیه‌السلام پرسید: دو نفر از شیعیان که اختلافی درباره‌ی قرض یا ارث دارند، اگر برای حل اختلاف خود به قاضی یا سلطانی مراجعه کنند که مورد تأیید حضرت نباشد و از طرف او در این جایگاه منصوب نشده باشد، در این صورت آیا این کار آنان روا است؟

حضرت فرمود: هر کس در مورد حق یا باطلی به چنین کسی مراجعه کند، در حقیقت به طاغوت رو آورده است؛ و هر چه را که طبق حکم او اخذ کند، حرام است؛ هرچند آن‌چه دریافت می‏کند حق او باشد؛ زیرا که آن را با حکم و رأی طاغوت گرفته؛ درحالی‌که خدا دستور داده به حکم طاغوت کافر شود. خداوند می‏فرماید: «یرِیدُونَ أَنْ یتَحاكَمُوا إِلَی الطَّاغُوتِ وَ قَدْأُمِرُوا أَنْ یكْفُرُوا بِهِ؛ آنان می‌خواهند برای رفع اختلاف به طاغوت مراجعه کنند درحالی‌که امر شده‌اند به طاغوت کفر بورزند.»

عمر‌بن‌حنظله پرسید: پس شیعیان در این موارد باید چه‌کار کنند؟

حضرت فرمود: باید نگاه کنند ببینند از بین شما چه‌کسی راوی حدیث ما و صاحب‌نظر در حلال و حرام ما و عارف به احکام ما است. باید چنین کسی را به عنوان حَکَم بپذیرند. من او را حاکم بر شما قرار دادم؛ پس هرگاه به حکم ما حکم کند و از او پذیرفته نشود، به حکم خدا جسارت و با ما مخالفت شده است. و کسی که با ما مخالفت کند با خدا مخالفت کرده است و چنین چیزی در حد شرک به خدا است.[10]

در این‌جا مسأله‌ی مورد سؤال، یک امر قضایی و رفع اختلاف است؛ اما حضرت با عبارت «فَإِنِّی قَدْجَعَلْتُهُ عَلَیکُمْ حَاکِماً؛‌ من او را بر شما حاکم گردانیدم.» درصدد برآمدند تا از این مسأله‌ی جزئی، شیعیان را به یک مطلب کلی رهنمون شوند و آن این‌که در عصر غیبت، فقها نه‌تنها محل رفع اختلافات قضایی هستند، بلکه برای اداره‌ی جامعه‌ی اسلامی نیز می‌توانند از باب حاکمیتی که خداوند به آن‌ها داده، فراتر از امر قضاوت، حکم صادر کنند.

آیت‌الله بروجردی تصریح کرده است که مراد از «حاکماً» در این روایت کسی است که تمام امور اجتماعی مهم که مسؤول مشخصی ندارد ـ که یکی از این امور قضاوت است ـ به او واگذار می‌شود؛ پس مراد از «حاکم» در این روایت، تنها قضاوت نیست. اگر هم بپذیریم که این کلمه فقط ناظر به قضاوت باشد، باز گفتنی است که شغل قضاوت در گذشته، عرفاً ملازم با تصدی بسیاری امور دیگر بوده است كه عموم مردم با آن مواجه بوده‌اند. این نکته را با استناد به برخی روایات دیگر می‌توان اثبات کرد. نتیجه آن‌که با این روایت، اختیاراتی فراتر از قضاوت برای فقیه در عصر غیبت ثابت می‌شود.[11]

بسیاری دیگر از علما چنین برداشتی را از واژه‌ی «حاکماً» تأیید کرده‌اند[12]؛ حتا برخی از آن‌ها این عبارت را بر ولایت مطلقه دلالت داده‌اند.[13]

روایت را یک بار دیگر مرور می‌کنیم: در فراز نخستین روایت، امام صادق علیه‌السلام دو شیعه‌ی خود را که برای رفع اختلاف در امری جزئی به قاضی‌ای مراجعه کرده بودند که از طرف ائمه منصوب نشده بود، مذمت کرد و فرمود: حتا اگر آن قاضی به‌حق هم حکم کرده باشد، مالی که به دست شخص می‌رسد، حرام است؛ زیرا خدا در قرآن از مراجعه به طاغوت نهی کرده است؛ ازاین‌رو کارشان توجیه‌ناپذیر است. در این‌جا از اهل انصاف می‌توان پرسید: امامی که از مراجعه به قاضی غیرمنصوب در این مسأله‌ی جزئی تا این حد برآشفته می‌شود، آیا می‌پذیرد که امور حکومت ـ که لازمه‌اش تسلط حاکم بر جان، مال، و عِرض مسلمانان است ـ به حال خود رها شود و به دست طاغوت ـ یعنی کسی که منصوب از طرف ایشان نیست ـ بیفتد؟!

۳. توقیع شریف امام زمان علیه‌السلام

توقیع شریف امام زمان علیه‌السلام نیز یکی از روایات اثبات‌کننده‌ی ولایت فقیه است. در دوران غیبت صغرا فردی به نام اسحاق‌بن‌یعقوب، برخی مسائل مورد ابتلای شیعیان را در نامه‌ای مکتوب کرد و نامه را از طریق محمد‌بن‌عثمان العمری (یکی از نواب خاصّ حضرت حجت) به آن حضرت رساند و از ایشان پاسخ سؤالات خود را طلبید. حضرت، در قالب یک توقیع (نامه‌ی امضا شده)، ضمن پاسخ به سؤالات وی، این عبارت را مکتوب فرمودند: «در حوادث و پیش‌آمدهای پیش رو، به راویان حدیث ما رجوع کنید؛ زیرا آنان حجت من بر شمایند و من حجت خدا بر ایشانم».[14]

برای روشن‌تر شدن دلالت حدیث توجه به دو نکته لازم است:

۱. مراد از راویان حدیث در این‌جا فقها هستند، نه کسانی که صرفاً چند حدیث را حفظ کرده، برای دیگران نقل می‌کنند.

۲. «حوادث واقعه» فقط احکام شرعی و فتواها نیست که فقها صادر می‌کنند؛ چراکه این موضوع جزء واضحات مذهب شیعه است و نیازی به ذکر آن نبوده است؛ چون شیوه‌ی رایج آن زمان‌ نیز همین بوده است و مردم برای متوجه شدن حکم شرع به فقها رجوع می‌کردند. پس این مسأله برای مردم آن زمان امری مرسوم و روشن بوده است و ابهامی نداشته تا امام آن ابهام را برطرف کند؛ به ویژه برای فقیهی هم‌چون اسحاق‌بن‌یعقوب، روشن بوده که در فراگرفتن مسائل شرعی باید به اهل خبره مراجعه کرد. بنابراین منظور از «حوادث واقعه» کلیه‌ی پیش‌آمدهای اجتماعی و گرفتاری‌هایی است که برای مردم و مسلمانان روی می‏داده است.

۴. حدیث علل

این حدیث را فضل بن شاذان از امام رضا علیه‌السلام نقل می‌کند که بخشی از آن چنین است:

«اگر کسی بپرسد: برای چه خدا صاحبان امر (اولوا الامر) را قرار داد و مردم را به اطاعتشان امر کرد؟ پاسخ داده می‌شود: به‌خاطر علل فراوانی که یکی از آن‌ها این است که خداوند متعال برای خلق خود حد و حدودی معین کرده و به آن‌ها امر کرده از آن حد و حدود تجاوز نکنند؛ زیرا رعایت نکردن حدود الاهی موجب فساد و تباهی است. اجرای حدود محقق نمی‌شود مگر با قرار دادن فرد شایسته و مورد اعتمادی که اجرای حدود الاهی را به عهده بگیرد و متجاوزان را از تجاوز منع کند. اگر چنین کسی نباشد، ممکن است کسانی باشند که فقط به دنبال خواسته‌ها و منافع خودشان باشند، هرچند این خواسته‌ها و منافع موجب تباهی دیگران باشد. به همین دلیل خدا بالای سر مردم قیّم و صاحب‌اختیاری قرار داد تا جلوی تباه شدن آن‌ها را بگیرد و حدود و احکام الاهی را اجرا نماید.

علت دیگر این است که هیچ جمع و گروه و ملتی نیست که زندگی کنند و زندگی‌شان تداوم داشته باشد مگر این‌که قیّم و رئیسی داشته باشند؛ زیرا وجود حاکم و والی برای اداره‌ی امر دین و دنیای جامعه بدیهی و ضروری است؛ از این رو حکمت خداوند حکیم نیز اجازه نمی‌دهد که خلق را نسبت به امری به حال خود رها سازد که می‌داند ضرورتاً به آن امر نیاز دارند و بدون آن هیچ قوامی نخواهند داشت و تنها با وجود آن می‌توانند با دشمنانشان قتال کنند و اموال عمومی را به درستی تقسیم کنند و جمع و جماعتشان را برپا دارند و از مظلوم در برابر ظالم حمایت کنند.

علت دیگر این است که اگر خدا امام و پیشوایی برای مردم قرار ندهد که سرپرستی امانت‌دار و نگهبانی مورد اعتماد برای آن‌ها نباشد، دین پژمرده می‌شود و از بین می‌رود و سنن و احکام در معرض تغییر قرار می‌گیرند و بدعت‌گزاران چیزهایی را از خود به دین می‌افزایند و منکران بخش‌هایی را از دین کم می‌کنند و دین راستین را برای مردم مشتبه می‌کنند؛ زیرا ما می‌بینیم که از طرفی نقص و نیاز سرتاپای انسان‌ها را پوشانده است و از طرف دیگر خواسته‌ها و امیال و حالاتشان با یکدیگر متفاوت و مختلف است؛ پس اگر خدا برایشان سرپرستی قرار ندهد که از آن‌چه رسول خدا برایشان آورده، حفاظت کند، آن‌ها تباه خواهند شد و شرایع و سنن و احکام و ایمان دچار تغیر و زوال خواهند شد، که این امر منجر به تباهی همه‌ی خلق خواهد شد.»[15]

این حدیث از نظر سندی کاملاً صحیح و معتبر است و دلالت آن بر ضرورت تشکیل حکومت اسلامی و ضرورت وجود حاکم اسلامی روشن است و هرچند که ـ با توجه به صدر حدیث ـ امام رضا علیه‌السلام در مقام بیان ادله‌ی امامت و ولایت معصومان است؛ اما تعلیل سه‌گانه‌ی حضرت درباره‌ی ضرورت وجود ولی امر الاهی زمان غیبت معصوم را نیز شامل می‌شود و ولایت فقیه غیرمعصوم را نیز اثبات می‌کند؛ یعنی اگر علت ضرورت وجود امام و حاکم معصوم در جامعه این امور است، پس در زمان دسترسی نداشتن به امام معصوم، ضرورت تشکیل حکومت بر مدار ولی فقیه نیز با همین ادله اثبات می‌شود.

۵. خطبه‌ی حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها

حضرت در خطبه‌ای که مربوط به غصب فدک بود می‌فرماید: «خداوند امامت را برای اتحاد مسلمانان و زدودن تفرقه قرار داده است»[16]

شبیه این سخن از امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام نقل شده است: «خداوند امامت را جهت سامان‌دهی امت قرار داده است.»[17]

با توجه به قراین درونی و بیرونی در این دو روایت می‌توان گفت که منظور اصلی از واژه‌ی امامت، امامت و ولایت معصوم است، اما استدلال مطرح شده عام است و بر ولایت فقیه غیرمعصوم در صورت عدم دسترسی به معصوم نیز دلالت می‌کند؛ زیرا اتحاد مسلمانان و سامان یافتن امور امت اسلامی چندان اهمیت دارد که تحت هیچ شرایطی حتا در صورت عدم دسترسی به معصوم نمی‌توان نسبت به آن بی‌توجه بود.

سند این دو روایت معتبر و قابل اعتماد است و اندک ابهامی که درباره‌ی دو نفر از راویان خطبه‌ی حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها وجود دارد، با قرینه‌ی فصاحت و بلاغت بالای روایت و اشتمال آن بر معارف بلندی که بیان آن از غیر اهل بیت مشاهده نشده است، از بین می‌رود.

۶. سخن امیرالمؤمنین علیه‌السلام درباره‌ی شعار خوارج

خوارج شعار «لا حُکمَ اِلّا لِلّه؛ حکمی نیست مگر برای خدا» سر داده بودند. حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام درباره‌ی آن فرمود: «کلمه‌ی حقی است که معنای باطلی از آن قصد شده؛ آری حکمی نیست مگر برای خدا؛ اما منظور اینان از حکم، حکومت است و می‌گویند: فقط خدا شخصاً می‌تواند حکومت و امارت کند؛ و این سخن باطلی است؛ زیرا وجود امیر و حاکم در بین مردم امری ضروری است و مردم باید امیر و حاکم داشته باشند؛ خواه خوب و نیکوکار باشد یا اهل فجور و پلیدی؛ حاکمی که در سایه‌ی حکومتش مؤمن به کار خود برسد و کافر به هوس‌های خود؛ اموال عمومی جمع‌آوری شوند و با دشمن متجاوز قتال و مقابله شود؛ راه‌ها امن شوند و حق ضعیف از قوی گرفته شود.[18]

حضرت می‌فرماید که حکومت یک انسان در جامعه‌ی انسانی امری ضروری و حتمی است و چنین نیست که خود خدا شخصاً بر مردم حکومت کند. ناچار باید انسانی در مسند امارت و حکومت بنشیند. اگر امیر خوب و نیکوکاری بر مسند حکومت نباشد و مردم در انتخاب چنین امیری یا در انقیاد و اطاعت از او کوتاهی کنند، ناچار امیری فاجر و بدکار بر سر کار خواهد آمد تا امور مملکت را رتق و فتق نماید.

پس به استناد این سخن علوی، در زمان غیبت معصوم و زمانی که مردم به امام معصوم دسترسی ندارند نیز وجود حکومت در جامعه امری ضروری و حتمی است و اگر مردم در رو آوردن به حاکم خوب و نیکوکار و رساندن او به مسند حکومت کوتاهی کنند، ناچار گرفتار حاکم فاجر و بدکار خواهند شد. پس عقل حکم می‌کند که در راه اعتلای حکومت خوبان و نیکان تلاش کنند و به این بهانه که فقط خدا و معصوم حق حکومت دارد، عرصه را برای حاکم فاجر و بدکار خالی نکنند.

۷. احادیث بیان کننده‌ی اوصاف و شرایط حاکم برحق

احادیث متعددی هستند که اوصاف و شرایط حاکم برحق و والی شایسته را بیان می‌کنند. در این‌جا به ذکر دو نمونه اکتفا می‌شود:

۱. رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌فرماید: «امامت تنها در صلاحيت کسی است که سه خصلت داشته باشد: تقوايی که او را از معصيت خداوند باز دارد؛ حلمی که با آن خشمش را کنترل کند؛ و مدیریتی نیکو بر زیردستانش، به‌گونه‌ای که برای آنان هم‌چون پدری مهربان باشد.»[19]

۲. امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرماید: «شایسته نیست انسانی بخیل بر ناموس و جان و غنایم و احکام مردم حکومت بیابد و پیشوایی مسلمانان را بر عهده بگیرد، که بر اموالشان حرص و طمع خواهد کرد؛ نیز روا نیست که انسانی نادان حاکم شود، که با نادانی خود امت را به گمراهی خواهد کشاند؛ نیز شایسته نیست که انسانی جفاکار رهبر جامعه باشد، که با ستم خود ملت را ریشه‌کن خواهد کرد؛ هم‌چنین نباید انسانی بی‌عدالت در رأس حکومت باشد، که تبعیض روا خواهد داشت؛ هم‌چنین رشوه‌خوار نباید در مسند حکم و داوری قرار گیرد، که حقوق را پایمال خواهد کرد؛ و نیز کسی که سنت پیامبر را مبنای کار خود قرار نمی‌دهد، نباید والی و حاکم شود، که امت را تباه و نابود خواهد کرد.»[20]

اگر بنا باشد که کسی جز دوازده امام معصوم حکومت و ولایت نداشته باشد، دیگر چه نیازی است به تبیین اوصاف و شرایط ولی امر شایسته؟! آیا تبیین گسترده‌ی این همه اوصاف و شرایط تنها برای معرفی اشخاص خاصی است به جامعه؟! در این صورت آیا حکیمانه‌تر نبود به‌جای پرداختن به تبیین این اوصاف و شرایط، اسامی و نشانه‌های شخصی دوازده امام معصوم علیهم‌السلام بیش‌تر بیان می‌شد و تصریح می‌شد که غیر از این افراد خاص کسی حق حکومت و ولایت بر جامعه‌ی اسلامی ندارد؛ حتا اگر فقیه و عادل و مدبر باشد؟!

به نظر می‌رسد اصل ضرورت تشکیل حکومت در جامعه‌ی اسلامی در جایی که دسترسی به امام معصوم نیست، در این روایات به‌صورت پیش‌فرض پذیرفته شده است و تنها اوصاف و شرایط فرد صالح برای تصدی امر حکومت و ولایت جامعه‌ی اسلامی است که اشتباه در تشخیص و تطبیق آن ممکن است خطرساز باشد؛ بنابراین به تبیین آن اوصاف و شرایط همت گمارده شده است.

روایات معارض

روایاتی وجود دارند که گفته می‌شود دلالت دارند بر ممنوع بودن تشکیل حکومت در زمان غیبت امام زمان علیه‌السلام و قبل از قیام حضرت. این روایات را در سه دسته مطرح و بررسی می‌کنیم:

دسته‌ی اول: روایاتی که منع تشکیل حکومت در زمان غیبت را با توجه به قیام زید مطرح می‌کنند.

۱. امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: «بر شما باد تقوای خداوند یگانه‌ای که شریکی ندارد! و بر شما باد نگاه‌بانی و مراقبت از خودتان! به خدا قسم اگر کسی برای گوسفندانش چوپانی داشته باشد، سپس کسی را بیابد که از چوپانش داناتر و ماهرتر است، چوپانش را بیرون می‌کند و فرد آگاه‌تر را به چوپانی گوسفندانش می‌گمارد. به خدا قسم اگر هر کدام از شما دو جان داشت که با یکی قتال کند و تجربه کسب کند و بعد از این‌که جان اولش را از دست داد، با جان دیگرش بر اساس تجربه‌هایی که با جان قبلی به دست آورده است، عمل کند، حرفی نبود؛ ولی شما یک جان بیش‌تر ندارید که اگر از دست رفت، به خدا سوگند که دیگر فرصت توبه و جبران نخواهید داشت! شما برای خود حق انتخاب دارید. اگر کسی از طرف ما به نزد شما آمد و شما را به قیام فراخواند، نیک بنگرید که برای چه هدفی قیام می‌کنید! نگویید: زید قیام کرد پس ما هم قیام کنیم! زیرا زید عالم و صادق بود و کسی را به خودش فرانخواند، بلکه همه را به رضا و خواست آل محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله فراخواند؛ و اگر پیروز می‌شد، حتماً به وعده‌اش عمل می‌کرد. کسی که امروز به اسم ما قیام کرده، شما را به چه چیزی فرامی‌خواند؟ آیا به رضا و خواست آل محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله فرامی‌خواند؟ اگر چنین است، ما اعلام می‌کنیم که به این کار راضی نیستیم و او از خواست ما سرکشی می‌کند و ما با او نیستیم؛ مگر این‌که کسی باشد که فرزندان فاطمه سلام‌الله‌علیها بر او اجماع داشته باشند و بر محور او اجتماع کرده باشند. به خدا سوگند صاحب شما کسی نیست جز آن‌که بر او اجتماع شده باشد. نشانه‌ی چنین کسی نیز سفیانی است و این نشانه برای شما کافی است.»[21]

امام می‌فرماید: کسی که جان گوسفندانش این قدر برایش عزیز است که آن‌ها را به دست هر کسی نمی‌دهد، پس چگونه جان خودش را به دست هر کسی می‌سپارد و هر کسی که برمی‌خیزد و ادعای قیام برای اهل بیت می‌کند، خودش را در اختیار او قرار می‌دهد و بدون توجه کافی جانش را در معرض خطر قرار می‌دهد؟! امام می‌فرماید: نیک بنگرید و تحقیق و بررسی کنید و ببینید این فرد برای چه هدفی قیام کرده است! سپس برای این‌که کسی قیام زید بن علی را که مورد تأیید اهل بیت علیهم‌السلام بود، بهانه‌ی کار خود قرار ندهد می‌افزاید: نگویید زید قیام کرد؛ زیرا او عالم و آگاه بود و هدفش از قیام چیزی جز رساندن حق به حق‌دار نبود. سپس امام برای محکم‌کاری می‌فرماید: حق قیام تنها از آن کسی است که مورد اجماع و محور اجتماع باشد و چنین کسی نیست مگر صاحب الامر علیه‌السلام و نشانه‌ی قیام او ظهور سفیانی است.

برخی گمان کرده‌اند که این روایت از هرگونه قیام قبل از ظهور امام زمان علیه‌السلام و تشکیل حکومت در زمان غیبت نهی می‌کند؛ درحالی‌که این روایت دلیل روشنی است بر اجازه‌ی قیام برای انسان غیرمعصومی که شرایط قیام و تشکیل حکومت را دارد؛ که یکی از این شرایط «داشتن آگاهی و علم کافی» است و دیگری «نیت و انگیزه‌ی احقاق حق و احیای دین» و سوم «محل اجماع و اجتماع بودن و توانایی محوریت یک حرکت اجتماعی را داشتن». امام می‌فرماید: شما که این شرایط را ندارید، حق ندارید قیام کنید و جان خود و دیگر شیعیان را به خطر بیندازید. لازمه‌ی این نهی این است که اگر این شرایط را داشتید، می‌توانید قیام کنید. تحسین زید و تأیید قیام او و بیان اوصاف و ویژگی‌های او و قیامش نشانه‌های روشنی هستند برای ممنوع نبودن اصل قیام در زمان غیبت. منحصر کردن قیام در قیام امام زمان حصر حقیقی نیست بلکه ذکر انحصاری قیام حضرت، حصر اضافی و از باب ارائه‌ی مصداق اتم است؛ ذکر و تأیید قیام زید و ارائه‌ی ملاک و معیار برای قیام درست، دلیل روشنی بر غیرحقیقی بودن این حصر است.

۲. امام صادق علیه‌السلام در حدیثی دیگر می‌فرماید: «تقوا داشته باشید و مراقب خودتان باشید! کسی که بیش‌ترین شایستگی را برای نگاه‌بانی از شما دارد، خود شما هستید. اگر هر یک از شما دو جان داشت و یکی را فدای کسب تجربه می‌کرد و با دیگری به استقبال توبه و جبران می‌رفت، شدنی بود؛ اما حقیقت این است که یک جان بیش‌تر ندارید که اگر از دست رفت، به خدا سوگند فرصت توبه و اصلاح نیز از دست می‌رود. اگر کسی نزد شما آمد و ادعا کرد از طرف ما است و شما را به قیامی مبنی بر رضا و خشنودی ما دعوت کرد، اعلام می‌کنم که ما راضی و خشنود نیستیم. آن فرد امروز ـ که تنها است ـ از ما اطاعت نمی‌کند؛ چه برسد به زمانی که پرچم‌هایی برای حمایت از او بالا روند و عده‌ای دورش جمع شوند!»[22]

این حدیث مشابه حدیث نخست است و دلالت آن مانند حدیث قبلی است. چیزی که باعث می‌شود نهی حضرت از قیام به رهبری پیشوای غیرمعصوم عام نباشد و همه‌ی قیام‌ها را شامل نشود، این است که حضرت برای نهی خود دلیل می‌آورد و می‌فرماید: از این فرد اطاعت نکنید؛ زیرا دروغ می‌گوید که برای حق و دفاع از ما اهل بیت قیام کرده است. او ما را بهانه‌ی رسیدن خودش به قدرت قرار داده است. الآن که ما او را از قیام نهی می‌کنیم، او امر ما را اطاعت نمی‌کند. فردا اگر عده‌ای دورش جمع شوند و او در حرکتش پیروز شود و به قدرت برسد، چگونه از ما اطاعت خواهد کرد؟!

این تعلیل امام نه‌تنها ادعای جایز نبودن قیام برای پیشوای غیرمعصوم را باطل می‌کند، بلکه می‌تواند دلیلی باشد برای جواز قیام و انقلاب بدون حضور معصوم، در صورتی که هدف از آن احقاق حق و حفظ دین باشد. اگر قیام غیرمعصوم از اساس باطل بود، دیگر نیاز نبود که حضرت سوءنیت فرد مذکور را بیان نماید، بلکه باید به باطل بودن اصل قیام غیرمعصومانه می‌پرداخت و آن را تبیین می‌کرد.

این حدیث نیز از نظر سندی صحیح و معتبر است.

۳. زید بن موسی، برادر امام رضا علیه‌السلام را که علیه مأمون شوریده بود و دستگیر شده بود، به نزد او آوردند و او خطاب به امام رضا علیه‌السلام گفت: «ای ابالحسن اگر برادر تو شورش کرده و کرده آن‌چه کرده، همانا پیش از او زید بن علی (فرزند امام سجاد علیه‌السلام) شورش کرد و کشته شد. اگر جایگاه تو در نزد من رفیع نبود، این را هم می‌کشتم. خطای او کوچک نیست!» حضرت در پاسخ مأمون فرمود: «ای امیر، برادرم زید را با زید بن علی قیاس نکن! زیرا او (زید بن علی) از علمای آل محمد بود. برای خدا خشمگین شد و با دشمنان خدا جهاد کرد و در راه خدا کشته شد. پدرم به من گفته است که از پدرش جعفر بن محمد شنیده است که می‌گفته: خدا عمویم زید را بیامرزد! همانا او به رضا و خشنودی آل محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله دعوت می‌کرد، نه به سوی خود، و اگر پیروز می‌شد، به وعده‌اش عمل می‌کرد. او درباره‌ی قیامش با من مشورت کرد و من به او گفتم: ای عمو، اگر راضی هستی به این‌که شهید و مصلوب شوی، خود دان! هنگامی که رفت جعفر بن محمد گفت: وای بر کسی که دعوتش را بشنود ولی او را یاری نکند!» مأمون گفت: «ای ابالحسن، آیا چنین نیست که درباره‌ی کسی که به‌ناحق ادعای امامت کند حرف و حدیث‌هایی بیان شده؟!» حضرت فرمود: «زید بن علی هرگز ادعای ناحقی برای خود نکرد. او از خدا می‌ترسید که چنین کاری کند. او می‌گفت: من شما را به چیزی که مورد رضایت آل محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله است، دعوت می‌کنم. حرف و حدیث‌هایی که می‌گویی درباره‌ی کسی است که خود را منصوب و منصوص از طرف خدا می‌داند اما مردم را به راهی غیر از راه دین دعوت می‌کند و آن‌ها را بدون این‌که بدانند از راه خدا گمراه می‌کند. زید به خدا مخاطب این آیه بود: و جاهدوا فی الله حق جهاده هو اجتباکم».[23]

شاید گفته شود: این حدیث گواه آن است که اگر کسی بر ضد ستمگران قیام کند و قصدش این باشد که بعد از پیروزی خودش والی و حاکم باشد، کارش حرام و ممنوع است؛ بنابراین قیام و اقدام به تأسیس حکومت در زمان غیبت معصوم ممنوع است.

اما حقیقت این است که با دقت و تأمل در این روایت می‌توان فهمید که به دست گرفتن یا نگرفتن سکان حکومت توسط قیام کننده، ملاک تعیین کننده‌ی جواز یا عدم جواز قیام او نیست؛ بلکه حق‌طلبی و تلاش در جهت احیای دین و محور قرار دادن رضا و خشنودی اهل بیت علیهم‌السلام است که معیار جواز قیام برای براندازی حکومت ستمگران و تشکیل حکومت اسلامی است.

گفتنی است که این حدیث نیز مانند دو حدیث پیشین بر پسندیده بودن قیام مؤمنان برای تأسیس حکومت اسلامی در زمان غیبت معصوم دلالت دارد.

از نظر سندی، این روایت ضعیف است؛ زیرا همه‌ی راویانش ناشناخته هستند.

دسته‌ی دوم: روایاتی که از هرگونه تحرک و قیام تا قبل از مشاهده‌ی نشانه‌های قیام قائم علیه‌السلام نهی می‌کنند؛ پس تشکیل حکومت در زمان غیبت امام زمان خارج از وظیفه و ممنوع خواهد بود.

۱. امام صادق علیه‌السلام فرموده است: «ای سدیر، در خانه‌ات بنشین و بیرون نیا و مانند شب و روز آرام و ساکن باش. زمانی که خبر قیام سفیانی را شنیدی، آن‌گاه به سوی ما حرکت کن!»[24]

این روایت صحیح و معتبر است و معنای آن نیز روشن است.

۲. راوی می‌گوید: از امام رضا علیه‌السلام پرسیدم: «عبد الله بن بکیر روایتی را برای ما نقل می‌کند و درباره‌ی آن نظری دارد. می‌خواهم نظر شما را درباره‌ی آن بدانم. او از عبیدالله بن زراره نقل می‌کند که در ایامی که محمد بن عبدالله قیام کرده بود، در نزد امام صادق علیه‌السلام بودیم که مردی به نزد حضرت آمد و پرسید: نظر شما درباره‌ی این قیام و همکاری با آن چیست؟ حضرت پاسخ داد: تا وقتی که زمین و آسمان ساکن و ساکتند، تو هم آرام بگیر و حرکتی نکن! عبدالله بن بکیر درباره‌ی این سخن می‌گوید: اگر واقعاً چنین باشد و تا زمانی که زمین و آسمان آرامند، هیچ قیامی جایز نباشد، پس چه قائمی و چه قیامی؟! (یعنی در این صورت قیام مهدی موعود نیز زیر سؤال می‌رود)» امام رضا فرمود: «سخن امام صادق علیه‌السلام درست و چیزی که ابن بکیر می‌گوید نادرست است. منظور امام صادق این است: آرام بگیر تا وقتی که آسمان نسبت به ندای آسمانی درباره‌ی خبر ظهور موعود، و زمین درباره‌ی فروبردن سپاه سفیانی ساکت و ساکن است.»[25]

ظاهراً دلالت این حدیث بر ممنوع بودن هر قیامی قبل از مشاهده‌ی نشانه‌های قطعی قیام امام زمان علیه‌السلام آشکار است. از نظر سند نیز اشکالی در کار نیست.

۳. امام باقر علیه‌السلام فرموده است: «به زمین بچسب و هیچ دست و پایی حرکت نده؛ تا زمانی که این نشانه‌هایی که برایت می‌گویم دیده باشی؛ اختلاف بی‌فلان و ندای آسمانی و صدایی که از طرف دمشق مژده‌ی فتح می‌دهد و فرورفتن روستایی از روستاهای شام با نام جابیه و...»[26]

دلالت این روایت نیز روشن و سند آن معتبر است.

۴. شبیه روایت سابق روایتی دیگر از امام باقر علیه‌السلام با بیان جزئیات بیش‌تری از نشانه‌های ظهور قائم علیه‌السلام بیان شده است که از نظر دلالت و سند مانند روایت پیشین است.[27]

۵. ابوبکر حضرمی می‌گوید: هنگامی که پرچم‌های سیاه در خراسان به اهتزاز درآمد، من و ابان به نزد امام صادق علیه‌السلام رفتیم و از او کسب تکلیف کردیم. حضرت فرمود: «در خانه‌هایتان بنشینید تا زمانی که ببینید ما بر دور مردی جمع شده‌ایم، آن‌گاه با سلاح به سوی ما بشتابید.»[28]

منظور از پرچم‌های سیاه، پرچم‌های یاران بنی عباس است. با توجه به قراین مختلف روشن است که منظور از «مردی» مهدی موعود علیه‌السلام است. بنابراین دلالت روایت بر ممنوعیت قیام قبل از قیام امام زمان روشن است؛ اما سند حدیث مخدوش و نامعتبر است.

۶. از امام جواد علیه‌السلام نقل شده است: «ای جابر، بنی‌عباس پرچمی دارند و دیگران نیز پرچم‌هایی. برحذر باش! برحذر باش! برحذر باش تا وقتی که مردی از فرزندان حسین علیه‌السلام را ببینی که بیعت او بین رکن و مقام است و سلاح و زره و سپر و شمشیر رسول الله همراه او است.»[29]

دلالت این حدیث نیز روشن است اما سند آن ضعیف و بی‌اعتبار است.

۷. در روایت دیگری از امام جواد علیه‌السلام نقل شده است: «به زمین بچسب و پاهایت را حرکت مده تا زمانی که روم بر رمیله وارد شوند و تُرک بر الجزیره و ندایی از دمشق شنیده شود.»[30]

این روایت نیز به دلیل ضعف سند نامعتبر است.

۸. امام باقر علیه‌السلام فرموده است: «مادامی که زمین و آسمان ساکت و آرامند، شما نیز آرام بگیرید؛ زیرا کار شما امری مخفی نیست؛ نشانه‌ای از طرف خدا است نه از طرف مردم؛ روشن‌تر از خورشید است که بر هیچ نیکوکار و بدکاری پنهان نخواهد بود. آیا صبح را می‌شناسید؟ آن مانند صبح آشکار است.»[31]

این روایت نیز به دلیل ضعف سند نامعتبر است.

۹. امام باقر علیه‌السلام درباره‌ی تفسیر آیه‌ی آخر سوره‌ی آل‌عمران فرموده است: «هنگامی که ما حرکت کردیم شما هم حرکت کنید.»[32]

درباره‌ی دلالت این روایت بر ممنوع بودن قیام و تشکیل حکومت در زمان غیبت نیز اگر اشکالی نباشد، سند آن مرسل و نامعتبر است.

۱۰. معلّی بن خنیس می‌گوید: هنگامی که نشانه‌های غلبه‌ی قیام سیاهان (سیاه‌پوشان یا سیاه‌پرچمان) آشکار شد، قبل از این‌که فرزند عباس بر مسند حکومت بنشیند، نامه‌ای از طرف عبدالسلام بن نعیم و نامه‌ای از طرف سدیر و نامه‌هایی از دیگران را برای امام صادق علیه‌السلام بردم که مضمونش این بود: «ما توانایی یافتیم که امر حکومت را به شما برگردانیم. نظرتان چیست؟» حضرت نامه‌ها را بر زمین کوبید و با ناراحتی فرمود: «من امام اینان نیستم. آیا نمی‌دانند که کشته شدن سفیانی نشانه‌ای قطعی است و باید رخ دهد؟!»[33]

منظور از این نامه‌ها این بود که آیا قیام بنی‌عباس مقدمه‌ای برای برگشت ولایت و حکومت به دست ائمه‌ی معصوم است که شیعیان نیز در آن همکاری کنند یا خیر؛ حضرت نیز جواب می‌فرماید: ظهور سفیانی و شکست او نشانه‌ای قطعی برای بازگشت ولایت به موطن اصلی خود است که هنوز محقق نشده است. پس با این قیام آن بازگشت وعده داده شده محقق نخواهد شد.

ممکن است از این روایت استفاده شود که قیام غیرمعصوم تنها در صورتی جایز است که باعث برگشت ولایت و حکومت به دست معصوم شود؛ در غیر این صورت ممنوع است. اما این برداشت نادرست است؛ زیرا به نظر می‌رسد جواز قیام غیرمعصوم در چارچوب اسلامی امری مفروض و پذیرفته شده در نظر سؤال کنندگان بود و آن‌ها می‌دانستند که باید برای فراهم کردن مقدمات برگشت ولایت به موطن اصلی خود تلاش کنند؛ اما نمی‌دانستند که آیا این قیام و حرکت مورد نظر موجب برگشت حکومت به دست ائمه خواهد بود یا نه، که امام پاسخ می‌فرماید: نشانه‌ی قطعی آن بازگشت موعود، کشته شدن سفیانی است. با لحاظ این احتمال جدی، دیگر نمی‌توان از روایت برداشت کرد که قیام تنها در صورتی جایز است که هدف از آن برگرداندن زمام حکومت به معصوم باشد. گذشته از این‌که سند روایت نیز ضعیف و نامعتبر است.

۱۱. فضل کاتب می‌گوید: نزد امام صادق علیه‌السلام بودیم که نامه‌ای از ابومسلم به دست حضرت رسید. حضرت به پیام‌آور نامه فرمود: «نامه‌ی تو بی‌جواب است. از نزد ما برو!» ما شروع کردیم به نجوا کردن با یکدیگر. حضرت فرمود: «درباره‌ی چه چیزی نجوا می‌کنید؟ ای فضل، خداوند متعال با عجله‌ی بندگانش عجله نمی‌کند. کندن کوهی از جای خود آسان‌تر از سرنگون کردن نابه‌هنگام یک حکومت است.» پرسیدم: نشانه‌ی بین ما و شما چیست فدایت شوم؟ فرمود: «از جایت تکان نخور تا وقتی که سفیانی قیام کند. هنگامی که او قیام کرد، به یاری ما بشتابید. این نشانه حتمی است.»[34]

سند این روایت معتبر است اما درباره‌ی دلالت آن نیز می‌توان گفت: احتمال دارد ناظر به قیامی باشد که منجر به بازگشت وعده داده شده‌ی ولایت به نزد اهل بیت علیهم‌السلام باشد؛ بنابراین بر نفی جواز هرگونه قیام و تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت معصوم نمی‌تواند دلالت داشته باشد.

۱۲. امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: «محاضیر هلاک می‌شوند.» می‌پرسند: محاضیر چیست؟ حضرت می‌فرماید: «یعنی شتاب‌زده‌ها؛ ولی مقربان نجات می‌یابند و حفاظ بر پایه‌های خود ثابت می‌شود. در خانه‌های خود بنشینید که گرد و غبار بر سر و روی کسی می‌نشیند که آن را برپا کرده است. آن‌ها با شما کاری ندارند مگر کسی که خود را در معرض آن‌ها قرار دهد.»[35]

گذشته از ضعف سند این روایت، دلالت آن نیز بر ممنوع بودن مطلق قیام برای احقاق حق و احیای دین ممنوع است؛ زیرا حدیث ناظر به قیام‌های خاصی است که شتاب‌زده و بدون برنامه باشد.

شبیه این روایت از امام باقر علیه‌السلام نیز نقل شده است که از نظر سند و معنا تفاوتی ندارد.

۱۳. عمر بن حنظله می‌گوید: امام صادق علیه‌السلام فرمود: «پنج علامت است که قبل از قیام قائم علیه‌السلام پدیدار می‌شود؛ صیحه، سفیانی، خسف، کشته شدن نفس زکیه، و یمانی.» پرسیدم: فدایت شوم، اگر کسی از اهل بیت قبل از ظهور این نشانه‌ها قیام کرد، آیا با او همراه شویم؟ فرمود: «نه!»[36]

این حدیث از نظر سندی معتبر است اما دلالت آن بر ممنوعیت قیام و تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت معصوم اشکال دارد؛ زیرا احتمال جدی وجود دارد که منظور راوی از «کسی از اهل بیت» همان امام زمان باشد و منظور او از این پرسش این باشد که: آیا این نشانه‌ها حتمی است یا این‌که ممکن است امام موعود پیش از این نشانه‌ها ظهور کند؟ که حضرت پاسخ منفی می‌دهد و حتمی و قطعی بودن این پنج نشانه را تأیید می‌فرماید.

این روایت با وجود این احتمال، دیگر نمی‌تواند بر معنای محتمل مقابل دلالت داشته باشد.

۱۴. ابوجارود می‌گوید: به امام باقر علیه‌السلام عرض کردم: مرا توصیه و سفارشی بفرما! حضرت فرمود: «تو را به تقوا سفارش می‌کنم و این‌که ملازم خانه‌ات باش و از شورش کنندگان ما (سادات یا شیعیان) برحذر باش؛ زیرا اینان توانایی مناسب و هدف درستی ندارند.»[37]

این حدیث از نظر سندی ضعیف و نامعتبر است. از نظر محتوا نیز دلالتی بر مدعا ندارد؛ زیرا روشن است که حضرت درباره‌ی قیام‌ها و افراد خاصی صحبت می‌فرماید و سخنی را که درباره‌ی مورد خاصی است، بی‌دلیل نمی‌توان تعمیم داد.

۱۵. امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام بعد از جنگ نهروان سخنرانی کرد و فرمود: «ملازم زمین باشید و بر بلا صبر کنید و دست و شمشیرتان را همسان با زبانتان حرکت ندهید! نسبت به چیزی که خدا هنوز برایتان فراهم نکرده، عجله نکنید! کسی از شما که در بستر بمیرد ولی به خداوند متعال و رسول و اهل بیت صلوات‌الله‌علیهم معرفت کامل داشته باشد، شهید است و اجرش بر عهده‌ی خدا است و استحقاق پاداش نیت خیرش (جهاد و شهادت) را دارد. هر چیزی مدت و مهلتی دارد که از آن تجاوز نمی‌کند؛ پس آن‌چه که در آینده انتظارش را دارید، با شتاب طلب نکنید و آن‌چه را که همین فردا خواهد آمد، به تأخیر نیندازید! چه بسا شتاب‌کننده‌ای که وقتی به خواسته‌اش می‌رسد، می‌گوید کاش به آن نمی‌رسید!»[38]

حضرت در این‌جا اهمیت زمان‌سنجی را مطرح می‌فرماید و از عجله‌ی بی‌جا و به تأخیر انداختن بی‌حساب نهی می‌فرماید. این توصیه‌ی کلی کاملاً درست و ارزشمند است و در همه‌ی زمان‌ها و شرایط ـ حتا زمان غیبت معصوم ـ باید لحاظ شود؛ اما معنای زمان‌سنجی در زمان غیبت، ممنوع بودن اصل قیام و تشکیل حکومت اسلامی نیست؛ بلکه این کار باید با دقت و محاسبه و برنامه‌ریزی درست انجام شود.

۱۶. از امام صادق علیه‌السلام نقل شده است: «هيچ کسی از ما اهل بيت تا روز قيام قائم ما براى جلوگيرى از ستمى يا براى به‌پا داشتن حقّى قیام نمی‌كند مگر آن‌كه گرفتار بلا می‌شود و قيام او بر اندوه ما و شيعيانمان می‌افزايد.»[39]

درباره‌ی این روایت گفتنی است که منظور از «کسی از ما اهل بیت» یا صرفاً ائمه‌ی معصوم هستند یا این‌که علاوه بر آنان، فرزندان آنان را نیز شامل می‌شود؛ بنابراین دیگران را دربرنمی‌گیرد. در واقع حضرت در مقام بیان اجازه یا عدم اجازه‌ی قیام در برابر ستمگران نیست؛ بلکه حضرت می‌خواهد بفرماید: آن قیام موعود که توسط یکی از اهل بیت انجام خواهد شد و پیروزی نهایی حق بر باطل را رقم خواهد زد، تنها قیام حضرت مهدی علیه‌السلام است و همه‌ی قیام‌های قبل از او از این پیروزی موعود محرومند.

حضرت در این روایت درباره‌ی قیام یا عدم قیام امر و نهیی صادر نمی‌کند؛ بلکه از واقعیتی خبر می‌دهد و آن این‌که غلبه‌ی مطلق حق بر باطل تنها در دولت مهدوی شکل خواهد گرفت و سایر قیام‌ها و مبارزه‌هایی که توسط ائمه و فرزندانشان شکل می‌گیرد، ایثار و فداکاری است و سرانجامی جز شهادت ندارد؛ مانند قیام امام حسین و یارانش علیهم‌السلام و مانند قیام زید فرزند امام سجاد علیه‌السلام. این دو قیام با این‌که درست و به‌جا و حق بودند، اما سرانجامی جز شهادت و شکست ظاهری نداشتند. از این جهت مایه‌ی حزن و اندوه‌اند؛ برای اهل خرد روشن است که چنین مطلبی هرگز مساوی با نهی از حرکت و قیام نیست.

این حدیث هم‌سو با فرمایش امام رضا علیه‌السلام در گفت‌وگو با مأمون درباره‌ی قیام زید است (که در حدیث سوم از احادیث دسته‌ی اول بیان شد) که حضرت فرمود: زید بن علی درباره‌ی قیامش با امام صادق علیه‌السلام مشورت کرد و حضرت از طرفی به او اذن قیام داد و یاری نکنندگانش را نفرین کرد و از طرف دیگر خبر شکست ظاهری و شهادتش را به او داد و فرمود: «اگر می‌خواهی قیام کنی، منعی نیست؛ اما بدان که سرنوشت این حرکت شهادت است!» اگر ما هر گونه کشته شدن ـ حتا شهادت ـ را شکست واقعی بدانیم، در این صورت می‌توان از خبر شهادت قیام کننده، نهی از قیام را برداشت کرد؛ اما کسی که با فرهنگ و باور شیعی اندکی آشنایی داشته باشد، می‌داند که شهادت یکی از عناصر مؤثر در مبارزه با طاغوت و اعتلای حق است و از این نظر، خبر شهادت در واقع می‌تواند خبر پیروزی باشد؛ همان‌گونه که درباره‌ی شهادت امام حسین و یارانش چنین بود.

درباره‌ی ارزیابی کلی این روایات شانزده‌گانه گفتی است که سند و دلالت برخی از آن‌ها مخدوش است که در ذیل هر روایت بیان شد. اما برخی از آن‌ها از سند صحیح و معتبری برخوردارند و از نظر محتوایی نیز نهی از هرگونه قیام و انقلاب قبل از قیام امام زمان علیه‌السلام در این روایات طوری است که قیام و تشکیل حکومت در زمان غیبت معصوم را نیز شامل می‌شود؛ بنابراین این چند روایت معارض هستند با ادله‌ی عقلی و قرآنی و روایی که بر جواز و وجوب قیام بر ضد ستمگران و تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت معصوم دلالت دارند.

برای حل این تعارض اگر بخواهیم طبق قواعد و اصول استنباط و تفسیر پیش برویم باید بگوییم: در هیچ‌یک از روایات منع قیام، از خصوص قیام و تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت نهی نشده است؛ بلکه چنین نهیی از اطلاق روایت برداشت می‌شود؛ پس دلالت این روایات بر ممنوعیت تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت معصوم، نص نیست؛ بلکه ظاهری است که از اطلاق روایت به دست می‌آید؛ بنابراین نسبت بین این روایات و ادله‌ی اثبات کننده‌ی وجوب قیام و تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت معصوم، نسبت بین مطلق و مقیّد است؛ که طبق قواعد مربوطه، برای رفع تعارض بین مطلق و مقید، باید مطلق را با مقید محدود کرد و قید زد.

برای کسانی که با اصطلاح مطلق و مقید آشنا نیستند، مناسب است که این دو اصطلاح با مثال توضیح داده شود. مثلاً می‌بینیم که در سندی (آیه یا روایت) دستور صادر شده است که اگر کسی روزه‌اش را بدون عذر شرعی بشکند، باید به شصت فقیر غذا بدهد. عنوان «فقیر» در این جمله مطلق است و هیچ قید خاصی ندارد؛ بنابراین هم فقیر مسلمان را شامل می‌شود و هم فقیر کافر را. در سندی دیگر می‌بینیم که دستور آمده: کفاره‌ی روزه، اطعام شصت فقیر مسلمان است. با کنار هم گذاشتن این دو سند، به این نتیجه می‌رسیم که منظور از فقیر در سند اول نیز فقیر مسلمان است و سند دوم با مقید کردن اطلاق سند اول، آن را تفسیر می‌کند.

درباره‌ی روایات منع قیام نیز اگر این روایات را که با اطلاقشان هر نوع قیامی را منع می‌کنند، در کنار روایاتی قرار دهیم که منع قیام را صرفاً متوجه حرکت‌هایی می‌کنند که جاهلانه و با اهداف غیردینی انجام می‌شود (مثل سه روایت دسته‌ی اول)، در این صورت اطلاق آن‌ها مقید می‌شود و معنا و منظور دقیق، روشن می‌شود.

دسته‌ی سوم: روایاتی که حرمت و ممنوعیت بلند کردن هر پرچمی قبل از قیام قائم علیه‌السلام را مطرح می‌کنند.

در این دسته چهار روایت قرار دارند که یکی از امام صادق علیه‌السلام و سه روایت دیگر از امام باقر علیه‌السلام است.

از امام صادق علیه‌السلام نقل شده است: «هر پرچمی که قبل از قیام قائم علیه‌السلام بالا رود، صاحبش طاغوت است که به جای خدا پرستیده می‌شود.»[40]

حکم به طاغوت بودن صاحب هر پرچمی که قبل از قیام موعود بالا رود، مطلق است و همه‌ی پرچم‌ها را شامل می‌شود؛ پس هر گونه حرکت و قیام در زمان غیبت برای تشکیل حکومت اسلامی، ممنوع و حرام است.

سند این حدیث صحیح و معتبر است.

مضمون همین حدیث از سه طریق مختلف از امام باقر علیه‌السلام نقل شده است که هر سه ضعیف و نامعتبرند.

درباره‌ی این روایات نیز گفتنی است که دلالتشان بر ممنوعیت قیام قبل از ظهور امام زمان علیه‌السلام از راه اطلاق است و با وجود ادله‌ی عقلی و قرآنی و روایی محکمی که پیش از این برای اثبات ضرورت تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت معصوم تبیین شد، دیگر جایی برای این اطلاق باقی نمی‌ماند.

اگر این روایت و روایات معتبر دسته‌ی دوم را کنار روایت عیص بن قاسم (روایت اول از دسته‌ی اول) قرار دهیم، به این نتیجه خواهیم رسید که پرچمی که قبل از قیام قائم علیه‌السلام بالا می‌رود، اگر با هدف قدرت‌طلبی قیام کننده باشد و او مردم را به خودش و امیال خودش فرابخواند، چنین کسی طاغوت است؛ اما اگر هدفی جز برپاداشتن احکام الاهی نداشته باشد و خودمحور نباشد، بلکه تابع اولیای الاهی یعنی ائمه‌ی معصوم باشد و منتظر ظهور معصوم باشد تا زمام حکومت اسلامی را به او تقدیم نماید ـ چنان‌چه زید بن علی چنین بود ـ هیچ ایراد و سرزنشی بر او نیست؛ بلکه مانند زید مشمول ستایش الاهی در آیه‌ی «و جاهدوا فی الله حق جهاده» خواهد بود.

خلاصه این‌که بر اساس حکم ادله‌ی اثبات جواز و ضرورت تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت معصوم و به حکم روایت عیص (روایت اول از دسته‌ی اول) پرچم‌هایی که برای برپایی حکومت اسلامی بالا می‌روند دو دسته‌اند؛ یک دسته آن است که قصدی جز قدرت‌طلبی و رسیدن به هواهای نفسانی ندارد. چنین پرچمی مبغوض اهل بیت علیهم‌السلام است و صاحب آن گنهکار و سرکش و مطرود است. دسته‌ی دوم پرچمی است که با هدف از بین بردن موانع اجرای احکام الاهی و برای برپاداشتن دین بالا می‌رود. چنین پرچمی در نظر اهل بیت محبوب و مشروع است.

و السلام.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1]. برگرفته از کتاب فلسفه‌ی سیاست، قاسم شبان‌نیا، ص ۱۳۰

[2]. تفسیر نمونه، ج‏3، ص115

[3]. برگرفته از کتاب الولایة الالهیة الاسلامیة، محمد مؤمن قمی، ج ۳، ص ۷

[4]. الکافی، ج ۱، ص ۵۷، ح ۱۳

[5]. بصائر الدرجات، ج ۳، باب ۱۳، ص ۱۴۷ و ۱۵۰، ح ۵ و ۱۸

[6]. ‌ولایة الفقیه‌، تحقیق و تصحیح: گروه پژوهش مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى‌، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، بی‌تا، ص 20

[7]. ولایت فقیه از دیدگاه قرآن کریم، قم: دارالعلم، فروردین 1372، ص 141- 162

[8]. برگرفته از: اراکی، محسن، نظریة الحکم فی الاسلام، قم، مجمع الفکر الاسلامی، 1425ق، ص ۲۳۱

[9]. محمد‌بن‌حسن الحر العاملی، وسائل الشیعه، تحقیق: الشیخ محمد الرازی، ج18، بَابُ وُجُوبِ الْعَمَلِ بِأَحَادِیثِ النَّبِی ص وَ الْأَئِمَّةِ الْمَنْقُولَةِ فِی الْكُتُبِ الْمُعْتَمَدَةِ وَ رِوَایتِهَا وَ صِحَّتِهَا وَ ثُبُوتِهَا، ص66، ح53: (قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: اللَّهُمَ‏ ارْحَمْ‏ خُلَفَائِی‏ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَقِیلَ لَهُ یا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَنْ خُلَفَاؤُكَ؟ قَالَ: الَّذِینَ یأْتُونَ مِنْ بَعْدِی وَ یرْوُونَ عَنِّی أَحَادِیثِی وَ سُنَّتِی فَیعَلِّمُونَهَا النَّاسَ مِنْ بَعْدِی.)

[10]. محمد‌بن‌حسن الحر العاملی، وسائل الشیعه، تحقیق: الشیخ محمد الرازی، ج18، بَابُ وُجُوبِ الرُّجُوعِ فِی الْقَضَاءِ وَ الْفَتْوَی إِلَی رُوَاةِ الْحَدِیثِ مِنَ الشِّیعَةِ فِیمَا رَوَوْهُ عَنِ الْأَئِمَّةِ مِنْ أَحْكَامِ الشَّرِیعَةِ لَا فِیمَا یقُولُونَهُ بِرَأْیهِمْ، ص98، ح1: (عَنْ عُمَرَ ‌بن‌ حَنْظَلَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنْ‏ رَجُلَینِ‏ مِنْ‏ أَصْحَابِنَا بَینَهُمَا مُنَازَعَةٌ فِی دَینٍ أَوْ مِیرَاثٍ فَتَحَاكَمَا إِلَی السُّلْطَانِ وَإِلَی الْقُضَاةِ أَ یحِلُّ ذَلِكَ؟ قَالَ: مَنْ تَحَاكَمَ إِلَیهِمْ فِی حَقٍّ أَوْ بَاطِلٍ فَإِنَّمَا تَحَاكَمَ إِلَی الطَّاغُوتِ وَمَا یحْكَمُ لَهُ فَإِنَّمَا یأْخُذُ سُحْتاً وَإِنْ كَانَ حَقّاً ثَابِتاً لَهُ لِأَنَّهُ أَخَذَهُ بِحُكْمِ الطَّاغُوتِ وَمَا أَمَرَ اللَّهُ أَنْ یكْفَرَ بِهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی‏ یرِیدُونَ أَنْ یتَحاكَمُوا إِلَی الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ یكْفُرُوا بِهِ‏. قُلْتُ: فَكَیفَ یصْنَعَانِ؟ قَالَ: ینْظُرَانِ مَنْ كَانَ مِنْكُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوَی حَدِیثَنَا وَنَظَرَ فِی حَلَالِنَا وَحَرَامِنَا وَعَرَفَ أَحْكَامَنَا فَلْیرْضَوْا بِهِ حَكَماً فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیكُمْ حَاكِماً فَإِذَا حَكَمَ بِحُكْمِنَا فَلَمْ یقْبَلُ مِنْهُ فَإِنَّمَا اسْتُخِفَّ بِحُكْمِ اللَّهِ وَعَلَینَا رُدَّ وَالرَّادُّ عَلَینَا الرَّادُّ عَلَی اللَّهِ وَهُوَ عَلَی حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَّهِ.)

[11]. حسین الطباطبایی البروجردی، البدر الزاهر فی صلاة الجمعه والمسافر، مقرّر درس: حسینعلی منتظری، ص56، 57

[12]. به عنوان نمونه ر. ک: سیدروح‌اللّه خمینی، القواعد الفقهیة و الاجتهاد و التقلید (تهذیب الاصول)، مقرر: جعفر سبحانی، ج3،ص149؛ عبدالله جوادی آملی، ولایت فقیه؛ ولایت فقاهت و عدالت، تنظیم و ویرایش محمد محرابی، ص191؛ مرتضی انصاری، القضاء و الشهادات، ص48، 49

[13]. به عنوان نمونه، ر.ک: علی‌بن‌حسین كركی عاملی، رسائل المحقق الكركی، تحقیق: محمد حصون، ج1، ص142، 143؛ سیدروح‌اللّه خمینی، الاجتهاد و التقلید، ص26

[14]. شیخ صدوق، كمال الدین و تمام النعمة، تصحیح وتعلیق: علی‌اكبر الغفاری، ج2، باب ذکر توقیعات الواردة عن القائم، ص483، ح4 (أَمّا الْحَوادِثُ الْواقِعَةُ، فَارْجِعُوا فیها الی رُواةِ حَدیثِنا؛ فَإِنَّهُم حُجّتی عَلَیكُم و أَنا حُجَةُ اللَّه عَلَیهم.)

[15]. علل الشرایع، ص ۲۵۵؛ العیون، ج ۲، ص ۱۰۰

[16]. من لایحضره الفقیه، ج ۳، ص ۵۶۷، ح ۴۹۴۰؛ علل الشرایع، ص ۲۴۸، ح ۲ (و الامامة لَمّاً من الفرقة)

[17]. نهج‌البلاغه صبحی صالح، حکمت ۲۵۲، ص ۵۱۲؛ تمام نهج‌البلاغه، خطبه‌ی ۴۱، ص ۴۱۰

[18]. نهج‌البلاغه، صبحی صالح، خطبه ۴۰، ص ۸۲

[19]. محمد‌بن‌يعقوب كلينى، الكافي، تصحیح و تحقیق: علی‌اکبر غفاری و محمد آخوندي، ج1، ما يجب من حق الامام علي الرعية وحق الرعية علي الامام، ص407، ح8 (لَاتَصْلُحُ الْإِمَامَةُ إِلَّا لِرَجُلٍ‏ فِيهِ‏ ثَلَاثُ‏ خِصَالٍ وَرَعٌ يَحْجُزُهُ عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ وَحِلْمٌ يَمْلِكُ بِهِ غَضَبَهُ‏ وَحُسْنُ الْوِلَايَةِ عَلَي مَنْ يَلِي حَتَّي يَكُونَ لَهُمْ كَالْوَالِدِ الرَّحِيم)

[20]. نهج‌البلاغه، خطبه‌ی ۱۳۱ (لَا يَنْبَغِي أَنْ يَكُونَ الْوَالِي عَلَي الْفُرُوجِ وَ الدِّمَاءِ وَالْمَغَانِمِ وَالْأَحْكَامِ وَإِمَامَةِ الْمُسْلِمِينَ الْبَخِيلُ فَتَكُونَ فِي أَمْوَالِهِمْ نَهْمَتُهُ وَلَا الْجَاهِلُ فَيُضِلَّهُمْ بِجَهْلِهِ وَلَا الْجَافِي فَيَقْطَعَهُمْ بِجَفَائِهِ وَلَا الْحَائِفُ لِلدُّوَلِ فَيَتَّخِذَ قَوْماً دُونَ قَوْمٍ وَلَا الْمُرْتَشِي فِي الْحُكْمِ فَيَذْهَبَ بِالْحُقُوقِ وَيَقِفَ بِهَا دُونَ الْمَقَاطِعِ وَلَا الْمُعَطِّلُ لِلسُّنَّةِ فَيُهْلِكَ الْأُمَّةَ)

[21]. الکافی، ج ۸، ص ۲۶۴، ح ۳۸۱

[22]. علل الشرایع، ص ۵۷۷، ح ۲

[23]. عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۲۴۸

[24]. الکافی، ج ۸، ص ۲۶۴، ح ۳۸۳

[25]. امالی شیخ طوسی، مجلس ۱۴، ص ۴۱۲، ح ۷۴

[26]. الغیبه، طوسی، ص ۶۹

[27]. الغیبه، نعمانی، باب ۱۴، ص ۲۷۹، ح ۶۷

[28]. الغیبه، نعمانی، ص ۱۹۷، ح ۶

[29]. مستدرک، باب ۱۲، ج ۱۱، ص ۳۸، ح ۱۳

[30]. مستدرک، باب ۱۲، ج ۱۱، ص ۳۸، ح ۱۴

[31]. الغیبه، نعمانی، ص ۲۰۰، ح ۱۷

[32]. تفسیر عیاشی، ج ۱، ص ۲۱۳

[33]. الکافی، ج ۸، ص ۳۳۱، ح ۵۰۹

[34]. الکافی، ج ۸، ص ۲۷۴، ح ۴۱۲

[35]. الغیبه، نعمانی، ص ۱۹۶، ح ۵

[36]. الکافی، ج ۸، ص ۳۱۰، ح ۴۸۳

[37]. الغیبه، نعمانی، ص ۱۹۴، ح ۲

[38]. نهج‌البلاغه، خطبه ی ۱۹۰، ص ۲۸۲

[39]. مقدمه‌ی صحیفه‌ی سجادیه

[40]. الکافی، ج ۸، ص ۲۹۵، ح ۴۵۲

می‌توانید این مطلب را در شبکه‌ی اجتماعی خود به اشتراک بگذارید:

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn اشتراک در کلوب اشتراک در افسران

نظر شما چیست؟!


خاطره (تصادفی)

چشم برزخی

با نام خدا

استاد موحدي (استاد عقايد سال چهارم طلبگي) گفت:

مدتي بود كه براي نماز شب به حرم حضرت معصومه سلام الله عليها مي‌رفتم و در قنوت نماز وتر دعاي ابوحمزه‌ي ثمالي را (اگر اشتباه نكنم!) مي‌خواندم. بعد از مدتي چيزهايي مي‌ديدم كه در حالت عادي قابل مشاهده نيست. يك روز يكي از آشنايان را ديدم كه روحاني هم بود. ديدم كه صورتش خيلي تيره و تار و انگار گل‌آلود است. از ديگر رفقا از احوال او جويا شدم، يكي از رفقا گفت: سعي كن با او نشست و برخاست نكني. گفتم: چرا؟ گفت: افكار و عقايدش حسابي منحرف شده. مدتي است عقيده دارد امام باقر و امام صادق عليهما السلام بزرگ‌ترين خيانت را به اسلام و تشيع كرده‌اند!

ادامه مطلب...

پرسش و پاسخ (تصادفی)

بحران اعتقادی

پرسش
سلام، من اصلاً از وضعیتم راضی نیستم. با این‌که هیچ هدفی حتی واسه دو دقیقه بعدم ندارم اما تلاش می‌کنم. مثلاً تلاش می‌کنم که برنامه داشته باشم ولی زورکیه، هیچ لذتی از کارام و از موفقیتم نمی‌برم. هیچ چیز منو خوشحال نمی‌کنه. احساس می‌کنم ثبات ندارم. گاهی اوقات افکار مزاحم میان تو ذهنم. به جایی می‌رسم که نمی‌تونم کنترلشون کنم. مثلاً از خودم می‌پرسم بر اساس چی معتقدی به خدا. به خودم می‌گم تو به خدا اعتقاد نداری یا همین‌طور به اماما. تو اون لحظه تمام بدنم سرد می‌شه. قلبم تندتند می‌زنه؛ بعد دیگه دست و دلم به هیچ کاری نمی‌ره. تو این‌جور مواقع از همه لحاظ خنثی هستم حتی نمی‌تونم گریه کنم و حتی هیچ کار دیگه.

خانم/ 21 ساله/ دانشجو/ مجرد/ از نظر اقتصادی متوسط به بالا/ چادری/ اهل نماز/ خیلی مذهبی نیستم ولی سعی می‌کنم رعایت کنم/ درسم بد نیست/ اعتماد به نفسم خوبه/ اهل رابطه با جنس مخالف نیستم.

ادامه مطلب...
ما 31 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا

1003913
امروز538
دیروز870
این هفته538
این ماه22121
مجموع1003913

سلام!

سلام. از بازدیدتان از وب‌سایت محقّر بنده ممنونم!

این وب‌سایت یک سایت جامع و پرمحتوا نیست؛ بلکه یک پل ارتباطی بین من و مخاطبان عزیز به‌منظور دسترسی آسان و دائمی به بنده است. هرچند تلاش می‌کنم گه‌گاه مطالب ارزنده و مفید منتشر کنم ولی فقط در حدی که فرصت داشته باشم و به امر تحصیل و فعالیت علمی‌ام لطمه نزند.

اگر درباره‌ی نوشته‌هایم نظری داشتید، خوشحال می‌شوم نظرتان را در ذیل همان مطلب بیان کنید.

هرگونه نظر و انتقاد و پیشنهاد دیگری اگر داشتید، در بخش «تماس با من» مطرح کنید.

اگر مسأله‌ای هم بود که به نظرتان رسید من می‌توانم در پاسخ‌گویی و راهنمایی به شما کمکی بکنم، در بخش «پرسش و پاسخ» مطرح نمایید.

از خدا برای شما و خودم، آرزوی جسمی سالم، فکری بلند، ایمانی استوار، دلی مَحرم و عاشق، روحی باتقوا، روحیه‌ای پرانگیزه و بانشاط دارم. یا علی!